#پارت 28
یک روز بعد...
حامی: نفس
نفس: جانم؟
حامی: اگه من میمردم تو...
نفس: عههههه دور از جون
حامی: تو جایگزینی برا من پیدا میکردی؟
نفس: خ. و. د. کشی میکردم
حامی: 🥲
نفس: میخوای بیخیال هانا شی؟
حامی: نهههه
نفس: اون آدم خطرناکیه ممکنه...
حامی: هر جور که باشه من انتقامم رو میگیرمـ
نفس: باش🙁
[اتاق نفس]
نفس: آخرین پناهم دفترچه خاطراتم بود.
حس خوبی به تصمیم حامی نداشتم
اتفاقات خوبی نیفتاد، میترسم از اینکه حامی رو از دست بدم، اما جدیدا بیشتر به فکر پدر و مادرمم که چرا منو تنها گذاشتن، حامی تنها کسیه که دارمش میترسم، میترسم دیگه نداشته باشمش.
تو همین فکرا بودم که سارا تماس گرفت
[مکالمه ی سارا و نفس]
سارا: الو نفس
نفس: الو سلام
سارا: سلام ، خوبی؟ چه خبر؟
نفس: هیچ سلامتی
سارا: هستی یکم بریم بیرون؟
نفس: آره، بریم
سارا:اوکی
پایین منتظرتم
نفس: 😑 اوکی بمون سریع حاضر شم اومدم
سارا: باش😂
نفس: رفتم پایین
سوار ماشین شدم
ـ...
سارا: سلامممممم
نفس: سلام
سارا: چه بی حال
نفس: نه،خوبم، بریم
سارا: میخوام ببرمت رستوران
نفس: 😂باشه بریم
سارا: داشتیم میرفتیم که یهو یکی امد جلومون
نفس: آقا چه خبرته برو کنار
....: وایییی خانم
سارا: دیوونه ای آقا؟
نفس: سارا حواسش نبود که یکی جلو دهنمو گرفت، بیهوش شدمـ
سارا: ا...
....: هیسسسسس
صدات بالا نیاد، کسی از این ماجرا بویی ببره کاری میکنم که کرکس ها به حالت زار زار گریه کنن
سارا: ب ب ب باش
ـ. ـ. ـ. ــــــ. ـ. ـ. ـ. ـ. ـ. ـ. ـ.
نفس: موقعی که بهوش اومدم، دیدم دست وپا بسته توی یه خرابه هستم، حال نداشتم، یهو صدای کفش پاشنه ای توی خرابه پیچید سرمو کع بالا اوردم دیدم هاناعه
هانا: بهههه خانم خوشگله
نفس: چی از جون من میخوای (داد)
هانا: اولن که صداتو بیار پایین، دومن که آخرین بار که دبدمت بهت گفتم
نفس: منم جوابمو دادم
هانا: منم هشدارمو دادم
مثل اینکه با یه راه دیگه باید وارد شد
نفس: دستاز سر من وردار حامی ترو نمیخوادت
هانا: ولی من اونو میخوام
نفس :...
ادامه دارد...
#پارت 29
نفس: 😒
هانا: تلفن رو بیارید(خطاب به یکی از زیر دستاش)
.....: بفرمایید(تلفن رو اورد)
هانا: الوووو
حامی: الو، بفرمایید شما؟
هانا: من هانا هستم
حامی: چی میخوای؟
هانا: اومدم بگم نفس خانمتون پیش منه، اگه سالم میخواینش باید یه کاری انجام بدین
حامی: چی؟
هانا: باید حضوری ببینمتون
حامی: آدرس؟
هانا:........
حامی: یه نیم ساعت دیگه اونجام
هانا:از پلیس ملیس خبری نباشه هاااا
حامی: باش
ـ. ـ. ـ. ـ. ـ.
حامی: رسیدم، توی یه خرابه نفس رو از دور دیدم، دوییدم سمتش که هانا جلومو گرفت
هانا: همینجوری که نمیشه ببریش
حامی: شرطت چیه؟
هانا: باید با من ازدواج کنی
نفس:(جیغ)
هانا: خ. ف. ه شووووو(داد)
حامی: درست باهاش صحبت کن(داد)
نفس: تا اومدم حرف بزنم هانا اسلح. ـه شو گرفت سمتم جیغی کشیدم
حامی: داری چیکارمیکنی ع. و. ض. ی
هانا: حرف دهنتو بفهم، اگه نفس رو سالم میخوایش باید به شرط من عمل کنی
حامی: باش
نفس:(جیغ و گریه)
هانا: خفع شووووو
بریم محضر
حامی: باش
نفس: نههههههه(جیغ)
هانا: دیگه دیره😏
نفس: منو همونجا دست و پا بسته ولم کردن
. ـ... ـ.. ـ. ـ. ـ. ـ. ـ. ـ. ـ. ـ.. ـ. ـ. ـ. ـ. ـ.
[محضر]
عاقد:(یه چی گفت 😂)
هانا: بله
عاقد:(همونو گفت 😂)
حامی:...... بله
عاقد: بفرمایید اینجا رو امضا کنین
هانا: تا اومدیم امضا کنیم
ادامه دارد...
دلم مرگ میخواد 🥲
ولی جرعت خ. ود. ک. ش. ی کردن رو ندارم😭
راستی نمیدونی از کجا میشه قرص
برنج خرید؟
🖤✨
عه عه عه دختررر🥺
𝐀𝐍𝐓𝐊𝐇𝐀𝐁 𝐌𝐀𝐑𝐆𝐁𝐀𝐑
اینم دو تا پارت دیگه چی؟ 🙃
وایییییییییییییییییییییییییییی
خیلی هانا ب.ی.ش.ع.ر.ه.و.ا.ل.ا.غ.ه