eitaa logo
رآدیو سکوت ؛
973 دنبال‌کننده
135 عکس
31 ویدیو
10 فایل
شهریور و بارون، غم و هَم، غصه و قصه، مامان و اندوه، وطن و تن، سحر و طلوع، ایران و مسرت؛ من شده‌ام مجموعه‌ای از چیزهای متناقض، مهم‌ترین چیز که «من» را خلق کرد؛ تو_تو_تو. به نام تو و نور قسم، نور را لمس خواهم کرد. ` هوای زیستن، یا رب! چنین سنگین چرا باید ؟
مشاهده در ایتا
دانلود
چه جوانانی، اسماعیل می‌بینی؟ چه جوانانی؛ بسیاری‌شان هنوز صورت عشق را بر سینه نفشرده‌اند... ` رضا براهنی
رآدیو سکوت ؛
عموما با تنهاییِ خود مشکلی ندارم. یعنی کنار می‌آیم دگر. اما بعضی روزها که پشتِ پنجره دست زیرِ چانه ب
گویند چون شب باشد، انزوا جامه‌ای شده و بر تنِ روح می‌پیچد، به سخره گرفته‌اند ما را؟ کسوف باشد، بامداد باشد، شامگاه باشد، مهمانی، تولد، دورهمی، خانواده، جمعی از دوست رفیق آشنا، عصر و غروب و طلوع باشد؛ سر بچرخان، ابتدا را دیده و نیم‌نگاهی هم به انتها بینداز، صف‌و همایشی‌ست از 'خودت‌'ها که هرکدام مبدل شده‌اند به خاطره‌ای، کسی، غمی.
رآدیو سکوت ؛
«تلخیِ قهوه‌ی چشمانِ مرا کافی دید، شاید از قندِ لبانم مرض قند گرفت ؟» ؛ گفتم چه
اینجا خانه است. ببین، سه چهار پنج دیوار دارد و دو در برای گذشتن، ماهی سرخ دارد کتاب دارد کودک گریان و گل دارد پنجره‌ای دارد بزرگ به روی آزادیِ آسمان، اما چه چرت‌گویی می‌کنم من، آیدا... اینجا خانه نیست، خانه خانه نیست. خانه‌ی من تویی و اینجا نیستی کُنون. آدمی بی‌خانه‌اش بی‌خانمانی‌ست بیچاره بلاتکلیف گیج گریان و من بی‌خانمانِ خیمه زده بر در چشمانِ توئم. می‌شنوی آیدا؟ من بی‌خانمانِ پر تمنای توئم. بیا تا آمدن‌ها را آمدن کنی و نه که صرف فعل باشند بر سر خط نامه‌ای. بیا و خانه را خانه کن. عطری بزن تند و شیرین که روی گل کم شود، رژی سرخ بکش بر لب‌هایت تا که بوسه‌زنی بر کناره‌ی لیوان‌ها، چشم‌هایت را سرمه بکش، راستش، اگر شد، شالی پیراهنی گیره‌ی سری هم به جای بگذار. مپرس چرا. کمی برقص تا بعد رفتنت پرده‌ها رقص را زِ تو فرا گیرند. آیدا، می‌شنوی؟ بیا و خانه را خانه کن.
هیچ چیز بدتر از جنگیدنِ دوباره با چیزی که فکر می‌کردی تموم شده و تو جنگِ باهاش رو بردی، نیست. این روزها با چیزهایی می‌جنگم که فکر می‌کردم قبلا تمومشون کرده و ازشون گذشته‌م. این بدترین درده بچه‌ها، بدترین درده که دوباره با همون رنج، درد و زخم‌های جدید با چیزی بجنگین که فکر می‌کردین شکستش دادین. خسته‌ام.
«این روزها به پرندگان می‌اندیشم، و به انسان‌های ظالم. انسان‌هایی که قفس را به شکلی ساخته‌اند که پرنده از میان فاصله‌ی آن میله‌های لعنتی آزادیِ آسمان و سرسبزی درختان را بنگرد. به پرنده می‌اندیشم رویا، به بیچارگی‌و احساس ناتوانی‌اش، به غمی که در نگاهش نهفته به وقتِ تماشای آسمان و به بال‌هایش که تمنای پریدن دارند. چه کثیف موجوداتی‌اند این آدم‌ها، رویا...»
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون، هیچ‌کس نبود.