.
تو بندگی چو گدایان به شرطِ مزد مکن
که دوست، خود روشِ بندهپروری داند
- حافظ
.
ای دل که بیگدار به آبی نمیزدی
بیقایقت میانهی دریا چه میکنی؟
- معین دهاز
.
کسی که زندگی خودش و دیگر موجودات را بیمعنا بداند، نه فقط بدبخت است، بلکه عملاً برای زندگی صلاحیت ندارد.
- آلبرت اینشتین
رمان پرسه در شب....
خلاصه: اين هميشه عشق نيست که ميتونه سر آغاز يه داستان باشه يه انتقام هم ميتونه ..انتقامي که سالهاست منتظرشه
يه گروه خلاف کار که کارشون قاچاق مواد مخدره و يه جورايي هم دنبال انتقام از يه شخصيه
دوتا پليس شر و شيطون که عاشق هيجان و بزن بزنن مسئوليت اين پرونده رو به عهده ميگيرن ولي از قضا انتقام گروه يه جورايي بهشون مربوط ميشه
ژانر :هيجاني . پليسي .طنز
#پارت1
***آرمين
ماهان: پاشو
-ماهان ول کن حال ندارم
ماهان: پاشو صبحونتو بخور
-نميخورم
ماهان: پاشو سرهنگ بدبختمون ميکنه ها
-خودم جوابشو ميدم
ماهان: اصلا به جهنم من رفتم
صداي در اومد..آخيش رفت راحت شدما..باز صداي در اومد..خدايا اين همه درجه چرا يه ذره شانس ندادي؟
ماهان:بپاش
- نميپاشم
-پس من برتو ميپاشم
اينو گفت و کلي آب يخ روم خالي کرد.يهو از زير پتو اومدم بيرون و باشوک به سر و لباسم دست ميکشيدم
يهو ديدم ماهان کنار تخت با يه لبخند پيروزمندانه داره نگام ميکنه پارچ آب هم دستشه يه نگا بهش کردم
که يعني ماهان الان ميگيرم ميکشمت .کم کم لبخندش محو شد و عقب عقب رفت و پارچ رو گذاشت رو ميز
منم تو خونه افتادم دنبالش حالا ماهان بدو من بدو
ماهان: جون داداش خو بيدار نميشدي چيکار کنم بي خيال ديگه
- عمرا ولت کنم بايد حسابتو برسم
بعد از پنج دقيقه گرفتمش هر دوتامون وسط خونه و نفس نفس ميزديم با همون لحن گفتم:دي.دي.بلا.خره.گرف.تمت
#پارت2
بلند شدم رفتم تو آشپز خونه تا آب يخ بيارم ليوان رو برداشتم و پر از آب کردم داشتم بر ميگشتم که چشمم افتاد به صبحونه
ماهان رو بعدا هم ميتونم حسابش رو برسم فعلا گشنمه افتادم به جون صبحونه
خيل خب بزارين خودمو معرفي کنم بعدا دغدغه نشه براتون بنده آرمين خرسند هستم 25 ساله سرگرد دايره جنايي
الان ميگين نه بابا يارو 25 سالشه سرگرده ولي خب چه کنيم ديگه اون احمقي هم که منو بيدار کرد اسمش ماهانه
25 سالشه و سرگرد دومه پسر خالمه تو ي تصادف پدر و مادرش رو از دست داده
يه خواهر هم دارم کنکور داده و همين روزا نتيجش مياد يعني اصلا اوج استرس
ماهان از اتاق اومد بيرون و صندل جلو منو کشيد عقب و درست رو به روم نشست و زل زد به خوردن من نم پرو پرو به خوردن ادامه دادم
نع اينطري نميشه ..قاشق و انداختم گفتم: چته چه مرگته هان؟ چرا اينطوري نگا ميکني؟
با نيش باز نگام کرد و گفت : دوتا خبر درم يه خوب يه بد ..کدوم رو اول بگم؟
- اول زر بزن بينم چرا نيشت بازه
ماهان : نيش خودمه بازه به تو چه بچه پررو؟
- خو خبربد رو بنال
ماهان:مثل آدم ازم بخواه تا بهت بگم
-نگو به جهنم
ماهان : باشه به نفع خودت بود...اصلا به من چه
-ماهان اذيت نکن بگو
ماهان: درست ازم بخواه
- پووووف.....ماهان بگو خبرتو
ماهان دوباره نشست و دستش رو تو هم قلاب کرد و گذاشت رو ميز
ماهان: ازم خواهش کن
-اصلا پاشو برو گم شو چشمم بهت نيفته
#پارت3
ماهان : خوبه والا اومده خونه من تلپ شده دستور هم ميده..اصلا چرا نميري خونه خودتون ؟ البته بلانصبت خونه .کاخه کاخ
- حالا ميگي خبرت چيه يا نه؟
ماهان : جواب کنکور امشب مياد جيگر
- خبر بدت اين بود؟
ماهان: اي بميري که واسه آدم حواس نميزاري که خواستم سرکارت بزارم نشد
- حالا هم هيچي نگو بزن بريم اداره
پاشديم رفتيم تو اتاق من تو خونه ماهان هم يه اتاق واسه خودم داشتم ..از اتاق اومدم بيرون ماهان وايساده بود و سرش تو گوشيشبود
- اها اها ..پسره چش سفيد موبايل رو خوردي
ماهان:اولا من چشام آبيه دوما دارم اس ام اس ميدم سوما چش سفيد خودتي
- اخه نابغه چشاي من عسليه که
ماهان حالا هر کوفتي بيا بريم
از خونه اومديم بيرون و سوار ماشين شديم ماهان طبق معمول پشت فرمون بود
آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا:
اگر بسیار کار کند، میگویند احمق است.
