سریال 'دفترچه راهنمای رزیدنت' بنظر من کاری کرد که احساس کنم منم باهاشون دارم کار میکنم و تجربه میکنم منم یه رزیدنت سال اولی ام با کلی بیمار ولی بدون تجربه.
در آخر فیلم منم احساس کردم که یک سال رو گذروندم و الان سال دومی ام.
سریال خیلی قشنگی بود و به شخصه کاملا دوسش داشتم و خیلی ململانی بود✨
انگار باید یه توضیح مفصلی راجب امروز بدم
امروز صبح که چشامو رو به این دنیا البته با صدای آلارم عزیز باز کردم یادم افتاد که بله بنده کلاس دارم امروزم و چی رومخ تر از این،بعدش با بی حوصلگی تمام رفتم سرکلاسام که دیگه به آخریش که رسيد رو زمین اتاقم دراز کشیده بودم چون احساس میکردم مغزم دیگه نمیکشه و لحظه شماری میکردم برای اینکه معلم یه حرف درمورد اتمام کلاس بزنه بعدش یزره رها شدم واقعا و حس ازادی🛐
بعدش قسمت آخر سریال 'دفترچه راهنمای رزیدنت' رو دیدم و این قسمت از همه قسمت ها حس قشنگ تری داشت و محشر بود بعدش با خواهرم رفتم میدون امام ولی خب داستان داشت، از راه مدرسم رفتیم و همه خاطراتم برام زنده شد روزایی که با دوستم(مهشاد) از مدرسه عصر همین موقع برمیگشتیم خسته و کوفته ولی همچنان حرف های زیادی برای گفتن داشتیم و کم نمیآوریم و شده ساعت ها کنار مادی جایی که باید از هم جدا میشدیم وایمیسادیم و تا وقتی هوا تاریک بشه برای همدیگه از ترک دیوار میگفتیم تا زمین و آسمون