هدایت شده از 🌷🌷🌷
هری تا به حال این قدر عصبانی نبود. عصبانی تر از وقتی بود که عمه مارجی درباره ی پدر و مادرش چرند گفته بود. عصبانی تر از وقتی بود که آمبریج تنبیهش کرده بود.حتی عصبانی تر از وقتی بود که دامبلدور بدون هیچ نشانه ای تنهایش گذاشته بود.دلش می خواست جینی را که محلش نمی گذاشت،رون را که مدام سوال پیچش می کرد و هرماینی را که مرتب با رون بحث می کرد زیر پا له کند.
هدایت شده از 🌷🌷🌷
نصف شب بود.هری روی تختش دراز کشیده بود.ناگهان صداهایی از اتاق جینی شنید.ظاهرا او هم بیدار بود. هری از جا بلند شد و به طرف اتاق جینی رفت.در را باز کرد و وارد شد. جینی زانوهایش را بغل گرفته بود و گریه می کرد.هری با مهربانی گفت:"جینی!"جینی سرش را بلند کرد. چشمانش به شدت پف کرده بود.او به تندی گفت:"تو اتاق من چه غلطی می کنی؟"هری گفت:"نگرانت بودم."جینی گفت:"لطفا نگران من نباش،این مودبانه ترین چیزیه که می تونم بهت بگم."
هدایت شده از 🌷🌷🌷
هری گفت:"چه بخوای چه نخوای،من نگرانتم."جینی گفت:"نباش."هری گفت:"هستم.تا ابد."جینی فریاد کشید:"گفتم نباش!"دستانش مشت کرده بود.هری اطمینان داشت که هر لحظه ممکن است از جینی کتک بخورد.دلش برای رون سوخت که تازگی کیسه بوکس هرماینی شده بود. خانم و آقای ویزلی،رون و هرماینی بیدار شدند و به اتاق آمدند.
هدایت شده از 🌷🌷🌷
هرماینی گفت:"خدای...من!"رون و آقای ویزلی با تعجب ایستاده بودند. خانم ویزلی گفت:"اینجا چه خبره؟" جینی گفت:"هیچی!"و هنگام بیرون رفتن به هری تنه زد.خانم ویزلی پرسید:"هری،جینی چش شده بود؟" هری صادقانه گفت:"نمی دونم."و ادامه داد:"ولی تقصیر من نبود." خانم ویزلی دستش را روی شانه ی هری گذاشت و گفت:"معلومه که کار تو نبود.حالا برو بخواب عزیزم."
هدایت شده از 🌷🌷🌷
هری به سمت جینی رفت.جینی زیر درختی نشسته بود و صورتش خیس از اشک بود.ظاهرا این دفعه نرم تر بود.پرسید:"چی کار داری؟"هری گفت:"فقط اومدم ببینمت."جینی گفت:"دیدی دیگه.خداحافظ." جینی بلند شد و به طرف در خانه رفت و هری را تنها گذاشت،با انبوهی از حسرت و اندوه.
رمان نیروی جمعی
#پارت_نوزده
۱۰روز گذشت.یکی از روز های بهاری بود که خانم و آقای ویزلی متوجه شدند یکی از اقوامشان از دنیا رفته است.آرتور و مالی،راهی منزل فرد فوت شده شدند و از آن جایی که هرماینی به خانه ی خودشان برگشته بود فرزندان ویزلی ها و به علاوه ی هری در خانه تنها ماندند.فرصت خوبی برای صحبت با جینی بود،هر چند هری اطمینان داشت مانند دفعات قبل از دست از پا درازتر بر می گردد.
رمان نیروی جمعی
#پارت_بیست
هری:"جینی؟"جینی که پشتش به هری بود آنچنان ناگهانی برگشت که دماغش به دماغ هری برخورد کرد. او که ظاهرا عصبانی تر از همیشه بود فریاد کشید:"دیگه چیه؟لابد نگرانمی، مگه نه؟!یا نکنه فقط اومدی منو ببینی؟!چی تو کله ت می گذره به من ربطی نداره،ولی وای به حالت اگه بخوای دوباره همون چرندیات مسخره درمورد ازدواج و دوست داشتن و تحویلم بدی!ای کاش هیچ وقت هری پاتر مشهور،پسری که زنده ماند،پسر برگزیده یا هر چیز دیگه ای که اسمته پا تو خونه ی ما نمیذاشت.هری،بفهم من و تو به درد هم نمی خوریم.من با تو خوشبخت نیستم،با تو از اینم بدبخت تر میشم."