eitaa logo
شهید رحمان رضایی
695 دنبال‌کننده
81 عکس
15 ویدیو
0 فایل
زندگینامه شهید رحمان رضایی دلنوشته های اختصاصی همسر و دختر شهید ارتباط با ادمین @Rahil_taghizade
مشاهده در ایتا
دانلود
مهدی رسولییکی بهم بگه دروغه.mp3
زمان: حجم: 3.7M
در خلوت بشنوید ... شب‌های هجر را گذراندیم و زنده‌ایم/ ما را به سخت‌جانیِ خود این گمان نبود https://eitaa.com/RahmanRe
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به نام حق شهید رحمان علاقه بسیار زیادی به طبیعت و سپری کردن زمان در ان داشت، قدم زدن در دشت و کوه را بسیار دوست داشت، کوچکترین زمان فراغت خود را در طبیعت سپری میکرد،اقای جواد قارایی را دوست میداشت، میگفت ایشان انسان بزرگی هستند، کسی که در اوج شهرت به کشور خویش پشت نمیکند را باید ستود، برنامه ایرانگرد را همیشه نگاه میکرد، از دیدن نقاط بکر و طبیعت زیبای ایران لذت می‌برد آدرس کانال https://eitaa.com/RahmanRe
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️‍🩹به یاد دلاوری که جان در راه میهن و ایمان فدا کرد؛ شهید علی لاریجانی، نامت جاودان و راهت روشن. https://eitaa.com/heiatemamhasan_shiraz آدرس کانال شهید رضایی: https://eitaa.com/RahmanRe
دلنوشته همسر شهید رحمان رضایی در حرم امام رضا علیه‌السلام رحمانِ من… امروز دستِ مهرانا را گرفته‌ام و آمده‌ام حرم آقا. همان‌جا که همیشه می‌گفتی: «اگر دلت گرفت، برو مشهد… خود آقا هوایت را دارد.» آمده‌ام، اما هوای دلم هنوز طوفانی‌ست… مهرانا میان جمعیت زائرها قد می‌کشد، چشم‌هایش را دوخته به گنبد طلایی و آرام می‌گوید: «مامان… بابا هم ما رو می‌بینه؟» و من… میان بغضی که راه گلویم را بسته، فقط لبخند می‌زنم. چه بگویم به دخترمان وقتی خودش تمامِ دلتنگیِ من است؟ رحمان… جای خالی‌ات کنارمان قدم می‌زند. بین صحن انقلاب، درست همان‌جا که همیشه دستم را محکم می‌گرفتی تا گم نشوم، حالا من دست مهرانا را سفت گرفته‌ام… اما خودم، میان این همه آدم، چقدر بی‌پناه‌ام. می‌دانی؟ بی‌پناهی یعنی تکیه‌گاهت آسمانی شده باشد و زمین زیر پایت بلرزد. یعنی هر وقت خسته‌ای، دیگر شانه‌ای نباشد که سرت را رویش بگذاری. یعنی دخترت شب‌ها بگوید «مامان، بابا کی برمی‌گرده؟» و تو بلد نباشی جوابِ دلِ یک کودک را بدهی. کنار ضریح که رسیدم، مهرانا را بغل کردم. پیشانی‌اش را چسباندم به شبکه‌های نقره‌ای و گفتم: «آقا جان… رحمان امانت شما بود. حالا ما مانده‌ایم و جای خالی‌اش… خودتان پدرِ این دختر باشید. خودتان پناهِ این دلِ بی‌قرار باشید.» اشک‌هایم روی گونه‌های مهرانا چکید. دست کوچکش را بالا برد و گفت: «یا امام رضا… بابامو بغل کن.» رحمان… دخترمان بزرگ شده، اما هنوز وقتی اسم تو می‌آید، صدایش می‌لرزد. من هم… با تمامِ صبری که به رخ دنیا می‌کشم، شب‌ها که چراغ‌ها خاموش می‌شود، تازه می‌فهمم نبودنت چه حفره‌ی عمیقی در زندگی‌مان گذاشته. می‌گویند همسرِ شهید بودن افتخار است… هست. اما کسی از غربتِ این افتخار نمی‌گوید. از شب‌هایی که با خاطره‌هایت حرف می‌زنم. از صبح‌هایی که بدون «خدا نگهدار» گفتنت شروع می‌شود. از ترسی که پشت لبخندهایم پنهان می‌کنم تا مهرانا خیال کند هنوز دنیا امن است. رحمانِ من… اگر امروز از آن بالا نگاه‌مان می‌کنی، ببین دخترت چطور قد کشیده. ببین چطور جای تو را با دعا پر می‌کند. ببین من چطور با یاد تو نفس می‌کشم. ما را سپرده‌ای به آقا… و من باور کرده‌ام اگر سایه‌ات از سرمان کم شده، سایه‌ی گنبد طلایی هنوز بالای سر ماست. اما بین خودمان بماند رحمان… هیچ سایه‌ای، جای تو را نمی‌گیرد. 🤍 آدرس کانال https://eitaa.com/RahmanRe
