eitaa logo
قرآنیک ☫ 💜
289 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
21 ویدیو
76 فایل
✨ قرآن مصور و قصه‌های قرآنی ✨ اینجا آیات زیبای 30 جزء قرآن را تصویری می‌کنیم و قصه‌های کودکانه بر اساس آیات الهی می‌سازیم! همه با قدرت هوش مصنوعی! ✍️ هدف: فهم بهتر قرآن برای کودکان و بزرگسالان 🎨 مصورسازی آیات با گرافیک جذاب 📖 قصه‌های قرآنی برای کودکان
مشاهده در ایتا
دانلود
🩸| آقای شهید ایران https://eitaa.com/Quranik
گاهی یک پرچم، تمام یک وطن می‌شود... و گاهی یک عبا، روایتِ مردی که تا آخرین نفس، برای عزت ایران ایستاد. در میان گل‌های سرخ، عطرِ وفاداری هنوز جاری است... راهِ مردان خدا با رفتنشان پایان نمی‌یابد؛ در دل‌های بیدار ادامه پیدا می‌کند. ای رهبر عزیز... نامت با عزت ایران گره خورده است و راهت، در قلب این ملت، تا همیشه ادامه دارد. https://eitaa.com/Quranik
🖤 السلام علیک یا سیدالساجدین شهادت جان‌سوز حضرت امام سجاد(ع)، زین‌العابدین، اسوه بندگی، صبر و نیایش را به محضر حضرت ولی‌عصر(عج) و همه شیعیان و دوستداران اهل‌بیت(ع) تسلیت و تعزیت عرض می‌کنیم. آن امام همام، پیام‌آور نهضت عاشورا بود که با صبر، عبادت و روشنگری، چراغ حقیقت را پس از کربلا زنده نگه داشت. السلام علیک یا زین‌العابدین، یا سیدالساجدین... روحمان را از زلال دعای تو سیراب فرما. 🖤 شهادت حضرت امام سجاد(ع) تسلیت باد. https://eitaa.com/Quranik
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸 قصه : شهید ابراهیم هادی 🌸 🌸 یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربان هیچ‌کس نبود. 🏡 سال‌ها پیش، در یکی از محله‌های قدیمی تهران، پسری به دنیا آمد. 👶 پدرش از خوشحالی لبخند می‌زد و او را در آغوش گرفته بود. 💚 گفت: «اسمش را ابراهیم می‌گذارم؛ به نام پیامبر بزرگ خدا.» 😊 فامیل‌ها پرسیدند: «چرا این‌قدر خوشحالی؟» 🤲 پدر گفت: «احساس می‌کنم این پسر از بندگان خوب خدا می‌شود.» ✨ از همان روز، همه برای آینده زیبای ابراهیم دعا کردند. ❤️ و قصه زیبای زندگی او از همین‌جا آغاز شد. 🍞 پدر ابراهیم مردی راستگو و زحمتکش بود. 🏪 او یک مغازه کوچک داشت و با تلاش روزی حلال به دست می‌آورد. 💰 همیشه می‌گفت: «نان کم، اگر حلال باشد، شیرین و پربرکت است.» 🤲 هیچ‌وقت دروغ نمی‌گفت و حق کسی را نمی‌خورد. 👦 ابراهیم با دقت به حرف‌های پدرش گوش می‌داد. 🕌 از همان کودکی همراه پدر به مسجد می‌رفت. 🙏 نماز خواندن را دوست داشت و با شوق نماز جماعت می‌خواند. 🌸 کم‌کم دل کوچک او پر از نور خدا شد. 😔 چند نفر از آدم‌های بد، پدر ابراهیم را اذیت می‌کردند. 🏪 آنها می‌خواستند بی‌دلیل از او پول بگیرند. 🙅 پدر گفت: «من فقط از راه حلال کار می‌کنم.» 🏭 سرانجام مغازه‌اش را فروخت و در کارخانه قند مشغول کار شد. 🔥 کار کنار کوره‌های داغ خیلی سخت بود. 