#پارت 30
هانا: تا اومدیم امضا کنیم نمیدونم نفس از کجا اومد داخل
گرفت هر چی چیزه شیشه ای بود شکست و یه تیکه شیشه دستشو برید
حامی یه تیکه شیشه گرفت و گذاشت زیر گلوی من
هانا: چیکارمیکنی؟(داد)
حامی: یا بیخیالمون میشی یا اون دنیا همو میبینیم
هانا: ب ب ب باش
حامی: بیخیال کامل میشی هاا
هانا: ب ب ب باش
یک ماه بعد...
حامی: نفس جدیدا خیلی تو خودش بود، انگار یه چی ذهنشو درگیر کرده
ـ. ـ. ـ. ـ. ـ.
نفس: یک ماه از اون ماجرا میگذره اما من هنوز هم ترس هانا تو وجودمه و پدر و مادرم، بعد از کلی تحقیق فهمیدم من یه برادر هم دارم
ـ. ـ. ـ. ـ.
[خونه ی مامان لیلا و بابا حمید]
مامان لیلا: حامی و جانا داشتن فیفا بازی میکردن
حامی: دیدی من بردمممم
جانا: عههههه خب من بلد نیستم
حامی: 🤣🤣
جانا: نخند دیگه 😂
حامی: عب نداره بشین یادت بدم😂
جانا: باش(حالت بچگونه)
حامی: 😂
مامان لیلا: بسه، بیاین شامتونو بخورین
حامی: باشه مامان الان میایم
جانا پاشو پاشو بریم شام بخوریم
جانا: باشه بریممم🙃
حامی: 😂
آفتاب از کدوم طرف زده شما مهربون شدی
جانا:(نیشگونش گرفتم)
حامی: اخخخخ
جانا: مهربونی ام بهت نیومده
حامی: خب حالااا
مامان لیلا: بعد این همه مدت پسرم اومده پیشم ببین چیکار میکنی
جانا: مامان همینکارا رو میکنی پسرت لوس شده
مامان لیلا: 🙄
جانا: 😑
حامی: به به مامان شاهکار کردیااا
مامان لیلا: نوش جونت
حامی: خواستم شروع کنم به خوردن غذا که یهو...
ادامه دارد...
هدایت شده از پایان
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_5k5vg35&btn=حرفاتون:)
نااشناس داریم با من و میسو
کویر؟ اولین ناشناسمه، حالمم خوش نی🥺
#پارت 31
حامی: که یهو تلفنم زنگ خورد
[نفس بود]
حامی: مامان ببخشید من الان میام
مامان لیلا: 🙄زود بیا
حامی: چشم
رفتم تو اتاق در رو بستم و جواب دادم
[مکالمه ی حامی و نفس ]
نفس: الو
حامی: سلام، جان؟ کاری داشتی؟
نفس: بیکاری؟
حامی: نه سر غذا بودم
نفس: عه ببخشید برو غذاتو بخور بعد بیا زنگ بزن کارت دارم
حامی: چشم نفسم🙃
نفس: قربونت
حامی: خداحافظ
نفس: بای
[پایان مکالمه]
حامی: عه ببخشید مامان تماس واجب بود
مامان لیلا: باشه، حالا غذاتو بخور
حامی: بله چشم
جانا: کی بود؟(آروم زیر گوش حامی)
حامی: بعدا بهت میگم (آروم زیر گوش جانا)
جانا: باش
بابا حمید: چی زیر گوش هم میگید؟ ها؟
حامی: هیچی
جانا: هیچ
ـ. ـ. ـ. ـ. ـ. ـ. ـ.
امین: داشتم تو اینستا میچرخیدم که پیام اومد
{صفحه چت}
سارا: سلام
سارا: خوب هستین؟
سارا: من سارا عم
امین: سلام ممنون میگذره
امین: عه شما
امین: کاری داشتین؟
سارا: بله
امین: جانم؟ در خدمتم
سارا: اممم سر اون موضوع که تو گالری گفتین
امین: من که معذرت خواهی کردم
سارا: من فقط خواستم یکم ناز کنماا
وگرنه، من خودم خم یه حسی به شما
دارم😁
امین: جدی؟ 😃
سارا: بله
امین: فردا میتونم ببینمتون؟
سارا: بله
امین:کجا؟
سارا: کافه ی روبه روی گالری
امین: بله ساعت؟
سارا : ساعت 17خوبه؟
امین: بله
سارا: 🎀
امین: کاری دیگه ای ندارید با من؟
سارا: نه شب بخیر:)
امین: شب بخیر✨
{پایان چت}
امین: یسسسسسس[داد]
شروین: هوووووووووووو چته تو
امین: ها؟ هیچی
شروین: 🙄
امین: 😁
شروین: م. ر. ض
امین : 😑
شروین:همون لحظه حامی کلید انداخت اومد داخل
حامی: سلام
امین، شروین: سلام
حامی: خبریه؟
شروین: از آقا امین بپرس
حامی: چیشده امین؟
امین: هیچی داداش
حامی: من برم یه زنگ به نفس بزنم
شروین: اوک
ادامه دارد...
