همهی درگیریها و اتفاقات بین ما از زمانی شروع شد، که خواستم دور خودمون حفاظ بکشم؛ خواستم مواظب ارتباطی باشم که داشت به نابودی کشیده میشد؛ خواستم از چیزی که هست بدتر نشه.
بعد از اینکه فهمیدم تو همچین چیزی رو نمیخوای، تصمیم گرفتم به جای بحث و جدل سکوت کنم، شاید بخاطر اینکه کلمات همیشه این قدرت رو ندارن که آدمهای خیلی خوشحال یا خیلی غمگین رو راضی بکنن، چون آخرین بیان خوشحالی و غم زیاد سکوته؛ اما سکوت فقط تصمیم بود و علاقهای که بهت داشتم مانعش میشد.
من میخواستم نذارم کسایی که قصد دارن ما رو از هم جدا کنن بهت نزدیک بشن..
نشد؛ من نتونستم اون افراد رو دور نگهدارم.. از تو.. از خودم.. از ما.. از ارتباطمون.. .
اما تو رفتی و تلاشهای من برای نگهداشتنت نادیده گرفته شد. رفتی با اینکه قول نرفتن داده بودی؛ رفتی و من رو با تلاشهایی که برای پایداری ارتباطمون کردم تنها گذاشتی.
شاید بهترین نبودم برات؛ شاید بعضی وقتا نتونستم اونجوری که باید خوبت کنم.
میدونم خیلی وقتا دلت رو شکوندم، اذیتت کردم، اشکت رو درآوردم؛ ولی همیشه سعی کردم که صدِ خودم رو بذارم و برات بهترین باشم؛ همیشه سعی کردم حالت رو خوب کنم و نذارم ذره ای اذیت بشی.
فکر میکردم تا ابد دلیل زنده بودن منی؛ تا ابد دلیل نفس کشیدن منی؛ تا ابد دلیل تپیدن قلب منی؛ تا ابد جونم به جونت بنده و نفسم به نفستات وصله؛ اما خودت نخواستی؛ خودت نخواستی و وقتی ازت پرسیدم چرا نخواستی جوابی ندادی.. .
من میگم شاید موندنِ که دلیل میخواد و رفتن دلیل نداره؛ ولی ترک کردن کسی که دوستش داری دلیل داره.. .
میگن وقتی یکی رو دوست داری، اون بخشی از تو میشه؛ توی هرکاری که میکنی وجود داره؛ توی هوایی که تنفس میکنی، آبی که میخوری، و خونی که توی رگت جریان داره؛ لمسش روی پوستت، صداش توی گوشت، و فکرش توی سرت میمونه؛ تو خواب های اونو میدونی چون کابوسهاش قلبتو فشار میدن و خوابهای خوبش خوابهای خوب تو هم هستن؛ تو فکر نمیکنی اون کامله؛ نقصهاش و حقیقت عمیق راجع بهش رو میدونی، تاریکی راز هاش رو میدونی و اینا تو رو نمیترسونه؛ در حقیقت باعث میشه که تو برای اینا بیشتر دوستش داشته باشی. مثلا تو برای من اینجوری بودی؛ چون من یه چیز بی نقص نمیخواستم؛ من تو رو میخواستم؛ همونجوری که بودی؛ بدون هیچ تغییری.
من میدونستم که خیلی آدم خاصی نیستم؛ ولی تو کاری کردی که احساس کنم هستم؛ الان خیلی دوست دارم بدونم از دید چشمای تو چهجوریام.
روز خداحافظی وقتی گفتی میخوای بری باورم نمیشد .. فکر کردم شوخیه ولی انگار حقیقت بود؛ تو رفتی، واقعا رفتی؛ اما لیاقت من خداحافظیِ بهتری بود؛ ولی خب میدونی چیه؟
من میدونم که تو متعلق به منی، شاید توی یه دنیای دیگه، یه زمان دیگه، ولی میدونم که برای منی.
رَجــاء ؛
همهی درگیریها و اتفاقات بین ما از زمانی شروع شد، که خواستم دور خودمون حفاظ بکشم؛ خواستم مواظب ارتب
میتونم به عنوان اولین #ما_نوشت بذارم اینجا بمونه.