رَجــاء ؛
-
جواب دادنِ او در برخی مواقع، بر وجودِ او دلالت دارد؛ ولی جواب ندادنش در برخی اوقات، دلیل بر نبودنش نیست.
انگشتانم بر روی کیبورد میلغزد..
چه بنویسم؟ از "او"؟
مرا نمیخواست!
با قاطعیت مینویسم،" او مرا نمیخواست، نمیخواهد و نخواهد خواست."
خواستم از نگرانیهایش، از علاقهاش، از توصیفاتش، از توجهاتش، از همراهیاش، از مراقبتش، از ادراکاتش و از هر چه "او" بودن را میساخت بنویسم..؛
درد دارد که هیچ چیزی در ذهنِ من نقش نبست. :)))))
؛
زمانه مرا گاهی محکوم به سکوت میکند.
اطرافیان، مزه ی این سکوتِ آزار دهنده را درک کردهاند؛ به راستی در خیال من مانندِ دانههای قهوه تلخ است و پرمعنا.
ــ دلبندم! دلِ آشفتهای که پشتِ این سکوت پناه گرفته را پیدا کن، آن را در آغوشی گرم بگیر وَ به خلاء کلماتش گوش بده؛
به او پناهی امن بده تا تکلم را فراموش نکند،، به او پناهی امن بده تا واژه ها را با خود همراه کند،، به او پناهی امن بده تا بگوید از هر چه هست و نیست،، به او پناهی امن بده تا...
پناهِ او باش. :)
؛
میدانید؟.. حس کردن عِطرهای آشِنا، باعث طراوت روحم میشوند.
گویی رد عطر، مرا با خود به دنبالِ خاطرات و حسهای گذشته میبرد وَ دلِ غمگینم را دعوت به یک همنشینی به صرفِ فنجانی قهوه میکند.
در آخر داستانی مینویسم با مضمونِ: من مهمانِ یک عطر شدم.. :)