💪 اما او با صبوری برای خانواده‌اش زحمت می‌کشید. 🏡 با همان درآمد کم، زندگی خوبی برای بچه‌هایش ساخت. ❤️ ابراهیم یاد گرفت که تلاش و صداقت از هر ثروتی باارزش‌تر است. 👦 یک روز پدر از کاری که ابراهیم کرده بود ناراحت شد. 😔 گفت: «پسرم، امروز تا شب بیرون از خانه بمان.» 🙏 ابراهیم با احترام حرف پدرش را پذیرفت. 🌳 تمام روز بیرون ماند و حتی به خانه برنگشت. 👵 در راه، پیرزنی را دید که وسایل سنگینی همراه داشت. 🛍️ با مهربانی وسایل او را تا خانه‌اش برد. 💰 پیرزن به او هدیه‌ای کوچک داد و ابراهیم با آن فقط یک نان خرید. 😊 وقتی پدر ماجرا را شنید، با افتخار لبخند زد. 😢 چند سال بعد، پدر مهربان ابراهیم بیمار شد و از دنیا رفت. 💔 ابراهیم خیلی غصه خورد و دلش شکست. 😔 از ناراحتی گفت: «دیگر نماز نمی‌خوانم.» 🌙 همان شب خواب دید که پدرش به دیدنش آمده است. 🤲 پدر گفت: «پسرم! هیچ‌وقت نمازت را ترک نکن.» 😳 ابراهیم با شنیدن این حرف از خواب پرید. 💧 وضو گرفت و همان لحظه نمازش را خواند. 🌸 از آن روز تا پایان عمر، هیچ نمازی را از دست نداد. 😔 بعد از رفتن پدر، ابراهیم احساس کرد باید بیشتر از قبل کمک خانواده باشد. 💪 با اینکه هنوز نوجوان بود، با مسئولیت‌پذیری زندگی می‌کرد. 😊 درسش را می‌خواند و هر وقت می‌توانست کار هم می‌کرد. 🤲 همیشه سعی می‌کرد خرج خانه را کمتر کند. ❤️ هیچ‌وقت از سختی‌ها شکایت نمی‌کرد. 🌟 می‌گفت: «خدا همیشه به آدم‌های صبور کمک می‌کند.» 🏡 مادرش به داشتن چنین پسری افتخار می‌کرد. 🌸 ابراهیم هر روز مهربان‌تر و قوی‌تر می‌شد. 🏋️ یک روز ابراهیم تصمیم گرفت ورزش را جدی شروع کند. 💪 او به زورخانه رفت و ورزش باستانی را یاد گرفت. 😊 هر روز با شوق تمرین می‌کرد. 🌟 بدنش کم‌کم قوی و نیرومند شد. 🤝 اما هیچ‌وقت زورش را به کسی نشان نمی‌داد. ❤️ می‌گفت: «آدم قوی باید به دیگران کمک کند.» 👏 دوستانش از اخلاق خوب او بیشتر از قدرتش خوششان می‌آمد. 🌸 همه او را جوانی باادب و فروتن می‌شناختند. 🏐 ابراهیم والیبال را هم خیلی دوست داشت. 💥 سرویس‌هایش آن‌قدر محکم بود که کمتر کسی می‌توانست توپ را برگرداند. 😄 بچه‌های محله‌های دیگر هم برای مسابقه با او می‌آمدند. 🏆 بیشتر وقت‌ها برنده مسابقه می‌شد. 😊 اما بعد از بردن، هیچ‌وقت مغرور نمی‌شد. 🤝 همیشه به حریف‌هایش احترام می‌گذاشت. 💚 او می‌دانست اخلاق خوب از هر مدالی ارزشمندتر است. 🌟 به همین دلیل همه دوستش داشتند. 💰 گاهی بعضی از بچه‌ها با او شرط مسابقه می‌بستند. 😔 اما وقتی می‌باختند، پولی برای پرداخت نداشتند. ❤️ ابراهیم دلش برای آنها می‌سوخت. 🏐 دوباره با آنها بازی می‌کرد و این بار آرام‌تر بازی می‌کرد. 😊 اجازه می‌داد آنها برنده شوند تا ناراحت و خجالت‌زده نشوند. 🤲 دوستانش گفتند: «چرا این کار را می‌کنی؟» 💚 ابراهیم گفت: «دوست ندارم کسی با دل شکسته از اینجا برود.» 🌸 مهربانی همیشه از بردن برای او مهم‌تر بود.
