*❌ پویش تحریم خرید محصولات اسرائیلی*
➖*زیربرندهای کوکاکولا:*
کوکاکولا (زیر و لایت) Coca-Cola
خوشگوار Khoshgovar
فانتا Fanta
اسپرایت Sprite
کانادا درای Canada Dry
آب معدنی دسانی DASANI
آبمیوههای رانی Rani
ماءالشعیرهای باربیکن Barbican
➖*زیربرندهای یونیلیور:*
اُمو Omo
دامستوس Domestos
سیف Cif
کامفورت Comfort
داو Dove
کلیر Clear
سانسیلک Sunsilk
رکسونا Rexona
کلوزآپ Closeup
سیگنال Signal
لوکس LUX
اکس AXE
وازلین Vaseline
➖*زیربرندهای دنون:*
دنت Danette
صنایع پودر شیر مشهد (شیر خشک ببلاک و آپتامیل)
Bebelac و Aptamil
➖*زیر برندها نستله:*
نسکافه Nescafé
کافی مِیت(پودر خامهساز) Coffee-mate
آب معدنی پیورلایف Pure-Life
کیت کت KitKat
سرلاک و شیرخشکهای نان و گیگوز (غذای کودک)
Cerelac و Nan و Guigoz
➖*زیر برندهای پی اند جی*
پمپرز Pamperz
کرست Crest
ژیلت Gillette
اورال بی Oral_B
➖*برند پپسی*
نوشابه پپسی Pepsi
نوشابه میرندا Mirinda
نوشابه سون آپ Seven-Up
آب معدنی اکوافینا Aquafina
➖*برند مارس*
مارس Mars
ام اند ام m&m
➖*برند اسکچرز Skechers
➖برند نایک Nike
➖برند اَپل
➖برند اچ پی hp
➖برند دل Dell*
⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️
*تو این پویش عهد میبندیم:
«لقمه حلال»✅ ـــــــ «لقمهای که خونی نیست»❌*
این قرار، بین من و مولایــ❤️ــم برقرار میشه
از اون صادقانه قشنگاااااش... 😌
از اون امام زمانیاش.... ❤️
از اونایی ک سرمون میره قولمون نمیره.... 🤝
🟢 رفیق جونی!
این عهد رو بناست در زندگی روزانه و شخصیمون به هر قیمتی اجرا کنیم✋🏻
قدم اول این هست که این لیست رو به طور کامل از زندگی شخصیِ مون حذف کنیم ... به طور کامل!
از این به بعد، دیگه هیچوقت، تأکید میکنم هیچوقت، سمت این محصولات نمیریم. نه میخریم، نه استفاده میکنیم و نه میخوریم! از ریشه و بن از زندگی خودمون حذفشون میکنیم...
این یه #تمرین_عملی_دسته_جمعی برای جنگ آخرالزمانیه!
جنگی که خونریزی از مظلوم رو پایان خواهد داد..
⭕️⭕️⭕️⭕️⭕️
*📌لینک مستندات← qlist.ir
📌«No Thanks» را در بازار اندروید دانلود کن:
http://cafebazaar.ir/app/?id=com.bashsoftware.boycott&ref=share
👆اینجا هر کالایی رو نمیدونی اسرائیلی هست یا نه، میتونی جستجو کنی*
▫️@golabbaton95
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#پویش_تحریم_کالاهای_اسرائیلی
#حسینیه_انقلاب_اسلامی_دختران_انقلاب_قم
آدرس کانال شهید رضایی
https://eitaa.com/RahmanRe
*روزهای بله ی مهرانا*
نگاهش را میدوزد به عکس روی نمایشگر. کمی سرم را میچرخانم تا همان چیزی را ببینم که او میبیند. عکس دو نفره رحمان و مهرانا است. رو به میزبان میکند:
_پنجشنبه ها که من سرکار بودم و رحمان آزادتر بود، با هم میرفتن کافی شاپ و صبحونه میخوردن. دوتایی تفریح میکردن و با هم خوش میگذروندن. تا حدی که مهرانا دوست نداشت من از سرکار برگردم. اون روزهایی که حرف، حرفِ مهرانا بود، اسمش "روزهای بله ی مهرانا" بود.
لبخند تلخی مینشیند روی صورتم. میزبان هم همینطور. اما تلخی جمله های بعدی خانم تقی زاده زورَش میچربد و لبخند را از روی صورتمان میشورد و میبَرد.
_رحمان همه کارهاشو خالصانه انجام میداد. هیچوقت آدمِ ترفیع و مقام و درجه نبود. برای رضای خدا کار میکرد نه برای بنده خدا.
آقای دانشور از روزهای جنگ ۱۲ روزه و شرایط کاری رحمان میپرسد.
