ިܩߊܔ ܥܝ ܥ݆ܢܚ݅ܩߊܔ ࡅ߳و✨
ᴘᴀʀᴛ:⁷
دریا
پشت در وایسادم و گوشم رو به در تکیه دادم تا ببینم چی میگن. 🦥
پدرم با آقای اکرامی سلام علیک کردن و بعد از چند ثانیه صدای یه خانم اومد🧚🏻♀️
توی بین اون همه شلوغی که داشتن احوال پرسی میکردن صدای نا آشنایی اومد.🙇🏻♀️
حدس میزدم که پسر آقای اکرامی باشه،که بله حدسم درست بود!
چند دقیقه بعد.... 🕜
از استرس داشتم ناخون هامو میخوردم که مامانم منو صدا زد.
دریا جان چایی رو بیار عزیزم🦦
استرسم بیشتر شد.
سریع چایی رو ریختم ، در رو باز کردم و نصف عمیقی کشیدم.✨
رفتم پذیرایی و به نوبت به همه چایی تعارف کردم.
رسید به پسر آقای اکرامی ، پسری با موهای فرفری و قد بلند .
*بفرمایید
چایی رو برداشت و تشکر کرد.
بقل مامانم نشستم و سرم رو به پایین انداختم.🌀
به حرفاشون گوش دادم...
اصلا نفهمیدم چند دقیقه گذشته که یهو مامان زد به بازوم و گفت:
دریا جان نظرت چیه با آقا فرهاد برید اتاق حرف بزنید ؟🐾
به نشانه بله از جا بلند شدم، فرهاد پشت سرم اومد اومد ، تا میخواستم در اتاقم رو باز کنم.......🚶🏻♀️
زنگ در به صدا در اومد 🧸
پدرم بلند شد و تا در رو باز کنه ، منتظر بودم تا ببینم کیه.
سپهر بود!
+سلام خوبید ببخشید مزاحم شدم الان از شرکت بابام یه غریبه زنگ زد گفت حال بابات بده.😞💔
*وایسا با هم بریم ببینیم چیشده.
+خیلی ببخشید ولی انگار برای دوستم مشکلی پیش اومده باید برم.🗣️
آقای اکرامی بلند شد.
*دشمنت شرمنده شایدم یه حکمتی داشته یه روز دیگه خدمتتون برسیم 🙂
بلند شدن و بعد از خداحافظی رفتن..
سپهر و بابام سوار ماشین شد و رفتن.
چند ساعت بعد 🕜
مامان فقط دعا دعا میکرد اتفاقی نیفتاده باشه.
تلفن زنگ خورد ، برداشتم.
*الو سلام بابا چی شد؟
+هیچی انگاری سرکارمون گذاشته بودن.😐💔
نفس عمیقی کشیدم.
تلفن رو قطع کردم.
+چیشد ؟
انگاری یکی همین جوری زنگ زده دروغ گفته
هوف خدا رحم کرد .
ߊܥߊܩܘ ܥߊܝܥ.
ܢܘ ܦܠܩܢ ܝߺܢܚߊ و ܢܣߊܝ