هدایت شده از فرصت زندگی
🔴📣🔴📣🔴📣🔴
عزاداران حسینی!
"هیهات منا الذله" امام حسین علیه السلام رو میشنوید؟
این بار مذهبی صورتیها مسئولیت دمیدن به آتیش جدایی دین از سیاست رو به عهده گرفتن.
چه عمدی چه به خاطر بیبصیرتی؛
بیاین به امام حسین علیه السلام قول بدیم دیگه نذاریم قصه امام عصر عجالله به سر برسه.
نذر خوابیدن فتنه #سکولار های دیندارنما #ختم_صلوات میگیریم.
سهم شما: هر چقدر که دلتون قرص بشه کار امام عصرمون به "هل من ناصر ینصرنی" نمیکشه.
#اسلام_سکولار
#مرجئه_شیعی
#ختم_صلوات
#فتنه
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
🔴📣🔴📣🔴📣🔴 عزاداران حسینی! "هیهات منا الذله" امام حسین علیه السلام رو میشنوید؟ این بار مذهبی صورتیه
همسایه جدیدمون هستن؛ خانومِ استاد رحیمی... از بهترین اساتید نویسندگی من...🥸🌱
جوابهای دندان شکنمان، جمع میشوند و سکوت شکل میگیرد...
#مهدینار✒️♣️
@ezdehameeshgh
زندگیام، ختم به خیر... نه!
باید ختم به آغوشت شود...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
عشق، قله قاف نبود.
چاهی بود که از چاله در اومدیم و افتادیم توش!
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ناگهان رایحهی چادر مادر آمد...🥀
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
.
عاشورا، جمعه. ظهور هم جمعه.
یا منتقم. انتقم بحق الحسين...🥀
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
مهدیناریهای عزیز توجه!🙂
امشب راس ساعت ۱۲ من و شما همگی با هم زیارت عاشورا میخونیم به نیت فرج امام زمان عج الله تعالی...
اللهم عجل لولیک الفرج.🥀
@ezdehameeshgh
هدایت شده از کلبه طوبی🏕
شب بود، ولی هوا خنک بود. تازه بادهم میآمد.آب و چایی و دمنوش هم دم دستمان بود. جوان رعنایی آمد از پدرش اجازه میدان رفتن گرفت.
رفت وسط میدان. رجز خواند.جنگید. #تنبهتنحریفشنبوندند.دورهاش کردند. چقدر #آشنا بود صحنه.
یکی از پشت زد. یکی زد توی سرش. یکی توی #پهلو.
باز هم صحنه آشنا بود.#غریب گیرش آوردند. یک دست بالا میرفت ولی معلوم نبود چند دست پایین میآمد. بچهها از وسط تعزیه رد شدند.مرد لباس قرمز کاری به بچهها نداشت اصلا، ولی بچهها ترسیدند. جیغ زدند. چشمهاشان تیلهای براق شد. رفتند زیر چادر مادرهاشان. مرد لباس قرمز اصلا کاری بهشان نداشت. کاری به گوشوارههاشان نداشت. کاری به روسریهاشان نداشت. اصلا دامن دخترکی آتش نگرفت، ولی بچهها ترسیدند. از زیر چادر مشکی مادرشان قایمکی نگاه میکردند و میلرزیدند.
مرد لباس قرمز، فقط دنبال پسر رعنا بود. #پسر رعنای #لیلا. آخرش هم شکارش کرد. پسر افتاد. دل ما هم همراهش.
پسر دو سالهای از زير چادر مادرش گفت: «آقایی مُد» گفتیم: «نه، آقایی خوابیده. الان است که بیدار شود»
مرد لباس قرمز، نشست گوشهای گریه کرد. ما هم همراهش. پسر لیلا روی زمین افتاده بود. لباس سفیدش لحظه لحظه قرمزتر میشد. دخترکی با گوشوارههای قرمز پرسید: «مامان اینها رب گوجه ان؟»
سر تکان دادیم.
-بله که رب گوجهان.
مرد لباس قرمز روی دو پا نشست. دو انگشتش را بین دو چشم گذاشت. شانههاش میلرزید. دلش حتما سفید بود. یکی خواند"جوانان بنیهاشم..."هنوز تمام نشده،همه آمدند. نه فقط جوانها، حتی پیرها. حتی دخترکها،حتی مرد لباس قرمز...
#علی_اکبر
#حاجقاسم
#آرمان
#روحالله
@toobabanoo