eitaa logo
رآدیو سکوت ؛
974 دنبال‌کننده
135 عکس
32 ویدیو
6 فایل
شهریور و بارون، غم و هَم، غصه و قصه، مامان و اندوه، وطن و تن، سحر و طلوع، ایران و مسرت؛ من شده‌ام مجموعه‌ای از چیزهای متناقض، مهم‌ترین چیز که «من» را خلق کرد؛ تو_تو_تو. به نام تو و نور قسم، نور را لمس خواهم کرد. ` هوای زیستن، یا رب! چنین سنگین چرا باید ؟
مشاهده در ایتا
دانلود
رستم: بنگرید دلاوری را بر خاک، و پهلوانی را پهلو شکافته! ترفند را خشنود و راستی را در خون! بنگرید در این زمینِ‌ کهن؛ که خونِ‌ جوان را چه آسوده می‌مِکد! ` سهراب‌کُشی.
طلوع که برای من نشانهٔ صبح نیست، کلان‌وقتی‌ست. غروب هم در رفتن خورشید معنا نمی‌شود برایم، حتی شب، تاریکی واپسینِ عصر نیست. طلوع برای من، پشت پلک‌های توست، در خانهٔ دیدگانِ تو. غروب به وقتِ محروم شدن ز آن، و شب... شب‌های من وقتی که می‌روی، شروع می‌شوند و طلوع، تا وقتی صدای اقدامت و شبنم مژگانت را به چَشم نبیند، اقدام به روشنی نمی‌کند.
دلم فقط خوش ضمائر بود که از کنار هم ایستادنِ «من» و «تو»، «ما» زاده شد. چقدر حماقت‌بارم! چه حقیرم! چه حقیر اما چه شجاعتی که تو، در ذهنم، کنار من می‌نشینی.
آری، آری! غم می‌گذرد پدر، قطعا می‌گذرد. به حافظ هم بگو آری، می‌گذرد. اما بستگی دارد، آه پدر! بستگی دارد چقدر! چند صباحی، ساعاتی، شب‌هایی. یا! کلِ طفولیت، خردسالی، نوجوانی. جوانی، میان‌سالی. یا حتی تا ثانیه‌ای قبل اینکه دیدگانت را ز این دنیا ببندی. پدر؟ فقط به من بگو چند سال. چند قرن. چند قرن بعد، سهم چه کسی خواهد بود، ایران و ایرانیانِ گذشته از گذشته، گذشته از سایهٔ غم. ایرانِ شاد. آدم‌های شاد.
رآدیو سکوت ؛
آری، آری! غم می‌گذرد پدر، قطعا می‌گذرد. به حافظ هم بگو آری، می‌گذرد. اما بستگی دارد، آه پدر! بستگی د
و عزیزم، امیدوارم غمت هنگامی نگذشته باشه که آرزو و رویا، حسِ زیستن و خنده‌های بلند هم از سرت گذشته باشند.
رآدیو سکوت ؛
ؤ، برای تو، لبخندهایم را کاشتم. جای تمامِ گریه‌های من، تو بخند سهیلِ خوش‌خندهٔ من.
ك ، قلبم را نشکستی، تو! قلبم را آب کردی. ذره ذره، گویی شمعی زیرش گرفته باشی. اندک اندک آبش کردی، قلبم آب شد و ز چشمانم جاری، پایین ریخت. آب شدن فرای شکستن، آب شدن یعنی بسیار آرام، نجیب، متین پیش رفتن. آنقدر که ناگه به خودت آیی و بینی چیزی نمانده، نه تپشی، نه موجودیتی. شکستگی را شاید مرهمی باشد، اما آب شدن؟ چگونه چیزی که آب شده را، به غایت اولیهٔ خود باید برگرداند؟ تو آبم کردی! آب شدم. آب شدم و بعد از تو نیست شدم. نیست شدم و مُردم. کاش از قلبِ من، درخت سیبی به بار آید، و در زمانه‌ای، آن سیب سرخ را تو ز شاخه‌ام برچینی. چرا چنین می‌خواهم، وقتی چنین، ناعادلانه، اندک اندک، آبم کردی؟ گمانم چون من عاشقم. رسمِ عاشقی چنین است. تو هم گمانم چون معشوقی، رسم معشوق بودن چنین بوده. به شعرهای حافظ و سعدی و مولانا قسم، چنین بوده. نمی‌دانم... فقط گمانم واقعا آب شدم پس از تو. آب. و تو از خیسیِ دستانت گِله داشتی.