اگر کم کار کند، میگویند تنبل است.
اگر بخشش کند، میگویند افراط میکند.
اگر جمع گرا باشد، میگویند بخیل است.
اگر ساکت و خاموش باشد میگویند لال است.
اگر زبانآوری کند، میگویند ورّاج و پرحرف.
اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند میگویند ریاکار است.
و اگر نکند میگویند کافر است و بیدین.
لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد.
پس آنچه باشید که دوست دارید...!
شیخ بهایی
پیچک🍃
#پارت4
-چرا نميدي من رانندگي کنم؟
ماهان: ميخواي بدم دستت مثل ماشين خودت بفرستيش صافکاري؟ نه برادر من دست خودم باشه بهتره
- حالا هي بزنش تو سر من
سوار ماشين شديم ..يعني من که شانس ندارم چراغ قرمز
ماهان با دستش روي فرمون ضرب گرفته بود و رو مخ من ..اوووف ميزنم تو سرشا ..فايده نداره
يهو داد زدم: د نکن مگه مرض داري
ماهان يهو از جا پريد و چرخيد طرف منو به درتکيه داد ترس تو چشاش رفت و آب دهنش رو با صدا قورت داد
ماهان: چته چرا يهو هوار ميکشي ؟خو مث ادم بگو نکنم ديگه
اروم گفتم: خوب نکن ديگه
ماهان با تعجب نگام کرد که يه لبخند مليح تحوليش دادم ماشين رو را انداخت به طرف اداره
ماهان :اخييش رسيديم هيچ جا اداره خود ادم نميشه
خنديدم و گفتم: مردم ميگن هيچ جا خونه خود ادم نميشه تو چرا ضرب و المثل و خراب ميکني؟
ماهان هم دندون هاي خرگوشيش و نشونم دادم با يه لحن مظلوم گفت: هويجوري
#پارت5
اول با بهت نگاش کردم ولي يهو قهقهه زدم که ماهان چشاش شد اندازه توپ تنيس
هنوز داشتم ميخنديدم و همون طور گفتم : بي..ا ..بري.م ..تو
ماهان هم خنديد و از ماشين پياده شد و رفتيم طرف ساختمون اداره.و همين که رسيديم دم در اتاقمون يه سرباز اومد و احترام انظامي گذاشت آزادباش دادم و سربازه گفت: قربان سرهنگ ميخوان شما و سرگرد فرجام رو ببين .گفتم: بسيار خب الان ميريم پيششون .مرخصي } سربازه رفتو منم به ماهان نگاه کردم شونه اي بالا انداختم و رفتيم طرف اتاق سرهنگ ..سرهنگ يه مرد 50 سالس که رفيق فابريک پدرمه يه دختر داره به اسم يلدا که يکي دو سال از فرشته بزرگتره ..با بشکن ماهان به خودم اومدم
ماهان : کجايي برادر من؟ رسيديم
در زديم و بعد از کسب اجازه رفتيم داخل تا رسيديم ماهان با صداي بلند گفت: (السلام و عليک يا سرهنگ خودمون ) سرهنگ با لبخند سرشو بلند کرد و مارو نگا کرد و با لبخند گف: سلام بر دوتا سرگرد زلزله ي اداره ..خوبين ؟..ماهان با نيش باز رفت نشست و گفت: به مگه ميشه با ديدن شما بد بود؟
سرهنگ هم لبخند و منم گفتم: خب جناب سرهنگ با ما کاري داشتيد؟سرهنگ صاف سرجاش نشست و گفت: بله..ميخواستم يکي از شما دو نفر بره دنبال دخترم که داره از مشهد بر ميگرده و به خاطر پرونده ي کاظمي نميتونم به کسي اعتماد کنم پس ميخوام يکي از شما دو نفر بره و دخترم رو صحيح و سالم بياره....يکم فکر کردم ..اها الان بهترين موقعست براي انتقام از ماهان برو که رفتيم .
رویاهای گمشده ツ
ما رو به دوستاتون معرفی کنید تا برنامه های بیشتری بزاریم....