انگشتانم بر روی کیبورد میلغزد..
چه بنویسم؟ از "او"؟
مرا نمیخواست!
با قاطعیت مینویسم،" او مرا نمیخواست، نمیخواهد و نخواهد خواست."
خواستم از نگرانیهایش، از علاقهاش، از توصیفاتش، از توجهاتش، از همراهیاش، از مراقبتش، از ادراکاتش و از هر چه "او" بودن را میساخت بنویسم..؛
درد دارد که هیچ چیزی در ذهنِ من نقش نبست. :)))))
؛
زمانه مرا گاهی محکوم به سکوت میکند.
اطرافیان، مزه ی این سکوتِ آزار دهنده را درک کردهاند؛ به راستی در خیال من مانندِ دانههای قهوه تلخ است و پرمعنا.
ــ دلبندم! دلِ آشفتهای که پشتِ این سکوت پناه گرفته را پیدا کن، آن را در آغوشی گرم بگیر وَ به خلاء کلماتش گوش بده؛
به او پناهی امن بده تا تکلم را فراموش نکند،، به او پناهی امن بده تا واژه ها را با خود همراه کند،، به او پناهی امن بده تا بگوید از هر چه هست و نیست،، به او پناهی امن بده تا...
پناهِ او باش. :)
؛
میدانید؟.. حس کردن عِطرهای آشِنا، باعث طراوت روحم میشوند.
گویی رد عطر، مرا با خود به دنبالِ خاطرات و حسهای گذشته میبرد وَ دلِ غمگینم را دعوت به یک همنشینی به صرفِ فنجانی قهوه میکند.
در آخر داستانی مینویسم با مضمونِ: من مهمانِ یک عطر شدم.. :)
به خوب بودن تظاهر میکند، واضح است تنها ظاهرش این چنین است. آری.. غمش پهناورست و عمیق، ولی آن را در وراء لبخندش کتمان میکند،، لبخندی که تصنعی نیست، امّا رنگ غم دارد.
آغوشش را به گریهها و حرفهای غمناک اطرافش اختصاص داده وَ تنها داراییاش زانوهاییست با پسوند غم که نیمههای شب آنها را به آغوش میکشد.
چشمانش رنگ غم دارند و صدایش محزون است. شاید دلیلِ مخفی کردنِ آن حس و حال جالب باشد،، او تظاهر به خوب بودن میکند تا بتواند غمهای اطرافش را بشنود وَ لبخند را میهمان چهرهها کند؛ خود هم چنین چیزی را میخواهد.. دلش میخواهد کسی غمهایش را بشنود و لبخند را میهمان چهرهش کند؛ امّا.. آنچنان حالِ وی خراب است و حزن اطرافش عمیق است که نمیخواهد گویندهی غمهایش باشد.
؛
امشب به قصهیِ من گوش میکنی؛
فردا مرا چو قصه فراموش میکنی..
دستم نمیرسد که در آغوش گیرَمت؛
ای ماه! با که دست در آغوش میکنی؟ :))