راحیل |Rahil
اینجا داشتن درمورد کارهایی که میخوان بعد از جنگ بکنند مینوشتن
دیالوگ :
کارهایی که میخوایم بعد جنگ انجام بدیم:
1_خوردن سیبی که مامان قاچ میکنه
2_دیدن گل ها با مامانبزرگ
3_منم تن ماهی تند میخوام خیلی خیلی تند
4_من دوکبوکی میخوام
5_بیاین یه پیژامه پارتی انجام بدیم
_من عاشقشم!.
اونا قول داده بودن از هم محافظت کنند و برای آیندشون برنامه ریخته بودند:(((
راحیل |Rahil
دیالوگ:
چیزی که از جنگ یادگرفتم چیزی بود که تو مدرسه آموزشش نمیدادن
برای زنده موندن لازم نیست دوست کنار خودتو نابود کنی، شما باید به هم کمک کنین، از همدیگه محافظت کنین
چیزی که واقعا تو زندگی مهمه کنکور یا دانشگاه رفتن نیست بلکه گرمای دوستانم بود
ما نتونستیم از همدیگه محافظت کنیم و این برای من بود :))
انقدری حرف تو دلم از آدمای زندگیم دوستام، خانوادم، و... هست که دوست دارم یبار فقط یجا با صدا بلند براشون بگم و بگم که چقدر دربارشون فکر کردم و گاهی بابتش خودمو از دست دادم و فقط قبول کنن بفهمن کاری که کردنو بتونم خودمو خالی کنم و یبار بجای اینکه این دردو رو خودم و جلو اینه خالی کنم اینکارو جلوشون انجام بدم