eitaa logo
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
30 دنبال‌کننده
10 عکس
0 ویدیو
0 فایل
˺بسم‌ربِ‌چشمانش˻☕️ من همان مسئله‌ ساده ولی مجهولم خودمن باخودمن درخودمن می‌جنگد :) ___ __ _ قلم اینجا: ازنور ِ موضوعم؟ رمان ِ کپی ؟ زشته ؛ نکن
مشاهده در ایتا
دانلود
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
- روسری ِمخملی ِقرمز .. #پارت‌چهار ؛ ____ __ _ ۲/آذر/۱۴۰۲ ؛ تهران / مجلس خواستگاری : استکان خالی ِچا
- روسری ِمخملی ِقرمز .. ؛ ____ __ _ همونطور که باهاش دست می‌دادم به متین نگاه کردم تا برام توضیح بده چه خبره ؛ خیلی بدم میاد که طرف باهام احوال پرسی بکنه ، و من حتی ندونم اون کیه ! حالت خیلی رو اعصابیه ؛ متین خندید و گفت : -هم دانشگاهیمه ؛ تازه فهمیدم - خوشبختم - همچنین از پنجره به بیرون نگاه کردم ؛ هوا داشت تاریک می‌شد.. متین پوزخندی زد و گفت : -خیلی خوابیدی هاا ..! - هنوزم خوابم میاد .. امیر حسین خندید ؛ فکر‌کنم همیشه قبل حرف زدن می‌خندید.. - آقا معین ، برای خواب وقت زیاده .. یکم از خودت بگو .. بشناسیمت.. دستی به موهام کشیدم : - اسمم ، همونطور که میدونی ، معین ِ؛ ۱۹ سالـــ.. - اینا رو که خودم میدونم ! علایقت چیه ؟ - گیتار ، سفر ، شنا ، عاممم ، گیم .. دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه .. تو چی ؟ - خب من .. مداحی‌کردن ، کارای جهادی ، تنیس ، کتاب خوندن ، شاید باورت نشه ولی شیرکاکائو .. براش می‌میرم! ، هیئت رفتن ، مخصوصا هئیتمون تو کاندا ، تــ .. - وایسا ببینم ؛ چی ؟ هئیت دارین اینجا ؟ ▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – · - @ROMANmohadesd -
- روسری ِمخملی ِقرمز .. ؛ ____ __ _ - وایسا ببینم ؛ چی ؟ هیئت دارین اینجا ؟ - اِ ، خب آره ! بابام برای تبلیغ میاد کشور های اروپایی ؛ یه هئیت کوچولو و جمع و جور هم اینجا داریم .. متین گفت : - چه جالب ! من تاحالا هیئت نرفتم .. چشـــم های امیرحسین گرد شد : - جاان ؟ هئیت نرفتی ؟ متین سرخ شد : - مــ .. من تاحالا نماز هم نخوندم ! یعنی خوندم ها ؛ وقتی بچه بودم .. مامان‌بزرگم ، همیشه من و معین رو تشویق می‌کرد ، تشویق می‌کرد که نماز بخونیم ؛ ولی وقتی از دنیا رفت .. نمیدونم ! خب .. حس میکردم دیگه نمی‌خواد نماز بخونم .. ۱۶ سالم بود اون موقع .. هئیت هم رفتم هاا ؛ با مامان‌بزرگم .. رو به امیر حسین گفتم : - اینطوری نگاه نکن ؛ منم همینم .. البته پدر و مادرم .. اونا یکم مذهبی ترن ؛ اونا نماز میخونن ، منم میخونم ! اگه حوصله و وقت داشته باشم ، تقریبا یکی درمیون ؛ البته اگه قضا هم بشه قضاش رو میخونم ؛ امیر حسین گفت : - خب ؛ پس واجب شد یه صحبتی باهاتون بکنم .. میشه بپرسم چرا نماز نمی‌خونی ؟ - نمیدونم! - نمیدونی ؟ - نه ! گفتم که .. حوصله و وقت .. - اهل کتاب چطور ؟ اهل کتاب هستی ؟ داشتم با خودم فکر‌میکردم ؛ کتاب چه ربطی به نماز داره : - اگه خوب باشه ، آره ، چرا که نه .. با چهره ای ‌متفکر‌ نگاهم کرد : - باشه .. میخوای بخوابی ، بخواب . صحبتی ندارم ▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – · - @ROMANmohadesd -
سین زدید پارت ِامروزمون و دیگه 🎀 ؟! .
۱- راست میگی هاا دقت نکردم😔💘. ۲-ایشالا هئیت رو هم میزنیم🦦. ۳-چشم عباس آقا ..
۱- ترجیح میدم در این باره صحبت نکنم ..:// ۲-عمر‌دست ِخداست ؛ نویسنده وسیله است🗿
۱- دم شوماا گررم ۲-سعی ام رو میکنم🗿. ۳-دقیق نفهمیدم راستش ؛ فکر کنم منظورش وسط ِرمان ِ🦦🚶🏻‍♂.. ۴- وایب خودت ممبر💘😭🌀🎀
اینجا ۵۰ بشه ؛ ۲ تا پارت ِاضافه میدم (= ..
- سلام قشنگای خالهه😭💘. [ از اونجایی که دوست دارم خاله بشم ولی نمیشم ، شما منو خاله صدا کنین ؛ ممنون 👀 ] بریم برای پارت ِبعدی‌ی‌ی🎀🩸؟ -
- نویسنده نـُقلی | رمان 🌟 .
