eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
576 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
325 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از فرصت زندگی
🔴📣🔴📣🔴📣🔴 عزاداران حسینی! "هیهات منا الذله" امام حسین علیه السلام رو می‌شنوید؟ این بار مذهبی صورتی‌ها مسئولیت دمیدن به آتیش جدایی دین از سیاست رو به عهده گرفتن. چه عمدی چه به خاطر بی‌بصیرتی؛ بیاین به امام حسین علیه السلام قول بدیم دیگه نذاریم قصه امام عصر عج‌الله به سر برسه. نذر خوابیدن فتنه های دین‌دارنما می‌گیریم. سهم شما: هر چقدر که دلتون قرص بشه کار امام عصرمون به "هل من ناصر ینصرنی" نمی‌کشه.
جواب‌های دندان شکنمان، جمع می‌شوند و سکوت شکل‌ می‌گیرد... ✒️♣️ @ezdehameeshgh
زندگی‌ام، ختم به خیر... نه! باید ختم به آغوشت شود... 🖋♣️ @ezdehameeshgh
عشق، قله قاف نبود. چاهی بود که از چاله در اومدیم و افتادیم توش! 🖋♣️ @ezdehameeshgh
- عمومونو کشتن؛ همینو کم داشتیم...🥀 🖋♣️ @ezdehameeshgh
. عاشورا، جمعه. ظهور هم جمعه. یا منتقم. انتقم بحق الحسين...🥀 🖋♣️ @ezdehameeshgh
مهدیناری‌های عزیز توجه!🙂 امشب راس ساعت ۱۲ من و شما همگی با هم زیارت عاشورا می‌خونیم به نیت فرج امام زمان عج الله تعالی... اللهم عجل لولیک الفرج.🥀 @ezdehameeshgh
هدایت شده از کلبه‌ طوبی🏕
شب بود، ولی هوا خنک بود. تازه بادهم می‌آمد.آب و چایی و دمنوش هم دم دستمان بود. جوان رعنایی آمد از پدرش اجازه میدان رفتن گرفت. رفت وسط میدان. رجز خواند.جنگید. .دوره‌اش کردند. چقدر بود صحنه. یکی از پشت زد. یکی زد توی سرش. یکی توی . باز هم صحنه آشنا بود. گیرش آوردند. یک دست بالا می‌رفت ولی معلوم نبود چند دست پایین می‌‌آمد. بچه‌ها از وسط تعزیه رد شدند.مرد لباس قرمز کاری به بچه‌ها نداشت اصلا، ولی بچه‌ها ترسیدند. جیغ زدند. چشم‌هاشان تیله‌ای براق شد. رفتند زیر چادر مادرهاشان. مرد لباس قرمز اصلا کاری بهشان نداشت. کاری به گوشواره‌هاشان نداشت. کاری به روسری‌هاشان نداشت. اصلا دامن دخترکی آتش نگرفت، ولی بچه‌ها ترسیدند. از زیر چادر مشکی مادرشان قایمکی نگاه می‌کردند و می‌لرزیدند. مرد لباس قرمز، فقط دنبال پسر رعنا بود. رعنای . آخرش هم شکارش کرد. پسر افتاد. دل ما هم همراهش. پسر دو ساله‌ای از زير چادر مادرش گفت: «آقایی مُد» گفتیم: «نه، آقایی خوابیده. الان است که بیدار شود» مرد لباس قرمز، نشست گوشه‌ای گریه کرد. ما هم همراهش. پسر لیلا روی زمین افتاده بود. لباس سفیدش لحظه لحظه قرمزتر میشد. دخترکی با گوشواره‌های قرمز پرسید: «مامان این‌ها رب گوجه ان؟» سر تکان دادیم. -بله که رب گوجه‌ان. مرد لباس قرمز روی دو پا نشست. دو انگشتش را بین دو چشم گذاشت. شانه‌هاش می‌لرزید. دلش حتما سفید بود. یکی خواند"جوانان بنی‌هاشم..."هنوز تمام نشده،همه آمدند. نه فقط جوان‌ها، حتی پیرها. حتی دخترک‌ها،حتی مرد لباس قرمز... @toobabanoo