eitaa logo
رهاو 🌊
23هزار دنبال‌کننده
23 عکس
36 ویدیو
1 فایل
نشر رهاو ناشر تخصصی حوزهٔ تاریخ معاصر و انقلاب اسلامی🌱 نشانی ما در همۀ شبکه‌های اجتماعی: @Rahavland راه ارتباطی با ما: @Rahav_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
توی قطار قم_تهران کنار هم نشسته بودیم، شیرین زبان بود و دلنشین حرف می‌زد، از آن‌ها که دلت می‌خواست ساعت‌ها حرف بزند و تو فقط گوش جان بسپاری، با دو تا بچه قد و نیم قد راه افتاده بود تا خودش را به مراسم آقا برساند. حین گفتگوها گفت: «می‌دانی همه چیز در این دنیا می‌تواند عاقبت بخیر شود؟» با تعجب پرسیدم: «یعنی چی همه چیز؟ غیر از انسان؟» با لبخند گفت: «آری همه چیز، بیا برایت مثال بزنم. چند روز پیش، وقتی خبر تشییع آقا قطعی و رسمی شد حالم به شدت دگرگون شده بود، مدام از ته دل گریه می کردم و این حال عزا نمی‌گذاشت کاری کنم، تصور اینکه ممکن است آنقدر جمعیت زیاد باشد که حتی نتوانم پیکرهای مبارک را ببینم قلبم را مچاله می‌کرد، تا اینکه خوابم برد، در خواب جایی را دیدم که گروه گروه اجازه می‌دادند افراد بروند و پیکرها را زیارت کنند، نوبت به گروه ما رسید، وقتی وارد شدیم سربازی پیکر را آورد گذاشت پیش ما، در خواب احساس کردم از این همه نزدیکی که توقع آن را نداشتم روح برای چند لحظه‌ای از جسمم فاصله گرفت، نفس در سینه‌ام حبس شد، من بودم و این دو کودک و همسرم و تاب... بغضش ترکید. حتی به زبان آوردن این کلمه برایش زجرآور بود: تابوت پیکر مطهر آقا. یک دل سیر زیارتشان کردم، آنقدر واقعی که وقتی بیدار شدم از اینکه در خانۀ خودم بودم شوکه شدم. آقای مهربان ما می‌خواست دلم را آرام کند.» به همسرم گفتم: «باید برای آقا قدمی برداریم، باید کاری کنیم...» ادامه دارد...🌱 ✍🏻 الهام جلوه قاضیانی @Rahavland
رهاو 🌊
توی قطار قم_تهران کنار هم نشسته بودیم، شیرین زبان بود و دلنشین حرف می‌زد، از آن‌ها که دلت می‌خواست س
تصمیم گرفتم چند کیلو سیب‌زمینی و پیاز بخرم و نان لواش چند لقمه‌ای برای زائرین آقا که به قم می‌آیند آماده کنم، اضطراب و نگرانی هنوزم در وجودم بود، از طرفی دوست داشتم حتماً مواد غذایی کمک کنم و از طرف دیگر می‌گفتم به مراسم آقا نمی‌رسم، باز هم آقای مهربان به دادم رسید، هئیت نزدیک خانه گفتند: «هر کس هر غذا یا لقمه‌ای می‌تواند درست کند بیاورد به ما بدهد تا از زائرین آقا پذیرایی کنیم.» قلبم از این خبر پر نور شد؛ چون هم می‌توانستم چند لقمه برای زوار درست کنم هم به مراسم آقا برسم، وقتی داشتم این سیب‌زمینی و پیازها را آماده می‌کردم، این فکر ذهنم را به خودش مشغول کرد، که حتی این سیب‌زمینی و پیازها هم عاقبت بخیر شدند‌. اینها قرار است غذای زوار پسر فاطمه باشند. حتماً کشاورز آنها، آن‌ها را با نیت خالصی کاشته که عاقبت آنها این شده. حتی وقتی نان لواش‌ها را گرفتم به این فکر می‌کردم حتماً این بخش از گندم‌ها هم با نیت الهی کاشته شدند که به نان‌هایی تبدیل شدند که قرار است لقمه‌های زوار آقا باشند، اگر به این دید نگاه کنی، همۀ موجودات در این دنیا برای عاقبت بخیری تلاش می‌کنند، ما هم خودمان را به آقا وصل کرده بودیم که ان‌شاءالله به لطف دعا و محبت ایشان عاقبت بخیر شویم... افسوس که عزیزتر از جان‌مان را از دست دادیم. ✍🏻 الهام جلوه قاضیانی @Rahavland
پوتین: من مسیح را ندیده‌ام، اما تعاریف او را در انجیل شنیده و خوانده‌ام، من مسیح را در رهبری ایران دیدم. @Rahavland
