؛
میدانید؟.. حس کردن عِطرهای آشِنا، باعث طراوت روحم میشوند.
گویی رد عطر، مرا با خود به دنبالِ خاطرات و حسهای گذشته میبرد وَ دلِ غمگینم را دعوت به یک همنشینی به صرفِ فنجانی قهوه میکند.
در آخر داستانی مینویسم با مضمونِ: من مهمانِ یک عطر شدم.. :)
به خوب بودن تظاهر میکند، واضح است تنها ظاهرش این چنین است. آری.. غمش پهناورست و عمیق، ولی آن را در وراء لبخندش کتمان میکند،، لبخندی که تصنعی نیست، امّا رنگ غم دارد.
آغوشش را به گریهها و حرفهای غمناک اطرافش اختصاص داده وَ تنها داراییاش زانوهاییست با پسوند غم که نیمههای شب آنها را به آغوش میکشد.
چشمانش رنگ غم دارند و صدایش محزون است. شاید دلیلِ مخفی کردنِ آن حس و حال جالب باشد،، او تظاهر به خوب بودن میکند تا بتواند غمهای اطرافش را بشنود وَ لبخند را میهمان چهرهها کند؛ خود هم چنین چیزی را میخواهد.. دلش میخواهد کسی غمهایش را بشنود و لبخند را میهمان چهرهش کند؛ امّا.. آنچنان حالِ وی خراب است و حزن اطرافش عمیق است که نمیخواهد گویندهی غمهایش باشد.
؛
امشب به قصهیِ من گوش میکنی؛
فردا مرا چو قصه فراموش میکنی..
دستم نمیرسد که در آغوش گیرَمت؛
ای ماه! با که دست در آغوش میکنی؟ :))