4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهــادتــــ
مقصد نیست، راه خداست
معقول ترین راه رسیدن بہ خدا...♥️
#رهبرشهیدم
ــــــــــــــــــــــــ
↓آیدی ایتا، اینستاگرام و روبیکا↓
https://eitaa.com/RahmanRe
همیشه این شهر پل الوار را واسه تو میفرستادم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست میدارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
به خاطر برفی که اب میشود دوست میدارم
#تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست میدارم #
تو را به خاطر خاطره ها دوست میدارم
برای پشت کردن به ارزوهای محال
دوست میدارم
آدرس کانال:
https://eitaa.com/RahmanRe
مهدی رسولییکی بهم بگه دروغه.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
در خلوت بشنوید ...
شبهای هجر را گذراندیم و زندهایم/ ما را به سختجانیِ خود این گمان نبود
https://eitaa.com/RahmanRe
به نام حق
شهید رحمان علاقه بسیار زیادی به طبیعت و سپری کردن زمان در ان داشت، قدم زدن در دشت و کوه را بسیار دوست داشت، کوچکترین زمان فراغت خود را در طبیعت سپری میکرد،اقای جواد قارایی را دوست میداشت، میگفت ایشان انسان بزرگی هستند، کسی که در اوج شهرت به کشور خویش پشت نمیکند را باید ستود،
برنامه ایرانگرد را همیشه نگاه میکرد،
از دیدن نقاط بکر و طبیعت زیبای ایران لذت میبرد
آدرس کانال
https://eitaa.com/RahmanRe
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️🩹به یاد دلاوری که جان در راه میهن و ایمان فدا کرد؛
شهید علی لاریجانی، نامت جاودان و راهت روشن.
#شهید_علی_لاریجانی
https://eitaa.com/heiatemamhasan_shiraz
آدرس کانال شهید رضایی:
https://eitaa.com/RahmanRe
دلنوشته همسر شهید رحمان رضایی در حرم امام رضا علیهالسلام
رحمانِ من…
امروز دستِ مهرانا را گرفتهام و آمدهام حرم آقا.
همانجا که همیشه میگفتی:
«اگر دلت گرفت، برو مشهد… خود آقا هوایت را دارد.»
آمدهام، اما هوای دلم هنوز طوفانیست…
مهرانا میان جمعیت زائرها قد میکشد، چشمهایش را دوخته به گنبد طلایی و آرام میگوید:
«مامان… بابا هم ما رو میبینه؟»
و من…
میان بغضی که راه گلویم را بسته، فقط لبخند میزنم.
چه بگویم به دخترمان وقتی خودش تمامِ دلتنگیِ من است؟
رحمان…
جای خالیات کنارمان قدم میزند.
بین صحن انقلاب، درست همانجا که همیشه دستم را محکم میگرفتی تا گم نشوم، حالا من دست مهرانا را سفت گرفتهام… اما خودم، میان این همه آدم، چقدر بیپناهام.
میدانی؟
بیپناهی یعنی تکیهگاهت آسمانی شده باشد و زمین زیر پایت بلرزد.
یعنی هر وقت خستهای، دیگر شانهای نباشد که سرت را رویش بگذاری.
یعنی دخترت شبها بگوید «مامان، بابا کی برمیگرده؟» و تو بلد نباشی جوابِ دلِ یک کودک را بدهی.
کنار ضریح که رسیدم، مهرانا را بغل کردم.
پیشانیاش را چسباندم به شبکههای نقرهای و گفتم:
«آقا جان… رحمان امانت شما بود.
حالا ما ماندهایم و جای خالیاش…
خودتان پدرِ این دختر باشید.
خودتان پناهِ این دلِ بیقرار باشید.»
اشکهایم روی گونههای مهرانا چکید.
دست کوچکش را بالا برد و گفت:
«یا امام رضا… بابامو بغل کن.»
رحمان…
دخترمان بزرگ شده، اما هنوز وقتی اسم تو میآید، صدایش میلرزد.
من هم…
با تمامِ صبری که به رخ دنیا میکشم، شبها که چراغها خاموش میشود، تازه میفهمم نبودنت چه حفرهی عمیقی در زندگیمان گذاشته.
میگویند همسرِ شهید بودن افتخار است…
هست.
اما کسی از غربتِ این افتخار نمیگوید.
از شبهایی که با خاطرههایت حرف میزنم.
از صبحهایی که بدون «خدا نگهدار» گفتنت شروع میشود.
از ترسی که پشت لبخندهایم پنهان میکنم تا مهرانا خیال کند هنوز دنیا امن است.
رحمانِ من…
اگر امروز از آن بالا نگاهمان میکنی، ببین دخترت چطور قد کشیده.
ببین چطور جای تو را با دعا پر میکند.
ببین من چطور با یاد تو نفس میکشم.
ما را سپردهای به آقا…
و من باور کردهام اگر سایهات از سرمان کم شده، سایهی گنبد طلایی هنوز بالای سر ماست.
اما بین خودمان بماند رحمان…
هیچ سایهای، جای تو را نمیگیرد. 🤍
آدرس کانال
https://eitaa.com/RahmanRe