_همه دوستاش میگن رحمان از بعد جنگ ۱۲ روزه یه آدم دیگه شد. خیلی پر تلاش بود. به حدی دیر به دیر میومد خونه و شرایط کاریش تنش زا بود که من از استرس مریض شدم. حالم خیلی بد بود.
_این شرایط کاریشون و بیماری شما و حال بدتون باعث شد که از رحمان بخواین دیگه لانچر و هوافضا و پایگاه و رها کنه و سرکار نره؟
هنوز سوال میزبان کامل تمام نشده بود اما او از همان میانهٔ سوال، سرش را به نشان تایید تکان میداد.
_شاید همه فکر کنن خانواده های شهدا همشون خیلی مقاوم بودن و خودشون همسراشونو میفرستادن سرکار. اما من واقعا اینطوری نبودم.
حس خوبی میگیرم. با این جمله اش یک لحظه حس میکنم خانم تقی زاده، بارزترین ویژگی همسرش، اخلاص را، در این ۱۸ سال زندگی، به طور ویژه از او به یادگار گرفته.
_بارها بهش گفتم رحمان من دیگه تحمل این همه استرس رو ندارم. از این کار بیا بیرون. دیگه بسه. ولی خب رحمان هیچوقت حتی بخاطر من و مهرانا دست از وظیفهاش بر نداشت و صحنه رو خالی نکرد.
میزبان، تُن صدایش را پایین میآوَرَد و انگار که بخواهد از ابتدا گفتگو را شروع کند و بسم الله بگوید، روی صندلی جا به جا میشود و میپرسد
_از ۹ اسفند برامون بگید.
خانم تقی زاده، هوای داخل سالن را تا جایی که میتواند نفس میکشد و بعد هم با همان سرعت کند و فرسایشی نفسش را بیرون میدهد. انگار میخواست در این فاصله، کلمات را با وسواس کنار هم بچیند و بعد بگوید.
_خب رحمان تحلیل سیاسی خیلی دقیقی داشت. همون صبح نهم که خبر جنگ اومد، حتی قبل از اینکه خبر بیت رهبری بیاد بیرون، رحمان بلافاصله به من گفت راحیل این مدلی که امروز زدن، شبیه همون زدنی هست که سید حسن نصرالله رو باهاش شهید کردن.
نمیدانم. با اینکه دو ماه و چند روز از وقتی که خبر شهادت رهبر را شنیدم، میگذشت، این جمله را که همسر شهید گفت، یک لحظه توی دلم خالی شد. انگار که برای لحظه ای برگشتم به آن روز و دلم نمیخواست قبول کنم که واقعا تحلیل رحمان رضایی قوی بوده.
*روایت شهید رحمان رضایی #شهید جنگ رمضان*
#عصر_روایت_سووشون
#ادامه دارد...
https://ble.ir/revaayatevesal
آدرس کانال:
https://eitaa.com/RahmanRe
*میشه بیدار شی؟*
_شما چطوری خبر شهادت ایشونو فهمیدین؟
به سختی نفسش را بیرون میدهد.
_خب ما با رحمان قرار گذاشته بودیم که هر یکی دو ساعت یه بار به من زنگ بزنه و منو از نگرانی در بیاره. اما اون شب هرچقدر منتظر موندم زنگ نزد. گفتم حتما برای سحر بهم زنگ میزنه. اما سحر هم خبری نشد.
پایش را روی پای دیگرش جا به جا میکند.
_اون شب با مهرانا خونه مادرم بودم. صبح، مادرم با یه حال خیلی بدی اومد توی اتاق. من بیدار بودم و منتظر تماس از رحمان نشسته بودم. مادرم رو که با اون حال گرفته و پریشون دیدم، ترسیدم. اما دوست نداشتم فکر بدی بکنم. مادرم بهم گفت میخواد مهرانا رو ببره خونه خاله ام.
نیم نگاهی به مهرانا که توی جمعیت نشسته می اندازد و بغض گلویش را میخورَد.
_مامان و مهرانا که رفتن، زنگ زدم به علیرضا، برادر رحمان. صداش گرفته بود. بهم گفت رحیم و رحمان مجروح شدن و بیمارستانن. گفتم الان خودمو میرسونم بیمارستان. من پای پیاده از خونه زدم بیرون و خودمو رسوندم به نزدیکی های بیمارستان. اما چند دقیقه بعدش علیرضا زنگ زد گفت میشه بیای خونه مامان اینا؟ اونجا بود که فهمیدم چه بلایی به سرم اومده...
صدای روضه توی سالن پخش میشود. سرش را پایین میاندازد و انگار که برمیگردد به دوماه پیش. همان لحظه ای که وارد خانه مادر رحمان شده و خانه را سیاهپوش دیده. درست در همان نقطه ایستاده که یکهو صدای روضه قطع میشود و میزبان، آخرین سوال را از او میپرسد
_واکنش مهرانا چی بود؟ چطور بهش گفتید؟
چشمانش را میبندد و آرام سرش را تکان میدهد. دوباره بر میگردد به همان روز. به لحظه ای که مهرانا وارد خانه مادربزرگ میشود.
