ިܩߊܔ ܥܝ ܥ݆ܢܚ݅ܩߊܔ ࡅ߳و✨
ᴘᴀʀᴛ:⁵
دریا
تلویزیون را روشن کردم..📺
روی مبل نشستم و به خبری که داشت از تلویزیون پخش میشد نگاه کردم.👀
نرگس با سینی چایی به پذیرایی اومد و بقل من روی مبل نشست.
+مامان حالش خوبه؟
*اوم سلام میرسونه.
چایی را خوردم.
*پاشو بیا ببینم کمکم کن سفره رو بچینیم.
*اوه خوبه یه روز اومدم پیشت داری از ما کار میکشی.🧸
+اینجوریه ؟پس ناهار بی ناهار.
پاشدم و کمکش کردم تا سفره رو بچینه.
بعد از ناهار میخواستم ظرف هارو بشورم که نرگس گفت:
من میشورم تو برو یکم استراحت کن.🥸
در اتاق را باز کردم و رفتم روی تخت دراز کشیدم...
چند ساعت بعد...🕜
با یه جیغ بلند از خواب بیدار شدم.
احسان در اتاق را باز کرده بود، اومده بود روی تخت و موهای من رو داشت میکشید.🐝
نرگس سریع اومد داخل اتاق و گفت:
چی شده ؟
خندیدم و دستای تپلی احسان رو از موهایم جدا کردم.🍒🦦
*به مامان زنگ بزن بگو با،بابا شام بیان خونه ی ما.
+نه دیرم شده باید برم خونه.
*کجا تو که تازه اومدی ؟
مقنعه مو سر کردم ، از لپای احسان گرفتم و بوسش کردم.
+خدافظ
در رو بستم و تاکسی گرفتم...
رسیدم خونه و کلید رو چرخوندم و رفتم تو...
+سلاممم
یادم افتاد مامان گفته بود با شبنم خانم رفتن بازار......
ߊܥߊܩܘ ܥߊܝܥ
ܢ̣ܘ ܦ̈ܠܩܢ ܝ̇ߺܢܚߊ و ܢ̣ܣߊܝ
https://eitaa.com/R_oman