رَهــــــآؤا
پارسال که اربعین رسیدم نجف دلم داشت بال بال میزد که برم حرم.. ولی خب از باگ های سفر دست جمعی و گروهی
_اون شب ....
تو تمام شب های زندگیم تک شد >>>>>
امروز بعد از مدت ها به خودم فشار آوردم و از عصر شروع کردم به پختن شیرینی..
نزدیک اذان مغرب مشغول بودم توی آشپزخونه که مامانم گفت بیا باهم بریم مسجد بعدش هم میریم روضه خونه همسایه ها..
یه خورده فکر کردم گفتم بعد از این همه مدت اومدم پای پخت و پز حالا که دیگه چیزی نمونده تا آماده شدنش نمیریم..
و همه رفتن و من موندگار شدم؛
حالا خونه از سر و صدا آروم شده بود،کولر رو روشن کردم و به خودم گفتم تا خمیر استراحت دومش رو میکنه منم یه دستی به سر و روی خونه میکشم، قبل از اینکه شروع به کار کنم ناخداگاه دستم رفت سمت گوشی و بدون اینکه یادم باشه آخرین صوت پلی لیستم آهنگه با نوحه،فقط پلی کردم...
اونجا بود که صدای آقای ستوده سکوت خونه رو شکست:
من که ازت دست نمیکشم یا ابا عبدالله
الهی که قربونت بشم یا ابا عبدالله
....
به خودم اومدم دیدم بغض داره خفم میکنه، شبِ اربعینی نشستم تو خونه به بهونه اینکه خمیر استراحت کنه؟!
و همون جمله همیشگی خودم که از کجا سال دیگه همچین شبی رو تجربه کنم که دارم از دستش میدم؟!
هیچی دیگه مثل میگ میگ همه کار ها رو کردم و بیست دقیقه بعد توی کوچه هایی که چراغ هاشو خیلی وقته خاموش کردن و به ندرت یکی چراغ کم نور سو سو میزنه داشتم قدم میزدم و دنبال آدرس بودم..
از شما چه پنهون خوف به دلم افتاد
اینکه نکنه توفیق ازم گرفته شده باشه و روضه رو پیدا نکنم و دست از پا دراز تر مجبور بشم برگردم خونه!
همون لحظه دوباره صدای آقای ستوده توی سرم پلی شد و یه مقدار راه رفته رو برگشتم و به بابام زنگ زدم و راه رو پیدا کردم...
وقتی پامو گذاشتم توی مجلس یه جمله توی سرم گذشت:
نصف ثوابِ روضه امشب من مالِ شما آقای ستوده،شما منو به خودم آوردید که الان اینجام ((((:
موقعیت:
هندزفری گذاشتی و برای بار n اُم نوحه از اول پلی میشه؛
با چشمای اشکی لقمه های فلافل رو به یاد مشایه با بغض و دلتنگی قورت میدی(((((:
رَهــــــآؤا
نه بابا داره مسخره میکنه😂 رول دارچینه
نخیر خودت مسخره میکنی
من جدی گفتم
کوکی رول دارچین مگه چشه :///