*❌ پویش تحریم خرید محصولات اسرائیلی* ➖*زیربرندهای کوکاکولا:* کوکاکولا (زیر و لایت) Coca-Cola خوشگوار Khoshgovar فانتا Fanta اسپرایت Sprite کانادا درای Canada Dry آب معدنی دسانی DASANI آبمیوه‌های رانی Rani ماءالشعیرهای باربیکن Barbican ➖*زیربرندهای یونیلیور:* اُمو Omo دامستوس Domestos سیف Cif کامفورت Comfort داو Dove کلیر Clear سان‌سیلک Sunsilk رکسونا Rexona کلوزآپ Closeup سیگنال Signal لوکس LUX اکس AXE وازلین Vaseline ➖*زیربرندهای دنون:* دنت Danette صنایع پودر شیر مشهد (شیر خشک ببلاک و آپتامیل) Bebelac و Aptamil ➖*زیر برندها نستله:* نسکافه Nescafé کافی مِیت(پودر خامه‌ساز) Coffee-mate آب معدنی پیورلایف Pure-Life کیت کت KitKat سرلاک و شیرخشک‌های نان و گیگوز (غذای کودک) Cerelac و Nan و Guigoz ➖*زیر برندهای پی اند جی* پمپرز Pamperz کرست Crest ژیلت Gillette اورال بی Oral_B ➖*برند پپسی* نوشابه پپسی Pepsi نوشابه میرندا Mirinda نوشابه سون آپ Seven-Up آب معدنی اکوافینا Aquafina ➖*برند مارس* مارس Mars ام اند ام m&m ➖*برند اسکچرز Skechers ➖برند نایک Nike ➖برند اَپل ➖برند اچ پی hp ➖برند دل Dell* ⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️ *تو این پویش عهد می‌بندیم: «لقمه حلال»✅ ـــــــ «لقمه‌ای که خونی نیست»❌* این قرار، بین من و مولایــ❤️ــم برقرار میشه از اون صادقانه قشنگاااااش... 😌 از اون امام زمانیاش.... ❤️ از اونایی ک سرمون میره قولمون نمیره.... 🤝 🟢 رفیق جونی! این عهد رو بناست در زندگی روزانه و شخصی‌مون به هر قیمتی اجرا کنیم✋🏻 قدم اول این هست که این لیست رو به طور کامل از زندگی شخصیِ مون حذف کنیم ... به طور کامل! از این به بعد، دیگه هیچ‌وقت، تأکید می‌کنم هیچ‌وقت، سمت این محصولات نمیریم. نه میخریم، نه استفاده می‌کنیم و نه می‌خوریم! از ریشه و بن از زندگی خودمون حذفشون می‌کنیم... این یه برای جنگ آخرالزمانیه! جنگی که خونریزی از مظلوم رو پایان خواهد داد.. ⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️ *📌لینک مستندات← qlist.ir 📌‌«No Thanks» را در بازار اندروید دانلود کن: http://cafebazaar.ir/app/?id=com.bashsoftware.boycott&ref=share 👆اینجا هر کالایی رو نمیدونی اسرائیلی هست یا نه، میتونی جستجو کنی* ▫️@golabbaton95 آدرس کانال شهید رضایی https://eitaa.com/RahmanRe
*روزهای بله ی مهرانا* نگاهش را می‌دوزد به عکس روی نمایشگر. کمی سرم را می‌چرخانم تا همان چیزی را ببینم که او می‌بیند. عکس دو نفره رحمان و مهرانا است. رو به میزبان می‌کند: _پنجشنبه ها که من سرکار بودم و رحمان آزادتر بود، با هم می‌رفتن کافی شاپ و صبحونه می‌خوردن. دوتایی تفریح می‌کردن و با هم خوش می‌گذروندن‌. تا حدی که مهرانا دوست نداشت من از سرکار برگردم. اون روزهایی که حرف، حرفِ مهرانا بود، اسمش "روزهای بله ی مهرانا" بود. لبخند تلخی می‌نشیند روی صورتم‌. میزبان هم همینطور. اما تلخی جمله های بعدی خانم تقی زاده زورَش می‌چربد و لبخند را از روی صورتمان می‌شورد و می‌بَرد. _رحمان همه کارهاشو خالصانه انجام می‌داد. هیچوقت آدمِ ترفیع و مقام و درجه نبود. برای رضای خدا کار می‌کرد نه برای بنده خدا.  آقای دانشور از روزهای جنگ ۱۲ روزه و شرایط کاری رحمان می‌پرسد. _همه دوستاش میگن رحمان از بعد جنگ ۱۲ روزه یه آدم دیگه شد. خیلی پر تلاش بود. به حدی دیر به دیر میومد خونه و شرایط کاریش تنش زا بود که من از استرس مریض شدم. حالم خیلی بد بود.  _این شرایط کاریشون و بیماری شما و حال بدتون باعث شد که از رحمان بخواین دیگه لانچر و هوافضا و پایگاه و رها کنه و سرکار نره؟ هنوز سوال میزبان کامل تمام نشده بود اما او از همان میانهٔ سوال، سرش را به نشان تایید تکان می‌داد. _شاید همه فکر کنن خانواده های شهدا همشون خیلی مقاوم بودن و خودشون همسراشونو می‌فرستادن سرکار. اما من واقعا اینطوری نبودم.  حس خوبی می‌گیرم. با این جمله اش یک لحظه حس می‌کنم خانم تقی زاده، بارزترین ویژگی همسرش، اخلاص را، در این ۱۸ سال زندگی، به طور ویژه از او به یادگار گرفته.  _بارها بهش گفتم رحمان من دیگه تحمل این همه استرس رو ندارم‌‌. از این کار بیا بیرون. دیگه بسه. ولی خب رحمان هیچوقت حتی بخاطر من و مهرانا دست از وظیفه‌اش بر نداشت و صحنه رو خالی نکرد‌.  میزبان، تُن صدایش را پایین می‌آوَرَد و انگار که بخواهد از ابتدا گفتگو را شروع کند و بسم الله بگوید، روی صندلی جا به جا می‌شود و می‌پرسد _از ۹ اسفند برامون بگید. خانم تقی زاده، هوای داخل سالن را تا جایی که می‌تواند نفس می‌کشد و بعد هم با همان سرعت کند و فرسایشی نفسش را بیرون می‌دهد. انگار می‌خواست در این فاصله، کلمات را با وسواس کنار هم بچیند و بعد بگوید. _خب رحمان تحلیل سیاسی خیلی دقیقی داشت‌. همون صبح نهم که خبر جنگ اومد، حتی قبل از اینکه خبر بیت رهبری بیاد بیرون، رحمان بلافاصله به من گفت راحیل این مدلی که امروز زدن، شبیه همون زدنی هست که سید حسن نصرالله رو باهاش شهید کردن. نمی‌دانم. با اینکه دو ماه و چند روز از وقتی که خبر شهادت رهبر را شنیدم، می‌گذشت، این جمله را که همسر شهید گفت، یک لحظه توی دلم خالی شد. انگار که برای لحظه ای برگشتم به آن روز و دلم نمی‌خواست قبول کنم که واقعا تحلیل رحمان رضایی قوی بوده. *روایت شهید رحمان رضایی جنگ رمضان* دارد... https://ble.ir/revaayatevesal آدرس کانال: https://eitaa.com/RahmanRe
*میشه بیدار شی؟* _شما چطوری خبر شهادت ایشونو فهمیدین؟ به سختی نفسش را بیرون می‌دهد. _خب ما با رحمان قرار گذاشته بودیم که هر یکی دو ساعت یه بار به من زنگ بزنه و منو از نگرانی در بیاره. اما اون شب هرچقدر منتظر موندم زنگ نزد. گفتم حتما برای سحر بهم زنگ میزنه. اما سحر هم خبری نشد. پایش را روی پای دیگرش جا به جا می‌کند. _اون شب با مهرانا خونه مادرم بودم. صبح، مادرم با یه حال خیلی بدی اومد توی اتاق. من بیدار بودم و منتظر تماس از رحمان نشسته بودم. مادرم رو که با اون حال گرفته و پریشون دیدم، ترسیدم‌. اما دوست نداشتم فکر بدی بکنم. مادرم بهم گفت میخواد مهرانا رو ببره خونه خاله ام. نیم نگاهی به مهرانا که توی جمعیت نشسته می اندازد و بغض گلویش را می‌خورَد. _مامان و مهرانا که رفتن، زنگ زدم به علیرضا، برادر رحمان. صداش گرفته بود. بهم گفت رحیم و رحمان مجروح شدن و بیمارستانن. گفتم الان خودمو میرسونم بیمارستان. من پای پیاده از خونه زدم بیرون و خودمو رسوندم به نزدیکی های بیمارستان. اما چند دقیقه بعدش علیرضا زنگ زد گفت میشه بیای خونه مامان اینا؟ اونجا بود که فهمیدم چه بلایی به سرم اومده... صدای روضه توی سالن پخش می‌شود. سرش را پایین می‌‌اندازد و انگار که برمی‌گردد به دوماه پیش. همان لحظه ای که وارد خانه مادر رحمان شده و خانه را سیاهپوش دیده‌. درست در همان نقطه ایستاده که یکهو صدای روضه قطع می‌شود و میزبان، آخرین سوال را از او می‌پرسد _واکنش مهرانا چی بود؟ چطور بهش گفتید؟ چشمانش را می‌بندد و آرام سرش را تکان می‌دهد. دوباره بر می‌گردد به همان روز. به لحظه ای که مهرانا وارد خانه مادربزرگ می‌شود. _اون لحظه یکی از سخت ترین لحظه های عمرم بود. ما همه توی خونه مادرشوهرم بودیم. که یهو مهرانا وارد خونه شد و دید همه در حال گریه و زاری ان. بچه ام‌ شوکه شد..‌. هیچوقت اون صحنه رو یادم نمیره. به گریه می افتد. بعد از نزدیک ۴۵ دقیقه گفتگو، اینجای مکالمه بغضش می‌شکند. اما تا وقتی که مهرانا را دعوت کردند و روی صندلی نشست، هنوز یک عده بغضشان را پشت گلو پنهان کرده بودند. مهرانا که می‌آید، بغض همه می‌ترکد. چادر کوچکش را جمع می‌کند و می‌نشیند روبروی میزبان _مهرانا خانم کلاس چندمی؟ _چهارم _میشه از بابا برامون بگی؟ یکدفعه ساکت می‌شود. اشک توی چشمانش حلقه می‌زند و نوک دماغش سرخ می‌شود. _توی معراج شهدا بابامو دیدم. چشماش بسته بود. فکر کردم خوابه‌. مثل همه وقتایی که از خستگی خوابش می‌برد.  شانه های مرد و زن می‌لرزد. فیلمبردار و حضار همه گریه می‌کنند. لازم نبود مهرانا حرف بزند. همین‌که او آنجا نشسته بود و اشک می‌ریخت و همزمان عکس های دوتایی پدردختریشان روی نمایشگرها می افتاد، خودش روضه بود. انگار در آن لحظه، همه ی ما خودمان را توی معراج شهدا کنار مهرانا تصور کردیم. درست همانجایی که دخترک، دو زانو کنار پیکر بی جان و سردِ پدر نشسته و به چشمان بسته اش زل زده. _وقتی بابامو دیدم، کنارش نشستم و نگاش کردم. بعد بهش گفتم "بابا میشه بیدار شی؟" *روایت شهید رحمان رضایی جنگ رمضان* https://ble.ir/revaayatevesal آدرس کانال: https://eitaa.com/RahmanRe
15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ببینید | عصر روایت سووَشون (مهمان دهم) ● خانواده محترم شهید رحمان رضایی ● شعرخوانی آقای ایوب پرندآور ● مرثیه خوانی حاج عباس زحمتکشان 🎙میزبان: سید میلاد دانشور 📆 چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ماه 💠 حوزه هنری انقلاب اسلامی فارس 💠 پردیس سینمایی امین تارخ 🔹با همراهی: ▪️بنیاد شهید و امور ایثارگران استان فارس ▪️سازمان فرهنگی اجتماعی ورزشی شهرداری شیراز ▪️هیئت لثارات الحسین (ع) شیراز @Tarokh_cineplex آدرس کانال: https://eitaa.com/RahmanRe
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ممنون میشم از همه عزیزان در دعاها و نمازها و عباداتون از شهید رحمان هم یاد کنید با سلامی بر ابا عبدالله و یا ذکر صلواتی بر محمد و آل او میبوسم دستان شما رو آدرس کانال https://eitaa.com/RahmanRe