امروز تو مهمونی وقتی بحث پدربزرگم که از دنیا رفتن شد عجیب بغضم گرفت که اگه خونه خودمون بود گریه میکردم. لحظه میخواست اشکم بیاد پایین با اینکه کسی به من توجه نمیکنه ولی در هرصورت با دستام خیسی چشامو گرفتم و لبخند زدم:)
چقدر بده که من که هرروز یه عالمه و به مدت طولانی یه گوشه از اتاق مینشستم و کتاب میخوندم الان آنقدر تمرکز ن ندارم که 1 صفحه میخونم خسته میشم
I really want to live but not here
I want go where I'm from.
so please take me back to where I am from
امشب گفتیم شاممون رو بخوریم بعد بریم تجمع تا رفتیم تجمع برنامشون تموم شد
انگار منتظر این بودن ما برسیم خاموش کنن