رَهــــــآؤا
میگن هیچکی از دستش آب نمیگرفته. بی ادبا . تارا @farsitweets
وقتی فهمیدم جدی جدی جاموندم(((:
منم همینطور منم همینطور"
رَهــــــآؤا
لاکچریبازها تا آخر عمرشان لذت این خواب را درک نمیکنند. @farsitweets
پارسال که اربعین رسیدم نجف دلم داشت بال بال میزد که برم حرم..
ولی خب از باگ های سفر دست جمعی و گروهی همینه که همه چیز به وفق مراد تو نیست؛
و یادمه عصر حوالی ۵ رسیدیم و حدودا ساعت ۱۱ و نیم شب بود که رسیدم حرم (:
اون لحظه دقیقا مثل تشنه ای بودم که به آب رسیده، و میخواستیم جدا جدا بریم که باز هم قرار شد گروهی باهم بریم پشت بام حرم..
از حق نگذریم این اتفاق خیلی خوب شد،حداقل برا من که بار اولم بود بعد از اون پله برقی های بلند و ترسناک وقتی سرم رو بالا گرفتم چشمم به درخشش گنبد بابا علی(ع) افتاد(((:
یادم نمیره که هم میخواستم ثانیه ای نگاه به گنبد رو از دست ندم و اشک های سمج رو پاک میکردم که جلوی دیدمو تار نکنن، هم نمیتونستم جلو اشک هامو بگیرم..(:
اونجا هر کسی وسط اون شلوغی یه جایی رو برای خودش پیدا کرد..
ساعت خیلی خیلی زود گذشت قرار بود ۱۲و نیم برگردیم موکب همه باهم..
یادمه وقتی نگام به ساعت افتاد و نزدیک تایم رفتن بود؛
صدای شکستن قلبم رو شنیدم به تک تک اون آدم هایی که اونجا را خیال راحت خوابیده بودن نگاه کردم و یه جمله از دلم گذشت:
یعنی لیاقت من از این آدم هایی که اینجا بهشون پناه دادید کمتره که من تا اینجا رسیدم ولی نمیتونم بیشتر بمونم؟!
و بعدش که به ناچار بلند شدیم که بریم سر قرار به رفیقم که کنارم بود گفتم:
به تک تک آدم های اینجا حسودیم میشه (:
اونم حال منو داشت
تا وقتی که بقیه بیان تا تونستم به گنبد نگاه کردم و اشک ریختم..
وقتی همه اومدن از مدیر کاروان پرسیدم نمیشه ما بمونیم؟!
و اون در کمال ناباوری گفت باشه فقط سعی کنید باهم باشید..
اونا رفتن و من موندم و حیرت و شرمندگی(: 💔
رَهــــــآؤا
پارسال که اربعین رسیدم نجف دلم داشت بال بال میزد که برم حرم.. ولی خب از باگ های سفر دست جمعی و گروهی
_اون شب ....
تو تمام شب های زندگیم تک شد >>>>>
امروز بعد از مدت ها به خودم فشار آوردم و از عصر شروع کردم به پختن شیرینی..
نزدیک اذان مغرب مشغول بودم توی آشپزخونه که مامانم گفت بیا باهم بریم مسجد بعدش هم میریم روضه خونه همسایه ها..
یه خورده فکر کردم گفتم بعد از این همه مدت اومدم پای پخت و پز حالا که دیگه چیزی نمونده تا آماده شدنش نمیریم..
و همه رفتن و من موندگار شدم؛
حالا خونه از سر و صدا آروم شده بود،کولر رو روشن کردم و به خودم گفتم تا خمیر استراحت دومش رو میکنه منم یه دستی به سر و روی خونه میکشم، قبل از اینکه شروع به کار کنم ناخداگاه دستم رفت سمت گوشی و بدون اینکه یادم باشه آخرین صوت پلی لیستم آهنگه با نوحه،فقط پلی کردم...
اونجا بود که صدای آقای ستوده سکوت خونه رو شکست:
من که ازت دست نمیکشم یا ابا عبدالله
الهی که قربونت بشم یا ابا عبدالله
....
به خودم اومدم دیدم بغض داره خفم میکنه، شبِ اربعینی نشستم تو خونه به بهونه اینکه خمیر استراحت کنه؟!
و همون جمله همیشگی خودم که از کجا سال دیگه همچین شبی رو تجربه کنم که دارم از دستش میدم؟!
هیچی دیگه مثل میگ میگ همه کار ها رو کردم و بیست دقیقه بعد توی کوچه هایی که چراغ هاشو خیلی وقته خاموش کردن و به ندرت یکی چراغ کم نور سو سو میزنه داشتم قدم میزدم و دنبال آدرس بودم..
از شما چه پنهون خوف به دلم افتاد
اینکه نکنه توفیق ازم گرفته شده باشه و روضه رو پیدا نکنم و دست از پا دراز تر مجبور بشم برگردم خونه!
همون لحظه دوباره صدای آقای ستوده توی سرم پلی شد و یه مقدار راه رفته رو برگشتم و به بابام زنگ زدم و راه رو پیدا کردم...
وقتی پامو گذاشتم توی مجلس یه جمله توی سرم گذشت:
نصف ثوابِ روضه امشب من مالِ شما آقای ستوده،شما منو به خودم آوردید که الان اینجام ((((:
موقعیت:
هندزفری گذاشتی و برای بار n اُم نوحه از اول پلی میشه؛
با چشمای اشکی لقمه های فلافل رو به یاد مشایه با بغض و دلتنگی قورت میدی(((((: