eitaa logo
𝑵.𝑩
21 دنبال‌کننده
87 عکس
3 ویدیو
0 فایل
ᴀ ᴘʟᴀᴄᴇ ᴡʜᴇʀᴇ ʏᴏᴜ’ʟʟ ɴᴇᴠᴇʀ ɢᴇᴛ ʙᴏʀᴇᴅ, ʙᴇᴄᴀᴜꜱᴇ ᴇᴠᴇʀʏ ᴅᴀʏ ᴡᴇ ꜱʜᴀʀᴇ ᴘʟᴇɴᴛʏ ᴏꜰ ᴘɪɴᴛᴇʀᴇꜱᴛ-ꜱᴛʏʟᴇ ᴘʜᴏᴛᴏꜱ, ɴᴏᴠᴇʟꜱ, ᴀɴᴅ ᴇxᴄɪᴛɪɴɢ ɪᴅᴇᴀꜱ.😭💘
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهترین آهنگ از نظر من 🦦
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
590.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
که عشقت سیل سیلم که...🌀🫆👀
🌀
در حال تایپ پارت ...🦦
سلام خوشگلم اد میخوایم 🫀 اد ناشناس ¹نفر اد چالش ³نفر اد عکس ²نفر اد نظر دهی به رمان ²نفر اد رمان ¹نفر اد بیو ²نفر بیاید پی عزیزانم هر کی اد بشه ۱۰ تا زبان ایتا هم بهش میدم پی ؟ @Nesaaaaaaaaaaaaaa
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ިܩߊ‌ܔ ܥ‌‌ܝ‌ ܥ݆ܢܚ݅ܩߊ‌ܔ ࡅ߳و✨ ᴘᴀʀᴛ:⁶ دریا زنگ در به صدا در آمد رفتم و در را باز کردم که مامانم با کلی وسایل وارد خانه شد. +شام چی گذاشتی *کوکو سبزی +به بابات زنگ بزن بگو سر راه یه نوشابه بگیره *چشم *الو سلام خوبی بابا اگه میتونی اومدی نوشابه بگیر. +باشه دور هم نشستیم و غذا رو خوردیم. صبح فردا 🌀 با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم.🤳🏻 *بله +بیدار شو ببینم خوابالو زود از جام پا شدم و مانتو و شلوارم رو پوشیدم.🐾 تاکسی گرفتم و رفتم دانشگاه.🍒 کلاس تموم شد وقتی می‌خواستم برم ،اقای اکرامی جلوی منو گرفت . +ببخشید اگه میشه امروز ما برای امر خیر بیایم خونتون.🧸 از تعجب خشکم زد🚶🏻‍♀️ *ببخشید در را باز کردم و از پله ها بدو بدو پایین اومدم و از دانشگاه خارج شدم. 🦦 رسیدم خونه🏡 *سلام +سلام ،‌ چرا انقدر بی‌حال ؟چیزی شده ؟ *ام مامان +چشده؟! *استادمون بود خب امروز بهم گفت برای امر خیر اگه میشه بیایم خونتون. 😶‍🌫️ مامان بلند خندید..... باشه به پدرت میگم سر راه میوه بگیره.😂💔 چند ساعت بعد.... 🕜 موهایم را شونه کردم.🙆🏻‍♀️ اومدم خط چشم بکشم که از دستم سر خورد و ریخت روی میزم.🦦 تا میخواستم پاکش کنم زنگ در به صدا در اومد .🧚🏻‍♀️ به خودم توی آینه نگاه کردم.خیلی استرس داشتم ، نمیدونم چرا🧍🏻‍♀️ آقای اکرامی به همراه پسر و خانومشون وارد خونمون شدن.🤕 سریع رفتم توی آشپز خونه تا منو نبینن.... ߊ‌ܥ‌‌ߊ‌ܩܘ ܥ‌‌ߊ‌ܝ‌ܥ‌‌ ܢ‌ܘ ܧܠܩܢ ࡅ߭ܢܚߊ ࡐ‌ ܢ‌ܣߊ‌ܝ‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا