eitaa logo
🪄✨Harry Potter | هری پاتر✨🪄
53 دنبال‌کننده
760 عکس
406 ویدیو
0 فایل
اینجا!؟ یه کانال مخصوص پاترهدها… ⚡ برای کسایی که هنوز با دنیای جادویی هری پاتر زندگی می‌کنن 🖤 کپی؟نه اصلا❌ عضو بشین با هم بریم هاگواتز📚
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 🌷🌷🌷
هری به سمت جینی رفت.جینی زیر درختی نشسته بود و صورتش خیس از اشک بود.ظاهرا این دفعه نرم تر بود.پرسید:"چی کار داری؟"هری گفت:"فقط اومدم ببینمت."جینی گفت:"دیدی دیگه.خداحافظ." جینی بلند شد و به طرف در خانه رفت و هری را تنها گذاشت،با انبوهی از حسرت و اندوه.
رمان نیروی جمعی ۱۰روز گذشت.یکی از روز های بهاری بود که خانم و آقای ویزلی متوجه شدند یکی از اقوامشان از دنیا رفته است.آرتور و مالی،راهی منزل فرد فوت شده شدند و از آن جایی که هرماینی به خانه ی خودشان برگشته بود فرزندان ویزلی ها و به علاوه ی هری در خانه تنها ماندند.فرصت خوبی برای صحبت با جینی بود،هر چند هری اطمینان داشت مانند دفعات قبل از دست از پا درازتر بر می گردد‌.
رمان نیروی جمعی هری:"جینی؟"جینی که پشتش به هری بود آنچنان ناگهانی برگشت که دماغش به دماغ هری برخورد کرد. او که ظاهرا عصبانی تر از همیشه بود فریاد کشید:"دیگه چیه؟لابد نگرانمی، مگه نه؟!یا نکنه فقط اومدی منو ببینی؟!چی تو کله ت می گذره به من ربطی نداره،ولی وای به حالت اگه بخوای دوباره همون چرندیات مسخره درمورد ازدواج و دوست داشتن و تحویلم بدی!ای کاش هیچ وقت هری پاتر مشهور،پسری که زنده ماند،پسر برگزیده یا هر چیز دیگه ای که اسمته پا تو خونه ی ما نمیذاشت.هری،بفهم من و تو به درد هم نمی خوریم.من با تو خوشبخت نیستم،با تو از اینم بدبخت تر میشم."
رمان نیروی جمعی درست شنیده بود؟جینی بود که این حرف ها را زده بود؟حتما اشتباه شنیده بود.نه،او می دانست که درست شنیده و نباید بیخود امیدوار باشد. ناگهان رون از پشت سرش گفت:"هری! تو اینجایی پسر؟کل خونه رو دنبالت گشتم."هری که در دنیای دیگری بود سرسری جواب داد:"ب.. ب ببخشید."رون گفت:"تو حالت خوبه؟ چرا صورتت این ریختی شده؟ببینم هری،تو واقعا داری گریه می کنی؟" هری گفت:"نه!"
رمان نیروی جمعی هری باید قبول می کرد.جینی او را دوست نداشت.بودن هری و جینی در کنارهم فقط یک رویا بود.هری باید فراموش می کرد.او باید با رویای زندگی با جینی خداحافظی می کرد. هری نمی توانست جینی را مجبور کند عاشقش باشد.تنها کسی که باید مجبور می شد قلب هری بود که ناچار جدایی از جینی را پذیرفته بود.
رمان نیروی جمعی چند روز بعد،اتفاق غیرمنتظره ای افتاد.رون و هری در آشپزخانه شطرنج جادویی بازی می کردند(البته هری بیشتر از پنجره به جینی نگاه می کرد) که کسی وارد خانه شد.او،کسی جز هرماینی نبود.رون گفت:"هرماینی!" هری گفت:"بی خبر اومدی."ناگهان هر دو پسر متوجه چهره ی غمگین و خیس از اشک هرماینی شدند. تقریبا همزمان پرسیدند:"چی شده؟"هرماینی که هنوز دستکش هایش را در نیاورده بود جوابی نداد.در عوض روی میز نشست بلند بلند گریه کرد.گریه های او حتی جینی را هم داخل آشپزخانه کشاند،هر چند او وانمود کرد هری را ندیده است.
رمان نیروی جمعی هری و رون به سرعت پیش هرماینی نشستند.جینی سه صندلی دورتر از هری نشست و پرسید:"هرماینی،چت شده؟"۲۰ دقیقه ی تمام بود که هرماینی بی وقفه گریه می کرد.رون که می شد نگرانی را به وضوخ در چهره اش دید گفت:"هرماینی تو رو خدا حرف بزن!"بعد از گذشت ۱۰ دقیقه، هرماینی بالاخره به حرف آمد:"من .... من...نا....نامزد کردم."