می‌گفت: «ما آموزگار بچه‌های کف میدون نیستیم، این خود حضور در متن میدانه که به اونا الفبای رشد رو یاد می‌ده.» در اینجا پای صحبت روایتگری نشستیم که از دل همین میدون‌ها برخاسته؛ راز رشد و تربیت این نسل رو باید در همین حضورها کشف کرد.🌱 @Rahavland
42M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ اینجا رهاو؛ خانۀ همیشه سبز ما🌱 @Rahavland
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیشنهاد تماشا🌱 تجربهٔ شنیدنی دختری که با خواندن یک کتاب مسیرش تغییر کرد. ترگل؛ پرفروش‌ترین کتاب حوزهٔ عفاف و حجاب به چاپ نود و ششم رسید. ✍🏻 بیان ۲۰ دلیل عقلی و روانشناسی برای حجاب کتابی ساده و دوست‌داشتنی، که نگاه خوانندگانش را به پوشش، حجاب، غرب و فرهنگ غربی تغییر داده است. جهت دریافت کتاب و اطلاعات بیشتر: 📞۰۹۰۳۱۰۰۷۰۱۹ 🆔 @sabehat
فایل نمونه کتاب.pdf
حجم: 8.9M
نسخۀ پی‌دی‌افِ این کتاب‌ها را در این فایل بخوانید: کتاب ترگل (بیست دلیل عقلی و روانشناسی ویژۀ حجاب) کتاب شاخه نبات (راهکار‌های کنترل شهوت و نگاه) جهت دریافت کتاب و اطلاعات بیشتر: 📞۰۹۰۳۱۰۰۷۰۱۹ 🆔 @sabehat
رهاو 🌊
می‌گفت: «ما آموزگار بچه‌های کف میدون نیستیم، این خود حضور در متن میدانه که به اونا الفبای رشد رو یا
تعریف می‌کرد که بر فراز موکب‌شون در میدون، پرچم ایران بسیار بزرگی نصب کردن؛ پرچمی اونقدر وسیع و پرهیبت که بچه‌ها در ادبیات بی‌تکلف و شیرین‌شون، نامش رو «غول‌پرچم» گذاشتن. تا پیش از این، مدادهای سبز و قرمز گوشۀ جامدادی‌ها دست‌نخورده می‌موندن یا نهایتاً خرج کشیدن یک سیب یا درخت ساده می‌شدن. اما اینجا، تو دل میدون، سرنوشت این رنگ‌ها عوض شده. بچه‌ها اونقدر این دو مداد رو با اشتیاق روی کاغذ می‌کشن و می‌تراشن که قدشون برای ایران روزبه‌روز کوتاه و کوتاه‌تر می‌شه. تو نقاشی‌هاشون، پرچم همیشه از خونه‌ها و درخت‌ها بلندتره. انگار این بچه‌ها تو همون عالم زلال کودکی‌شون درک کردن که تا پرچمی بالا نباشه، نه خونه‌ای پابرجاست و نه درختی می‌تونه قد بکشه... @Rahavland
پرسیدن: «چرا ساعت دیواری دفترتون با بقیه فرق داره؟!» برای اینکه یادمون نره همۀ این دویدن‌ها، جلسه‌ها و خستگی‌ها، برای رسیدن به اون لحظۀ باشکوهه. لحظه‌ای که مؤذن بر مأذنه‌های قدس، ساعت رو به وقت پیروزی اعلام کنه. ما با این‌ ساعت، هر روز تمرینِ رسیدن می‌کنیم.🌱 @Rahavland
31.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ پرده‌ای که میان ما و او افتاده، بـافـتۀ دســت خـودمـان اســـت. تـار و پـودش از غــفـلـت‌هـا و بیراهه رفتن‌های ماست. @Rahavland
‌مادر لابه‌لای بغض‌ها و لبخندهاش، خاطرات برادرش رسول رو رج می‌زد. ناگهان صدای باز شدن در، سکوت سنگین اتاق رو شکست. قامت کوچیکش در چارچوب در با لحنی آمیخته به اشتیاق و معصومیت، مدام تکرار می‌کرد: «آقا... آقا...» مصاحبه رو قطع کردم. نگاهم میون چهرۀ متعجب مادر و دست‌های کوچیک او که در هوا تکون می‌خورد، سرگردان مونده بود. مسیر انگشت اشاره‌ش رو دنبال کردم. دست کوچیکش، قاب عکس روی میز رو نشونه رفته بود. همون قابی که لبخند همیشگی آقای شهیدمون در اون جاودانه شده بود. @Rahavland
رهاو 🌊
‌مادر لابه‌لای بغض‌ها و لبخندهاش، خاطرات برادرش رسول رو رج می‌زد. ناگهان صدای باز شدن در، سکوت سنگین
حرفش نیمه‌کاره موند. دیگه نگاهمون نکرد؛ تموم حواسش رفت پی دفترچه‌ای که روی میز بود. آروم دفترچه رو باز کرد. دست کشید روی کلمات و با صدایی که بغض پنهانی داشت، گفت: «شعری برای رسولم گفتم... دلم می‌خواد شما هم بشنوید.» پدره دیگه؛ رسم دلتنگیش رو به شعر گره می‌زنه... @Rahavland