eitaa logo
رآدیو سکوت ؛
951 دنبال‌کننده
134 عکس
28 ویدیو
6 فایل
شهریور و بارون، غم و هَم، غصه و قصه، مامان و اندوه، وطن و تن، سحر و طلوع، ایران و مسرت؛ من شده‌ام مجموعه‌ای از چیزهای متناقض، مهم‌ترین چیز که «من» را خلق کرد؛ تو_تو_تو. به نام تو و نور قسم، نور را لمس خواهم کرد. ` هوای زیستن، یا رب! چنین سنگین چرا باید ؟
مشاهده در ایتا
دانلود
من حتی به چیزهای موردعلاقه‌ام نیز احساسِ تعهد می‌کنم. نسبت به کتاب‌ها، آهنگ‌ها و فیلم‌های مورد علاقه‌ام. نمی‌توانم رهایشان کنم و همیشه برایم یادآور چیزی هستند و با احترام ازشان یاد می‌کنم و وقتی به چیزی دیگر علاقه‌مندتر می‌شوم، احساسِ خیانتکار بودن گلاویزم می‌شود عزیزم، حال تو انتظار داری تو را فراموش کنم و کس دیگری جایت را برایم پر کند؟ اگر به هنگامِ رفتن چنین فکری می‌کردی، سخت در اشتباه بودی ... درد فراق و دوری تو هنوز برایم تازه، مثل یک چایِ تازه‌دم لمس کردنی‌ست، من از زخمی که تو زدی نیز با احترام یاد می‌کنم .
شمارو نمی‌دونم اما به نظرم آدما هروقت از آدمی حس «امنیت» و «خونه‌بودن» دریافت می‌کنن پرحرف‌تر میشن، هروقت حالشون خوبه چشماشون برق می‌زنه و لبخند مهمونِ لباشونه، هروقت عاشق میشن چشماشون از حالتِ عادی خارج میشه و پر از کهکشان و ستاره و نور میشه، هروقت غمگینن شونه‌هاشون خمیده و رنگ رخ‌شون می‌پَره و چشماشون بی‌فروغ میشه، هروقت دلتنگ میشن مدام به یه جا و چیزِ خاصی خیره میشن و چایی‌هاشون سرد میشه .
بزمی از حافظ و یک قهوه‌ی تلخ قجری؛ پا کنم تا به لبم، بوسه‌ی فالت برسد .
تو می‌خندی و دوستانت می‌خندند، ستاره‌ها می‌خندند، شب نیز می‌خندد. و من اما در انتهایِ تنهاییِ ماه و تاریکیِ پشتِ پنجره چشمانی محزون از برای شب را می‌بینم که با چشمانِ تو آشناییت دارد .
تلاشِ من برای پنهان کردنِ تو از دنیای آدم بزرگ‌ها و رنج‌ها و غم‌ها، به مانندِ تلاشم برای محافظت از تو در برابرِ تاریکی‌های آن‌طرفِ دیوار، تنها با یک پنجره بود. بی‌خبر از اینکه تاریکی همینجا زیر تخت نیز کمین کرده بود. همینقدر ناشیانه، همینقدر بی‌نتیجه، همینقدر بی‌نتیجه، همینقدر بی‌نتیجه ...
وقتی چند ماهه بودی شروع کردی به غلتیدن روی زمین، با یکی از صادقانه‌ترین تلاش‌های دنیا. نتیجه‌ی تلاشت زیاد چشم‌گیر نبود، فقط می‌توانستی از چپ به راست شوی یا دَمَر بر زمین بچرخی. وقتی یک ساله شدی دست‌و پایت را تاب می‌دادی و روی فرشِ قرمز مادربزرگ که پاهای سفیدت را تپلی‌تر نشان می‌داد می‌لغزیدی تا چهار دست‌و پا به خرس عروسکی‌ات برسی. و اما وقتی دو ساله بودی؛ روی پاهای کوچکت با ذوق قد علم کردی، افتادی، بد هم افتادی! با صورت هم افتادی! هق‌هق زدی اما دست پدر را پس زدی، دوباره بلند شدی و این بارهم افتادی. انقدر این کار را کردی و افتادی و بلند شدی تا دست کوچکت با آن النگوی طلایی که بر پوستت خط می‌انداخت، به دستیگره‌ی اتاق خواهرت برسد و تا آنجا با ذوقی کودکانه با پاهایی سست و پس‌و پیش بدوی. نمی‌دانم چرا ناامید نشدی، چرا باز ایستادی؟ مگر ندیدی وقتی افتادی چقدر درد داشت و لپِ سرخت از مالیده شدن به فرش می‌سوخت؟ مگر ندیدی به تو می‌خندیدند؟ یا مگر ندیدی که بدنت ناتوان است؟ چرا وقتی کلمات به زور از دهانت بیرون می‌جستند، با خود نگفتی که شاید من لال هستم؟ اصلا در وهله اول، به وقتِ غلتیدن بر تشکِ کوچکت، چرا گمانت نبرد که فلج باشی؟ چرا دست نکشیدی؟ چون این تو بودی؛ آدمی‌زادی که از بدو تولد با امید پیوند داشت. گوش‌هایت خالی بود از حرف‌های ناامیدکننده یا خواننده‌ی رپی که بخواند «تقدیر همین بود، راه رفتن مال من نبود» ... از سرکوب خبری نبود چون به پاهای بچه‌ی همسایه بغلی حسودی نمی‌کردی و به پاهای تپلی خودت افتخار می‌کردی و ایمان نیز داشتی. امیدی خالص بودی که صادقانه و بدونِ غرور دست مادر را به قصد کمک برای شروع می‌گرفت تا بایستد و بعد خود به راه بیفتد. خواستم بگویم و یادآور شوم که این، تو بودی و تو هستی .