_اون لحظه یکی از سخت ترین لحظه های عمرم بود. ما همه توی خونه مادرشوهرم بودیم. که یهو مهرانا وارد خونه شد و دید همه در حال گریه و زاری ان. بچه ام شوکه شد... هیچوقت اون صحنه رو یادم نمیره.
به گریه می افتد. بعد از نزدیک ۴۵ دقیقه گفتگو، اینجای مکالمه بغضش میشکند. اما تا وقتی که مهرانا را دعوت کردند و روی صندلی نشست، هنوز یک عده بغضشان را پشت گلو پنهان کرده بودند. مهرانا که میآید، بغض همه میترکد. چادر کوچکش را جمع میکند و مینشیند روبروی میزبان
_مهرانا خانم کلاس چندمی؟
_چهارم
_میشه از بابا برامون بگی؟
یکدفعه ساکت میشود. اشک توی چشمانش حلقه میزند و نوک دماغش سرخ میشود.
_توی معراج شهدا بابامو دیدم. چشماش بسته بود. فکر کردم خوابه. مثل همه وقتایی که از خستگی خوابش میبرد.
شانه های مرد و زن میلرزد. فیلمبردار و حضار همه گریه میکنند. لازم نبود مهرانا حرف بزند. همینکه او آنجا نشسته بود و اشک میریخت و همزمان عکس های دوتایی پدردختریشان روی نمایشگرها می افتاد، خودش روضه بود. انگار در آن لحظه، همه ی ما خودمان را توی معراج شهدا کنار مهرانا تصور کردیم. درست همانجایی که دخترک، دو زانو کنار پیکر بی جان و سردِ پدر نشسته و به چشمان بسته اش زل زده.
_وقتی بابامو دیدم، کنارش نشستم و نگاش کردم. بعد بهش گفتم "بابا میشه بیدار شی؟"
*روایت شهید رحمان رضایی #شهید جنگ رمضان*
#عصر_روایت_سووشون
https://ble.ir/revaayatevesal
آدرس کانال:
https://eitaa.com/RahmanRe
15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ببینید | عصر روایت سووَشون (مهمان دهم)
● خانواده محترم شهید رحمان رضایی
● شعرخوانی آقای ایوب پرندآور
● مرثیه خوانی حاج عباس زحمتکشان
🎙میزبان: سید میلاد دانشور
📆 چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ماه
💠 حوزه هنری انقلاب اسلامی فارس
💠 پردیس سینمایی امین تارخ
🔹با همراهی:
▪️بنیاد شهید و امور ایثارگران استان فارس
▪️سازمان فرهنگی اجتماعی ورزشی شهرداری شیراز
▪️هیئت لثارات الحسین (ع) شیراز
#پردیس_سینمایی_تارخ
@Tarokh_cineplex
آدرس کانال:
https://eitaa.com/RahmanRe
ممنون میشم از همه عزیزان در دعاها و نمازها و عباداتون از شهید رحمان هم یاد کنید
با سلامی بر ابا عبدالله و یا ذکر صلواتی بر محمد و آل او
میبوسم دستان شما رو
آدرس کانال
https://eitaa.com/RahmanRe
سلام و عرض ادب
تازه زانوم رو عمل کرده بودم و حسابی درد داشتم، ساعت حدود ۲/۵ بامداد بود که از درد مدام داشتم به خودم میپیچیدم. یه دفه یادم افتاد به رحیم، پیش خودم گفتم مطمئنا درد رحیم از من بیشتره و باید برای اینکه دردش کمتر بشه براش دعا بخونم.
تو خواب و بیداری همینطور داشتم درد میکشیدم و به رحیم فکر میکردم که رحمان اومد تو خوابم.
مثل قبل ها با اون چهره ی بشاش و شوخ طبعش بهم گفت حاج حسین عامو یه کاری برای ما نمیکنی؟! صورتم رو از رحیم برگردوندم به سمت رحمان و گفتم ، عامو رحمان مگه شهید نشدی؟ لبخند زد و دوباره گفت حاج حسین یه کاری برای ما نمیکنی؟!
مثل همیشه که زمان قبل شهادتش وقتی باهام کار داشت و درخواستی میکرد ، براش صلوات میفرستادم، بازم صلوات فرستادم ، با لبخند بهش گفتم خوبه یا بیشتر بفرستم؟
خندید و گفت همینم خوبه ...
یهو از خواب پریدم و اشک تو چشام جمع شد، شروع کردم براش ۱۰۰ تا صلوات فرستادم.
حالا دیگه روزانه بعداز هر نماز ۱۰۰ صلوات و روزانه اگر بتونم یک جز قرآن براش میخونم.
آدرس کانال:
https://eitaa.com/RahmanRe