اهم اهم،، صدام میرسه؟:))..
دیدید یه وقتایی آدما برای خودشون دنبالِ انگیزه و لذتهای کوچیک میگردن؟
برای خودشون هدیه مشخص میکنن که اگر فلان کار رو درست انجام دادم، این نازی نازی میشه برای من؟
انگار این هدیه ی کوچیک، تبدیل میشه به یه ریسمان تا تو رو به هدفِت و جایی که بهش فکر میکنی برسونه..؛
ودرآخرچهمیکنهاینانسانِتلاشگر:)
-بسمربالضحکه-
مینویسم از تو، از زیباییات که بعد از دورانی در چشمانم دو چندان شد.
بند اول را با چشمهایت آغاز میکنم؛ برای چشمهایی که به نقل از جناب افشاریان "باید برایشان وانیَکاد بخوانم".
بند دیگر را با لبخندت پر میکنم؛ لبخندی که در پی آن چاهی کوچک و کم عمق اما زیبا، کمی آن طرفتر از خط خندههایت میهمان گونههای سرخت میشود.
طولانیاش نمیکنم؛ کلمات حقیر اند در برابرِ توصیف زیباییِ شکوهمندت؛ بدین جهت بند آخر را مِن باب ِ شیرین زبانیهایت تکمیل میکنم؛ حرفهایی شیرین تر از عسل که هرگز دل را نمیزنند و هرچه بیشتر میگذرد گوشها را برای شنیدن حریصتر میکنند.
عهد کرده بودم نامه مختصر باشد تا طاقت بانو طاق نشود؛ بنابراین در همینجا نامه را با بیتی شعر پایان میدهم.
شاعر میفرماید:
اَرنی کسی بگوید، که تو را ندیده باشد
تو که با منی همیشه، چه تری چه لنترانی.