میگن اسب که پاش میشکنه، باید بُکُشنش که زجرکُش نشه. من که میگم زجرکُش شدنِ اسب از دردش نیست، از اینه که دیگه نمیتونه بدوه. رویای اسب دویدنه؛ نقطهی عطف داستانش، بالهاش، نورِ آرزوهاش، برقِ چشمهای دُرُشتِ مشکیش، دلخوشیِ یالهاش، دویدنه. اسب رویاشو از دست داد، آیندهشو، پوئنی که اونو تعریفش میکرد رو از دست داد. پس پژمرده شد، قلبش شکست، و یه گوشه افتاد و با زندگی قهر کرد .
رآدیو سکوت ؛
آدمک خر نشوی گریه کنی؛ کلِ دنیا سراب است بخند.
ماهیِ قرمز بمان، حتی اگر بد بگذرد ؛
میرسد روزی که این دریاچه از سد بگذرد ..
رآدیو سکوت ؛
غَ م ، خ و ا ب _ غَمخواب/ خوابی از سرِ اندوه ، سردرد ، کابوس ، خوابی طولانی ، فرار از زندگی ، بیقر
دِ ل پَ ر ی ش ا ن _ دِلپریشان/ آشفتگی ، به نوعی فُتادن ، دلآشوبی ، نگرانی ، بیقراری ، اضطراب ، استرس .
رآدیو سکوت ؛
دِ ل پَ ر ی ش ا ن _ دِلپریشان/ آشفتگی ، به نوعی فُتادن ، دلآشوبی ، نگرانی ، بیقراری ، اضطراب ، اس
غَ م ی ، شُ دَ ن _ غَمیشدن/ انتقالِ غم ، گریز از مواجهه با اندوهِ دیگری بهویژه از سرِ خودمحافظتی ، فرار ، هراس ، یا شاید هم به نوعی مقاومت یا شجاعتِ فرد در همراهی با غمِ دیگری با وجودِ آگاهی از بارِ عاطفیِ آن ، غمگریزی .