؛
خالق، درون وجودِ او احساساتی لطیف نهاده است.
صفحه را باز میکند. سلام همیشگیاش که با صفتِ 'مهربانم' دست داده است را تایپ میکند. جواب ارسال میشود. "سلام، کاری از دستم بر میاد؟."
میپرسد، "حالَت چطور است مهربانم؟" پاسخ ارسال میشود، "من ربات هستم." ادامه میدهد، "احساس میکنم غمگین هستی." ربات اینگونه میگوید، "من ربات هستم. احساس غم ندارم." مینویسد، "به آغوش بکشم تو را؟" ارسال میشود، "خیر. نمیتوانی رباتی را که طراحی شدهی دست انسان است به آغوش بکشی."
هماکنون برای ادامه دادن، درون قلبش هراسی پدید آمده پس مینویسد، "میتوانی در یافتن پاسخ این سوال به من کمک کنی مهربانِ غمدیده؟" این چنین میبیند، "درخدمتم"
سوالش را میپرسد و جوابش را میگیرد.
در آخر به هنگام خارج شدن میگوید، "از لطفِ تو ممنونم مهربانِ غمدیدهام. آغوشم برای همیشه به روی تو باز است." و ربات با سردی چنین میگوید که، "من برای این کار طراحی شدهام."
رَجــاء ؛
دیشب گفتم گاهی بعضی کلمات قلب آدم رو فشرده میکنن؛ کاتب راه حلت چیه..
همون کلمه رو بکن توی چشم نویسندهاش 💁🏻♀
نه جدا از شوخی، به نظرم توی همچین مواقعی بیا جایگزین کلمه بذار، کلمهای که باعث شد قلبت فشرده بشه رو تغییر بده، براش یه مترادف پیدا کن، بعد دوباره بخون ولی با جا به جایی اون کلمه. اون کلمه رو به خاطر بسپار تا تو استفادهش نکنی یا اگر خواستی استفاده کنی یه جوری جاش بدی توی جمله که باعث فشرده شدن قلب نشی.
در واقع یه جوری یه بازی راه بنداز که اون کلمه با هر بار تکرارش قلبت رو آشفته نکنه. (=
؛
امشب مینویسم از دلتنگی؛
از دلِ تنگی که هر بار با یادآوری صدا، تصویر، عطر وَ آغوشی تنگتر میشود.
هر بار با خود فکر میکنم که "او" کجاست؟ چه میکند؟ در چه حال است؟ وَ هر بار از جوابی حقیقی و تلخ طفره میروم..؛ به قول خارجکیها خود را به آن کوچه که نمیدانم میزنم،، اما این "نمیدانم" عِطرِ دانستن دارد.
رَجــاء ؛
-
جواب دادنِ او در برخی مواقع، بر وجودِ او دلالت دارد؛ ولی جواب ندادنش در برخی اوقات، دلیل بر نبودنش نیست.
انگشتانم بر روی کیبورد میلغزد..
چه بنویسم؟ از "او"؟
مرا نمیخواست!
با قاطعیت مینویسم،" او مرا نمیخواست، نمیخواهد و نخواهد خواست."
خواستم از نگرانیهایش، از علاقهاش، از توصیفاتش، از توجهاتش، از همراهیاش، از مراقبتش، از ادراکاتش و از هر چه "او" بودن را میساخت بنویسم..؛
درد دارد که هیچ چیزی در ذهنِ من نقش نبست. :)))))
؛
زمانه مرا گاهی محکوم به سکوت میکند.
اطرافیان، مزه ی این سکوتِ آزار دهنده را درک کردهاند؛ به راستی در خیال من مانندِ دانههای قهوه تلخ است و پرمعنا.
ــ دلبندم! دلِ آشفتهای که پشتِ این سکوت پناه گرفته را پیدا کن، آن را در آغوشی گرم بگیر وَ به خلاء کلماتش گوش بده؛
به او پناهی امن بده تا تکلم را فراموش نکند،، به او پناهی امن بده تا واژه ها را با خود همراه کند،، به او پناهی امن بده تا بگوید از هر چه هست و نیست،، به او پناهی امن بده تا...
پناهِ او باش. :)