🪄✨Harry Potter | هری پاتر✨🪄
https://abzarek.ir/service-p/msg/5289668 ناشناس👆
پارت میخواید یا نه؟
🪄✨Harry Potter | هری پاتر✨🪄
پارت میخواید یا نه؟
نمیخواید پس
(کرم🪱🪱🪱🪱)
رمان راز مخفی
پارت هفت
رون و هرماینی بالاخره خفه شدن و بی صدا حرکت کردن.
یه صدایی اومد اما این دفعه صدای رون و هرماینی نبود.
-باید هر دوتا رو بکشیم
-اینجوری ممکنه مشکوک بشن
-راه دیگه ای نیست اگه کشته نشن یه خطر برای ما محسوب میشن
-هری پاتر و یه دختر اون دختر کیه؟
همون لحظه که مرد میخواست اسم دختر رو بگه پای رون ریز خورد و افتاد روی هرماینی و مرد متوجه حضور اونا شد.
-کی اونجاست؟
هری سریع دست رون و هرماینی رو کشید و دوید.
هرماینی میگه:دیدید گفتم یه تله است
هری آروم میگه:ساکت
هر دو مرد خلاف مسیری که اونا رفتن میرن.
یه نور خیره کننده از پشت سرشون میاد.سرشون رو برمیگردونن.یه حوض که آب داخلش به شدت می درخشه.هری ناخداگاه به سمت حوض میره و دستش رو میکنه داخلش.وقتی دستش رو بیرون میاره یه کاغذ داخل دستشه.حوض یه دفعه غیب میشه و از بین میره.
هری آروم میگه:باید برگردیم
سه تایی سریع به سمت هاگوارتز میرن.وقتی میرسن ساعت تقریبا 4 صبحه.سریع به سمت خوابگاه میرن تا یکم بخوابن.
***
ذهن هری تمام شب (البته دیگه شب حساب نیست)آشفتس.
اصلا نتونست بخوابه.
چند نفر میخواستن اون رو بکشن!
و اون دختر...اون کیه؟
خوابش نمی بره به همین خاطر به سالن عمومی گیریفیندور میره.
در کمال تعجب میبینه هرماینی و رون هم اون جان.
هرماینی میگه:هری!فکر میکردیم خوابیدی
هری جواب میده:یه نفر قصد کشتنم رو داره چطور بخوابم؟
رمان راز مخفی
پارت هشت
هرماینی:به نکته خوبی اشاره کردی
هری میگه:به نظرتون اون دختر کیه؟
رون:نظری ندارم
هرماینی:باید نقش مهمی داشته باشه
هری:چشم بسته غیب گفتی!
هرماینی نگاهی به هری میکنه.
هری:ببخشید
گفت و گو رو ادامه میدن تا اینکه موقع ناهار میشه.
به سمت سالن میرن تا ناهار بخورن.
بعد از ناهار به سالن گیریفیندور بر میگردن و میرن یه دوش بگیرن.
***
(روایت از دید الیزابت)
ساعت تقریبا 6 عصر بود.خسته بودم به همین خاطر رفتم به حیاط هاگوارتز.من خیلی از جنگل ممنوعه میترسم پس دور از اون جا راه میرم.صدایی از طرف جنگل ممنوعه شنیدم.
یکم جلو رفتم تا ببینیم صدای چیه اما از دل تاریکی دو دست بیرون اومدن و شونه هام رو گرفتن.خنجری داخل دست راستش بود.با خنجر زخم عمیق و بزرگی روی شونه ام به جا گذاشت.یه لگد بهش زدم و پرت شد زمین.سریع دویدم تا به هاگوارتز برسم اما وسط راه از هوش رفتم.
🪄✨Harry Potter | هری پاتر✨🪄
میخوام به پروفایل هاتون نمره بدم @fagtma
تا امشب فقط وقت دارید
🪄✨Harry Potter | هری پاتر✨🪄
تا الان 14تا مالفوی هد و 16 تا پاترهد
پایان این چالش
پاترهدا بردن♥️
رمان راز مخفی
پارت نه
وقتی به هوش اومدم دیدم داخل درمانگاهم از جا بلند شدم از خانوم پافری پرسیدم:کی من رو اینجا اورده؟
خانم پافری جواب داد:هری پاتر یه سال اولی اون داشته داخل حیاط قدم میزنه که متوجه میشه تو روی زمین افتادی.
با خودم فکر میکنم:هری پاتر معروف یه سال اولی مغرور و خود شیفته(که هری مغروره🔪)
زخم شونم کمی درد میکرد. یه روز داخل درمانگاه موندم و بعد نجات پیدا کردم.
با اینکه میدونستم اون پسره هری خیلی مغروره(🔪) تصمیم گرفتم ازش تشکر کنم.به هر حال جونم رو نجات داده.
داخل حیاط هاگوارتز راه میرفتم و دنبالش می گشتم.
بالاخره پیداش کردم اما کنار دوستاش بود یکم صبر کردم تا دوستاش برن.
بعد از بیست دقیقه رفتن و من رفتم تا ازش تشکر کنم.
جلو رفتم و گفتم:بخاطر دیروز ممنونم نمیدونم اگه تو نبودی چه بلایی سرم میومد
هری لبخندی زد و جواب داد:کار زیادی نکردم بعد ادامه داد:ببخشید دوستام منتظرم هستن من باید برم