ިܩߊܔ ܥܝ ܥ݆ܢܚ݅ܩߊܔ ࡅ߳و✨
ᴘᴀʀᴛ:⁴
دریا:
بقل مادرم نشستم. در باز شد و سپهر اومد توی خونه، به همه یه نگاهی انداخت تا ببینه باید کجا بشینه.
همون لحظه فهمیدم جایی که باید بشینه روبه روی منه.🦦
شروع کردیم به غذا خوردن، اومدم برنج رو بکشم که...
+ میشه برای منم بریزید؟
سرم را بالا گرفتم سپهر بود!
*حتما
بشقاب سپهر رو گرفتم و براش برنج رو کشیدم و بهش دادم.
+ممنون✨
غذا رو خوردیم و من قبول کردم که ظرف ها رو بشورم.🙆🏻♀️
بعد از اینکه ظرف ها رو شستم خانم هاشمی گفت :
دریا جون اگه زحمتی نیست میشه چایی بریزی؟
*چشم
چایی رو ریختم و رفتم توی پذیرایی اول به پدرم و آقای هاشمی و بعدش به خانم هاشمی و مادرم چایی تعارف کردم 🐾
به سپهر که رسید لحظه ای چشم تو چشم شدیم برداشت و تشکر ریزی کرد.🌀
مهمونی تموم شد و ما رفتیم خونه مون.
رفتم توی سرویس بهداشتی و آرایشی که کرده بودم را پاک کردم.🧏🏻♀️
در اتاقم را باز کردم و روی تخت دراز کشیدم...
داشتم به کل امروز و اتفاقاتش فکر میکردم که یهو خوابم برد🛌🏻
صبح روز بعد🌞🫰🏻
ساعت پنج صبح بیدار شدم که همه کارهامو بکنم و برم دانشگاه.🦦
+دریا من امروز با شبنم خانم میریم بازار.
*باشه
شایدم تا ناهار نیایم خودت یچیزی درست کن بخور.
رفتم پیش مامانم و پیشونی شو بوس کردم...
*چشم
+بی بلا
موقع رفتن رفتن شد که دیدم خانم هاشمی و سپهر جلوی در انگار منتظر یکی بودن.🌀
+سلام صبحتون بخیر!
*سلام عزیزم صبح تو هم بخیر.
سپهر چیزی نگفت🚶🏻♀️
+با اجازه....
*کجا، نمیای با مامانت بریم بازار؟
+نه دانشگاه باید برم.🫠
*پیاده ؟
+نه خاله اسنپ میگیرم میرم.
*سپهر میبرتت!
نگاه منو سپهر به هم گره خورد.👀
*ولی مامان ....
ߊܥߊܩܘ ܥߊܝܥ....🫠
ܢܘ ܦܠܩܢ ܝߺܢܚߊ و ܢܣߊܝ🫀🫂
https://eitaa.com/R_oman🙆🏻♀️