او نمیداند چطور کمک بخواهد، حتی نمیداند دنبال این است که «'چطور' کمک بخواهد.» یا «'نمیخواهد' کمک بخواهد تا نکند کسی با غمِ او نیز سمی شود.» . برمیگردد، میخندد، جوک میگوید، حرف میزند، میخنداند... اما ناگه میفهمد دوباره غولِ خاکستریِ غم کنارش نسشته و هنوز نرفته، پس دوباره میرود. تلفنها را پاسخ نمیدهد، پیامها را دیر سین میزند، گوشهای تنها با غم سر و کله میزند تا نکند کسی با غمِ او «غمی» شود. این چرخهی باطل همچنان ادامه دارد، نمیداند تا کِی. شاید تا زمانی که کسی غمِ پشت جوکهایش را ببیند، یا شاید تا ابد .
زیاد نگاهم به او نبود یا به مانندِ دیگران دور و برش نمیچرخیدم؛ اما اگر سوالی را بدون فاعل میپرسیدند، و یا متنی را بیفاعل میدیدم، بدونِ وقفه و ذرهای تردید او را جای فاعل قرار میدادم .
میدانم چرا یادی از من نمیکنی. من زخمی به بدنهی روحت نزده بودم که مدام به یادم بیوفتی و با هر تلنگری تصویرم در ذهنت ترسیم شود؛ آدم به زخمها بیشتر میاندیشد تا مرهمها.
عموما با تنهاییِ خود مشکلی ندارم. یعنی کنار میآیم دگر. اما بعضی روزها که پشتِ پنجره دست زیرِ چانه با غمِ خاکستری و خاطراتی که سایهشان روی خم شده و کنارم چمباتمه زدهاند مینشینم و به غروبی مینگرم که خیلی غروبِ 'جمعه' است - با خود میگویی تقویم دروغ میگوید وگرنه مگر میشود غروبِ فلانِ روزِ هفته انقدر جمعه باشد - دوست دارم کسی را داشته باشم که رو به رویم بنشیند و من خلاصه شوم در او، او «خانه»ی من باشد، که لیوانِ چای را از دستم بقاپد و جایش سرم را بر شانهاش تکیه دهد تا به جای چای به شانهی او سَر ببرم، پناه ببرم، پناهنده شوم. «شما که غریبه نیستید» .
رآدیو سکوت ؛
عموما با تنهاییِ خود مشکلی ندارم. یعنی کنار میآیم دگر. اما بعضی روزها که پشتِ پنجره دست زیرِ چانه ب
اگر روزی گمان کردی جهان جای کمی دارد
چو من سر در گریبان کن، گریبان عالمی دارد!
تو بخند. به صحنههای مسخرهی فیلمِ «مستربین»ی که بابات با دیدنش قهقهه میزنه، بخند و تا ثانیه آخرش بشین کنارش، تا تنهایی نخنده. تا بیشتر بخنده. تو گوش کن. به حرفای مامانت درموردِ «کاشی رو باید تِی بکشم... آهان راستی بهت گفتم خالهت چی گف بهم؟» که حوصلهتو سر میبره، گوش کن و سر تکون بده. تا بیشتر حرف بزنه، بیشتر از حرفهای دلش بگه. تو نگو تکرارین. به حرفای مادرجون که هی تکرار میشه و میره سرِ خطِ اول، گوش بده و نگو تکرارین. بذار هی تکرار کنه، بذار حس کنه حرفاش برات جالبن. تو نگو سادهست. به کاردستیهای خواهرت که بینِ هر تاش یه جوونهی احساسه، نگو ساده. تا بیشتر بهت نشون بده. به آدمها گوش کن، همراهِ آدمها بخند، با آدمها مهربون باش، مخصوصا اگر خانوادهی توئن. همین .
مامان میبینه ناراحتی و نمیتونه کاری بکنه، پا میشه تلویزیونو روشن میکنه و فیلم مودعلاقهتو پلی میکنه، بعد میره تو آشپزخونه و ماکارانی دم میذاره چون ماکارانی دوست داری. اینه زبونِ عشقِ مامان.
آدمیزاد عادتش بود که همهچیز را به تقویم و ساعت و روز محدود کند. مثلا من نمیفهمم «روزِ تولد» یعنی چه؟ تولدِ من روزیست که با او ملاقات کردم، یا روزیست که اولینهای خودم را تجربه بکنم، روزیست که کسی را یافته باشم که با حوصله دست زیر چانه زده و کلمهی «گوش» در مقابلِ او کم بیاورد به وقتِ لب گشودنِ من. یا به گمانم بیشتر روزیست که بفهمم ارزشمندم، حرفهایم شنیدنیست و خودم را دوست داشته باشم. مثلا «سالگرد ازدواج» دیگر چیست؟ هر روز برای تو باید «سالگرد ازدواج» باشد. به همسرت با عشق نگاه کنی هرچند با لبخندی خسته، و چند روزی یکبار برایش رزِ قرمز بیاوری و بگویی موهایش امروز زیباست و خوشتیپ شده. مثلا «"فردا" به مامان میگم دوسش دارم/ فردا شروع میکنم این کار رو.» یعنی چه؟ همین امروزهای تو فرداهای دیروزت بودند که شبش در لحظاتِ پیشین خواب همین وعده را میدادی ... یا «جمعه» دیگر چیست؟ بعضی روزها از جمعه، جمعهترند! نمیدانم. برای من تقویم در بیشتر مواضع، جوک بود. جوکی تلخ. چرخهای باطل.
بعد یه مدتی تعدادِ ستارههای آسمون کنارِ طولانی بودنِ شبهام، سر تعظیم پایین میآوردن. پس گفتم "تو رو به اندازهی شبهای طولانیم دوست دارم".