#پارت 32
[اتاق]
حامی: زنگ زدم به نفس
[مکالمه ی نفس و حامی]
نفس: الو، سلام
حامی: سلام، جانم؟
نفس: میخوام درمورد یه موضوعی باهات حرف بزنم
حامی: جان، چه موضوعی؟
نفس: پدر و مادرم
حامی: چی؟ پدر و مادرت چی؟
نفس: اینکه چرا ولم کردن؟
حامی: نمیدونم
نفس: و اینکه من یه داداش دارم
حامی: هنننن؟ داداش؟
نفس: آره
حامی: چند سالشه؟
نفس: نمیدونم فکر کنم 22
حامی: هوم
نفس: الان چیکارکنم؟
حامی: یه سوال
نفس: هان؟
حامی: تو و پدر و مادرت قبل اینکه ولت کنن کجا زندگی میکردین؟
نفس: یه روستای دور افتاده توی گیلان
حامی: اوکی، فردا بچه ها رو جمع میکنیم، با هم راجبش حرف میزنیم
نفس: نه شب بخیر عشقم
حامی: شب بخیر نفس من
[پایان مکالمه]
حامی: با کلمه ی نفس خر ذوق شدم
که یهو شروین درو باز کرد اومد داخل اتاق
شروین: چی میگفتین؟
حامی: هوووووو، بتوچه
فرید: جان مادرتون بس کنین😂
حامی: 🤣🤣
شروین: 🤣
امین: 🤣🤣
حامی: خب رفیقای گل، خنگ
شروین: 😐
امین: 😑
فرید: 🙄
آرش: 😐
حامی: 🤣🤣
فرید، ارش، امین، شروین: 🤣🤣🤣🤣🤣
حامی: خب فردا که کار خاصی ندارین؟
شروین، فرید، ارش: نه
امین: من دارم
حامی: حرف نزن تو
امین: 😐
حامی: ساعتتتت 8شب کافه ی همیشگی همتون باشین قبلش هر غلطی خواستین انجام بدین، حق اعتراض هم ندارین
شروین: باع😂
فرید: اوکی
امین: اوکی، حالا چرا؟
آرش: اوکی
حامی: یسری حرفا راجب نفس عه
سارا خانم و ماندانا خانم و شادی خاوم و نیکا خانمم میان
شروین: اوکی، شب خوش
امین: شب بخیر
فرید و آرش: شب بخیر
حامی: شب خوش
ـ. ـ. ـ.
[اتاق امین]
امین: سارا باز پیام داد
[صفحه چت]
سارا: امممم شما هم فردا میاین
امین: آره
سارا: اوکی
امین: شب بخیر مجدد😂
سارا: شب بخیر🤣
{پایان چت}
ـ. ـ. ـ. ــ.
فردا....
ساعت 16:30
امین: رفتم یه دوش گرفتم و برگشتم موهامو درست کردم و یه استایل خفن زدم و راه افتادم
ـ. ـ. ـ. ـ.
سارا: ساعت 16:40دیقه بود که پاشدمو میکاپ کردمو استایلمو زدم و راه افتادم
ـ. ـ. ـ.
{کافه}
سارا: سلام
امین: سلام
سارا: خوبین؟
امین: ممنون
گارسن: سلام، خوش اومدید، چیزی میل دارید؟
امین: هر چی خانم بگن
سارا: اممم یه شیرموز
امین: بی زحمت دو تاشیر موز بیارید
گارسن: چشم
امین: خب
سارا: خب
امین: 😂
سارا: عه چرا میخندی؟ 😂
امین: سر رفتارتون
سارا: 🤣
خب من آدم ناز نازویی ام😂
امین: خیلی هم عالی😂
سارا: 😂😂
ادامه دارد...