eitaa logo
𝑵.𝑩
17 دنبال‌کننده
53 عکس
0 ویدیو
0 فایل
ᴀ ᴘʟᴀᴄᴇ ᴡʜᴇʀᴇ ʏᴏᴜ’ʟʟ ɴᴇᴠᴇʀ ɢᴇᴛ ʙᴏʀᴇᴅ, ʙᴇᴄᴀᴜꜱᴇ ᴇᴠᴇʀʏ ᴅᴀʏ ᴡᴇ ꜱʜᴀʀᴇ ᴘʟᴇɴᴛʏ ᴏꜰ ᴘɪɴᴛᴇʀᴇꜱᴛ-ꜱᴛʏʟᴇ ᴘʜᴏᴛᴏꜱ, ɴᴏᴠᴇʟꜱ, ᴀɴᴅ ᴇxᴄɪᴛɪɴɢ ɪᴅᴇᴀꜱ.😭💘
مشاهده در ایتا
دانلود
در حال تایپ پارت...👀🫀
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ިܩߊ‌ܔ ܥ‌‌ܝ‌ ܥ݆ܢܚ݅ܩߊ‌ܔ ࡅ߳و✨ ᴘᴀʀᴛ:⁴ دریا: بقل مادرم نشستم. در باز شد و سپهر اومد توی خونه، به همه یه نگاهی انداخت تا ببینه باید کجا بشینه. همون لحظه فهمیدم جایی که باید بشینه روبه روی منه.🦦 شروع کردیم به غذا خوردن، اومدم برنج رو بکشم که... + میشه برای منم بریزید؟ سرم را بالا گرفتم سپهر بود! *حتما بشقاب سپهر رو گرفتم و براش برنج رو کشیدم و بهش دادم. +ممنون✨ غذا رو خوردیم و من قبول کردم که ظرف ها رو بشورم.🙆🏻‍♀️ بعد از اینکه ظرف ها رو شستم خانم هاشمی گفت : دریا جون اگه زحمتی نیست میشه چایی بریزی؟ *چشم چایی رو ریختم و رفتم توی پذیرایی اول به پدرم و آقای هاشمی و بعدش به خانم هاشمی و مادرم چایی تعارف کردم 🐾 به سپهر که رسید لحظه ای چشم تو چشم شدیم برداشت و تشکر ریزی کرد.🌀 مهمونی تموم شد و ما رفتیم خونه مون. رفتم توی سرویس بهداشتی و آرایشی که کرده بودم را پاک کردم.🧏🏻‍♀️ در اتاقم را باز کردم و روی تخت دراز کشیدم... داشتم به کل امروز و اتفاقاتش فکر میکردم که یهو خوابم برد🛌🏻 صبح روز بعد🌞🫰🏻 ساعت پنج صبح بیدار شدم که همه کارهامو بکنم و برم دانشگاه.🦦 +دریا من امروز با شبنم خانم میریم بازار. *باشه شایدم تا ناهار نیایم خودت یچیزی درست کن بخور. رفتم پیش مامانم و پیشونی شو بوس کردم... *چشم +بی بلا موقع رفتن رفتن شد که دیدم خانم هاشمی و سپهر جلوی در انگار منتظر یکی بودن.🌀 +سلام صبحتون بخیر! *سلام عزیزم صبح تو هم بخیر. سپهر چیزی نگفت🚶🏻‍♀️ +با اجازه.... *کجا، نمیای با مامانت بریم بازار؟ +نه دانشگاه باید برم.🫠 *پیاده ؟ +نه خاله اسنپ میگیرم میرم. *سپهر میبرتت! نگاه منو سپهر به هم گره خورد.👀 *ولی مامان .... ߊ‌ܥ‌‌ߊ‌ܩܘ ܥ‌‌ߊ‌ܝ‌ܥ‌‌....🫠 ܢ‌ܘ ܦ‌ܠܩܢ ܝ‌ߺܢܚߊ و ܢ‌ܣߊ‌ܝ‌🫀🫂 https://eitaa.com/R_oman🙆🏻‍♀️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"𝙋𝙤𝙧𝙤𝙛 𝙂𝙞𝙧𝙡"🦦
در حال تایپ پارت...🫀👀
"𝙋𝙤𝙧𝙤𝙛 𝙂𝙞𝙧𝙡"💘
👀✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"𝙋𝙤𝙧𝙤𝙛 𝙂𝙞𝙧𝙡"✨