🖤 #part 25 🖤
یکـ هفته بعــــــــــد...
میسو از شیراز برگشت.
امشب شب قشنگی بود چون قرار بود حامی و شیدا ازدواج کنن.
ـ ـ ـ ـ ـــــــــــــــــــــــــــــ ــ ـ ـ ـ ـ ــــــــــــــــــــ
شیدا: وایییییی😭
یکم دیگه مونده:)
تا اینکه به حامی برسمممم:)))
ـ. ـ. ـ. ـ. ـ. ـ. ـ.
رزا: خوب گوش کنید.
مواظب باشید تیر به کسی نخوره!
کوروش: رزا
رزا: جونم؟ اممم یعنی ها؟ چیه؟
کوروش: از کارت مطمئنی؟
رزا: آره
کوروش: باش
ـ. ـ. ـ. ـ. ـ. ـ. ـ. ـ. ـ. ـ. ـ. ـ. ـ.
میسو: بهارر
بهار: هومم؟
میسو: وایی این همون دیوونه بود که تا چند وقت پیش داشتیم به ترک دیوار میخندیدیم🙂😂
بهار: هییییی، ایشالا قسمت خودت🤣
میسو: بهار خ.... ف.... ه.. ش.. وو
بهار: عهه باش بی اعصاب
میسو: هوفففف
ـ. ـ. ـ. ـ. ـ. ـ. ـ.
شیدا: میکاپم تموم شد.
رفتیم سمت تالار.
عروسی شروع شد، میسو و بهار ساقدوش بودن:)
همه چی خوب پیش میرفت.
تا اینکه صدای تیر همه چی رو متوقف کرد!
انگار زمان وایساد.
چند نفر از چند جا ریختن بیرون شروع کردن به تیر اندازی.
یکی از افراد تیررو به سمت بهار پرت کرد که یکی اومد جلوش.
بهار: نقابشو برداشتم، دیدم رزاعه🥲
شیدا:(جیغ)
میسو: سریع جواب بله رو بگو
شیدا: چی میگییی؟
میسو: عاقد ختبه رو بخون، زود باشین اینجاهارو امضا کنییید
شیدا: چرا باید شب عروسیم اینطور بشه خدایاااا
بهار: دستام غرق خون شد، اشک تو چشام حلقه زد، جیغی بلند زدم، سالن توی سکوت فرو رفت دستامو گذاشتم رو صورت رزا و گریه کردم. 😭
کوروش: اسلحه ام از دستم افتاد زمین، پاهام سست شد.
یکی بلندم کرد و فرار کردیم.
ـ. ـ. ـ. ـ.
بهار: ر ر رزا(بغض)
دختر(بغض)
ـ. ـ. ــــ. ـ. ـ. ـ. ـ
شیدا: نشستم کنار رزا، لباس سفید خاکی و خ... و.... ن آلود بود.
ادامع دارد...
تولد تولد تولدت مبارککککککک
مبارک مبارک تولدت مبارککککککک
تولدت مبارکککککککککککککک🥳🥳🥳