- روسری ِمخملی ِقرمز .. #پارت‌شش؛ ____ __ _ - وایسا ببینم ؛ چی ؟ هیئت دارین اینجا ؟ - اِ ، خب آره !
- روسری ِمخملی ِقرمز .. ؛ ____ __ _ و بالاخره رسیدیم اتوا ؛ قبلش هم من یه چرت خیلی کوتاه زدم ؛ آره بابا ، خیلی کوتاه بود :// . از هواپیما که پیاده شدیم مرد مسنی ، تقریبا ۵۰ ساله جلمون سبز شد : - سلام ! شما آقایون باید پسرای مهندس شریفی باشین ، درسته ؟ من کامرانی هستم .. مهندس بهم سپردن شمارو برسونم خونتون ؛ چمدون هاتون رو بدین به من .. هن هن کنان چمدون ها رو هل داد : - بفرمایید ؛ ماشین این طرفه .. دست متین رو کشیدم تا از حالت هپروت درش بیارم : - هی ! کجا سیر میکنی ؟ - امیر حسین ، امیر حسین رو ندیدی ؟ - من چمیدونم کجاست ؛ تو دانشگاه هم‌دیگرو می‌بینید دیگه .. - باشه .. بریم .. مرد چمدون هامون رو گذاشت صندوق عقب و در ماشین رو برامون باز کرد . قرار بود بریم خونه عمه شهین که کانادا زندگی‌می‌کرد ؛ قبلا یه سری خرت و پرت براشون فرستادیم ، اونا هم تو خونه من و متین چیده بودنش ؛ ولی کلید دست خودشون بود .. مردی که خودش رو کامرانی معرفی کرده بود نفس عمیقی کشید و گفت : - اِی آقا ؛ ببینید چقد ترافیکه .. اگه یه مریض تو یکی از این ماشین ها باشه و بمیره چی ؟ یادش بخیر ... من زن داشتم ! اسمش شهربانو بود ؛ مرد ! سرطان داشت ! میخواستم برسونمش بیمارستان ، تو ترافیک گیر کردیم ؛ دکترا گفتن اگه نیم ساعت زود تر می‌رسوندیش زنده می‌موند ؛ من کانادا زندگی‌ نمیکنم ؛ من پاکستان زندگی میکنم . البته اصالتا ایرانیم ؛ زنم هم ایرانی بود ، ولی وقتی مرد من برگشتم پاکستان .. همه فامیل هام اونجا بودن افسردگی گرفته بودم .. یه پسر دو ساله داشتم .. بعد فوت مادرش ، من اصلا حواسم بهش نبود ، اسمش سیاوش بود . یه روز از پله افتاد پایین و ضربه مغزی شد ! با دستمال پارچه ای چربی اشک هاش رو پاک کرد : - تقصیر من بود ، اگه الان بود ، ۱۴ سالش بود .. ▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – · - @ROMANmohadesd -
- روسری ِمخملی ِقرمز .. ؛ ____ __ _ اگه الان بود ، ۱۴ سالش بود .. همش خودم رو سرزنش میکنم ، کاش بیشتر مواظبش بودم .. بابای شما ، بهم کار داد .. خدا خیرش بده .. ولی مـــ.. و های های زد زیر گریه .. متین سرش رو نزدیکم کرد : - این چرا اینطوری میخنده ؟ راست می‌گفت ، عجیب می‌خندید ، انگار داشت سرفه می‌کرد . و به هر سرفه هم تکان شدیدی می‌خورد .. بعد ۱۰ دقیقه بینی اش رو بالا کشید و گفت : - رسیدیم .. از ماشین پیاده شدیم و زنگ در رو زدیم ، عمه خودش در رو باز کرد ، لباس آبی‌خوش نقش و نگاری تا پایین زانوش پوشیده بود ؛ کفش پاشنه بلند مشکی هم پوشیده بود و گوشواره های شکل چنگالش تند تند تاب میخورد ؛ به جز حلقه اش ، ۲ تا انگشتر دیگه هم انداخته بود ، آرایش غلیظی کرده بود و موهای مشکی پرکلاغی ِلخت ِبلندش رو هم باز گذاشته بود ؛ با دیدن ما جیغ ظریفی کشید و از هرکدوم ، ۲ تا ماچ ِآبدار کرد ، فکر کنم اثر رژ لبش رو گونه ام موند : -چقدر بزرگ شدین ؛ کدومتون معین بود ؟! متین کدومه ؟! چند ساله ندیده بودمتون ؟ ۲ سال ؟ ۵ سال ؟ متین در حالی که تلاش می‌کرد رد ِ رژ عمه رو با آستین از روی گونه هاش پاک کنه گفت : - ۳ ساله عمه ؛ ضمنا من متینم .. عمه خندید و گفت : - اصلاا حواس برام نموده ؛ فکر نکنین ۵۰ سالمه هاا ! هنوز ۴۰ سالم هم نشده ! خب ، بیاین تو .. - نه دیگه .. مزاحم نمیشیم فقط کلیــ .. - نه ! مگه میشه ؟ یا میاین تو یا میارمتون .. ▹ · – · – · – · 𖥸 · – · – · – · - @ROMANmohadesd -