🕌 یک روز ابراهیم در مسجد به سخنان یک روحانی گوش داد. 👂 فهمید که شرط‌بندی کار درستی نیست. 😳 خیلی ناراحت شد و با خودش گفت: «اگر اشتباه کرده باشم، دیگر تکرارش نمی‌کنم.» 🙏 بعد از پایان سخنرانی، از روحانی پرسید و حقیقت را فهمید. 💚 همان روز تصمیم گرفت دیگر هیچ‌وقت شرط نبندد. 😄 حتی وقتی بعضی‌ها او را مسخره می‌کردند، تصمیمش عوض نشد. ✨ می‌گفت: «کاری که خدا دوست ندارد، من هم انجام نمی‌دهم.» 🌸 این تصمیم، ابراهیم را از قبل هم محبوب‌تر و باایمان‌تر کرد. 🏓 ابراهیم فقط در والیبال قهرمان نبود. 😊 او پینگ‌پنگ را هم خیلی خوب بازی می‌کرد. 🙌 با دست راست و دست چپ، هر دو به زیبایی بازی می‌کرد. ⚽ در فوتبال هم بازیکن توانایی بود و به تیمش کمک می‌کرد. 🏆 هر جا بازی می‌کرد، همه از تلاش او لذت می‌بردند. ❤️ اما هیچ‌وقت به خودش مغرور نمی‌شد. 🌸 او همیشه خدا را بابت توانایی‌هایش شکر می‌کرد. ❓دوستانش از او پرسیدند: «ابراهیم! چرا این‌قدر ورزش می‌کنی؟» 💪 ابراهیم لبخند زد و گفت: «دوست دارم بدن سالم و قوی داشته باشم.» 🤲 «تا بتوانم به مردم کمک کنم.» ❤️ «ورزش فقط برای قهرمان شدن نیست.» 😊 «ورزش یعنی سالم بودن و خدمت کردن.» 🌟 «آدم قوی نباید به دیگران زور بگوید.» 💖 «بلکه باید پشتیبان آدم‌های ضعیف باشد.» 🌸 همه از حرف‌های زیبای او درس گرفتند. 🛠️ وقتی ابراهیم بزرگ‌تر شد، کنار درس خواندن کار هم می‌کرد. 🍞 او دوست داشت با زحمت خودش پول حلال به دست بیاورد. 💰 می‌گفت: «پول حلال، برکت دارد.» 🤝 هر وقت نیازمندی می‌دید، تا جایی که می‌توانست کمکش می‌کرد. 😊 اگر کسی ناراحت بود، دلش را شاد می‌کرد. ❤️ اگر کسی مشکلی داشت، برای کمک پیش‌قدم می‌شد. 🌟 مردم به صداقت و مهربانی او اعتماد داشتند. 🌸 او همیشه دوست داشت برای دیگران مفید باشد. 😊 ابراهیم همیشه با لبخند با مردم سلام می‌کرد. 🤝 به کوچک‌ترها محبت می‌کرد و به بزرگ‌ترها احترام می‌گذاشت. 🕌 نمازهایش را اول وقت می‌خواند. 💚 هیچ‌وقت دروغ نمی‌گفت و حق کسی را ضایع نمی‌کرد. 🌹 دوستانش از اخلاق خوب او یاد می‌گرفتند. 🏡 همسایه‌ها او را مثل فرزند خودشان دوست داشتند. ✨ همه می‌گفتند: «ابراهیم جوانی خوش‌اخلاق و مهربان است.» 🌸 همین اخلاق زیبا او را محبوب همه کرده بود. 🌟 سال‌ها بعد، ابراهیم برای دفاع از مردم و کشورش فداکاری‌های بزرگی کرد. ❤️ او همیشه به خدا توکل داشت و به مردم خدمت می‌کرد. 🤲 از کودکی یاد گرفته بود که نماز، صداقت و نان حلال را دوست داشته باشد. 💪 ورزش می‌کرد تا بتواند به دیگران کمک کند. 😊 به پدر و مادرش احترام می‌گذاشت و با همه مهربان بود. 🌹 به همین دلیل نام او برای همیشه در دل مردم ماند. 📖 قصه زندگی ابراهیم به ما یاد می‌دهد که قهرمان واقعی، کسی است که دل مهربان، زبان راستگو و دست یاری‌رسان داشته باشد. 🌸 پایان؛ و آغاز راهی برای شبیه شدن به انسان‌های خوب و مهربان. 💚 https://eitaa.com/Quranik
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا