رسول اکرم صلوات الله علیه
درباره سِرّ نام گذاری این ماه به شعبان فرمودند:
«این ماه را شعبان نامند؛ زیرا روزی های مومنان در آن تقسیم میگردد.»
{اقبال الاعمال ج ۲ ص684}
#ماه_شعبان
رغائب
رسول اکرم صلوات الله علیه درباره سِرّ نام گذاری این ماه به شعبان فرمودند: «این ماه را شعبان نامند؛
در این روایت شریف اگر مراد از تقسیم شدن رزق مومنین،روزی مادی ایشان باشد،اهل ایمان در ماه رمضان و سایر ماه های سال بعد،از رزق واسع و حلال و طیّب الهی برخوردار خواهند بود.
اگر مراد ارزاق معنوی باشد،کهاین احتمال قوی تر است،یعنی مومن به میزان درک ماه شعبان و حریم داری قُرَقگاه¹ رسول اکرم صلوات الله علیه ،از معرفت به ولایت و توحید و اسرار کتاب تدوین و تکوین برخوردار میشود؛
که:«قطعا آن،قرآن کریمی است؛که در کتابی مستور و محفوظ جای دارد؛و جز پاکان نمیتوانند به آن دست زنند(دست یابند)².»
¹.جایی که مخصوص اشخاص خاصی باشد و از ورود دیگران به آنجا جلوگیری شود.
².آیات ۷۷_۷۹ سوره مبارکه واقعه
{ #ادب_حضور ، اسرار ماه شعبان،
استاد محمدتقی فیاض بخش}
حضرت رسول اکرم ﷺ فرمودند:
«شعبان ماه شریفی است و ماه من است.
و حاملان عرش آن را بزرگ شمارند
و حق آن را میشناسند.
شعبان ماهی است
که در آن،
همچون
ماه رمضان،روزی مومنان
فزونی یابد و بهشت در آن تزئین شود.»
(الامالی صدوق،ص ۲۳)
«عرش الهی»
در روایات، مقام علم پروردگار است
که تدبیر عالم را برعهده دارد و حاملانعرش،
ملائکه مقربی هستند که به امر الهی،
عهده دار اجرای اوامر خداوند در تدبیر عالم اند.
احتمال دیگر آن است که «حاملان عرش»،
کلید داران علم الهی در عالم ملکوتند؛
که بنا بر روایات وارده،مصادیق آنان
انبیاء اولوالعزم الهی(ع) و
خمسهٔ طیبهﷺ از ذریهٔ
رسول خاتمصلواتالله
هستند.
حاملان
عرش الهی،
از رسول اکرم ﷺ
و ذریه طاهرینش(علیهم السلام)
گرفته تا ملائکه الهی،در عین علو مقام و مرتبه خود و تسبیح و تحمید پروردگار،ازخداوند درخواست مینمایند که:
«اولاً،مقام و مرتبه شعبانیون
و زیبایی و بهجت آنان در میان
خلایق تایید الهی برسد؛
ثانیاً، دعای مقربان درگاه پروردگار
در بهرهمندی کامل شعبانیون
از هدایت ایصالی و رحمت خاصه
پروردگار،به اجابت برسد.
و ایشان در حصول استعداد بیشتر
برای بهرهمندی کامل تر از فیوضات
خاصه خداوند در ماه شعبان و رمضان
و نیل به آمرزش و مغفرت الهی موفق باشند.»
{ #ادب_حضور ، اسرار #ماه_شعبان ،
استاد محمدتقی فیاض بخش}
هدایت شده از لیلی سلطانی
[ الروح والروح ]
#بخش_اول
.
در نزدیڪ ترین زاویہ ے مسجد نشستہ و چشم هاے ڪم سویش میخِ در بود.
هر دو زانویش را در آغوش گرفتہ بود تا بہ محض ورود حسین بن علے (ع) از جا برخیزد!
نود و اندے سال از خدا زندگانے گرفتہ و از مُریدان آخرین فرستادہ اش بود.
فرزندانش مخالف سفرش بہ ڪوفہ بودند اما او از دلتنگے بہ تنگ آمدہ بود!
دلتنگ بود،دلتنگ استشمام شَمہ ے محمد (ص)!
رسول اللہ را خوب بہ خاطر داشت،هم سن و سال بودند و گاهے هم بازے!
مهربان ترین و معصوم ترین ڪودڪ مڪہ بود،ڪودڪ ڪہ نہ!
از همان طفولیت،بزرگ بود و معظم! شخیص بود و مولا!
عزیز بود و سرور! سراسر رحمت بود و برڪت!
مهر و لبخند هاے محمد (ص) شش هفت سالہ را خوب بہ یاد داشت.
هر جا ڪہ محمد (ص) قدم مے گذاشت نعمت از زیر قدم هایش مے رویید.
شنیدہ بود ڪہ روزے خاتم الانبیا ایستادہ بود و عرق جبینش را پاڪ مے ڪرد،قطرہ اے از عرق جبینش روے خاڪ افتاد و از آن گل محمدے ریشہ زد و سر از خاڪ بیرون درآورد!
محمد (ص) سراسر زیبایے بود،سراسر رحمت و عطوفت و مملو از لطافت!
بہ یاد داشت روزے بہ مادرش گفتہ بود ڪه:نام محمد را باید فیض مے گذاشتند مادر! هر جا محمد هست خیر و رحمت هم همانجاست!
از آن روز گاهے در خلوت خودش،محمد (ص) را فیض صدا مے زد!
سے و اندے سال از ڪوچش بہ آسمان مے گذشت،هرگاہ دلتنگ بوے رسول اللہ مے شد بہ دیدار اهلش مے آمد و رفع بے قرارے مے ڪرد.
ڪهولت سن و بے رمقے جسم،چندین سال او را از دیدار عزیزان پیامبر دور انداختہ بود!
دیگر تاب نیاورد و هرطور بود خودش را بہ ڪوفہ رساند! براے دیدارِ حسینِ فاطمہ (س)! حسینِ محمد (ص)!
با یڪ دست زانوهایش را در آغوش ڪشیدہ و با دست دیگر عصاے چوبے اش را سرپا نگہ داشتہ بود.
ناگهان مردے بلند قامت و خندہ رو وارد مسجد شد،دستار سبز بہ سر بستہ بود و ڪودڪے را مانند جان در آغوش داشت.
اهل مسجد بہ احترامش سر پا ایستادند،از میان جمعیت عبور مے ڪرد و با مهر جواب سلام همگے را مے داد!
پیرمرد با شعف از جا بلند شد و شوقش را بہ دست عصایش سپرد!
زیر لب زمزمہ ڪرد:بالاخرہ آمدے جانِ پیغمبر! این دو چشم بے سو خشڪ شدند بہ راہ درِ مسجد!
بے رمق پاهاے استخوانے و ڪم توانش را بہ دنبال عصا مے ڪشید.
از دور دید حسین (ع) نزدیڪ بہ ستونے نشست و ڪودڪ را روے پاے خود نشاند.
صورت ڪودڪ را نمے دید،تنها مے توانست جثہ ے نحیف و موهاے بلند و مجعد سیاهش را تشخیص بدهد.
طفل در آغوش حسین (ع) روے زانوهایش بلند شد و دست ڪوچڪش را در گردنش آویخت.
_پدر جان! انگور مے خواهم!
زنگ این صدا برایش عجیب آشنا بود!
با خود فڪر ڪرد ڪاش مے رفت و بہ عنوان تحفہ،انگور براے ڪودڪ مے آورد اما بہ یاد آورد ڪہ فصل انگور نیست!
حسین (ع) لبخند پر مهرے نثار چشم هاے ڪودڪ ڪرد و گفت:تو جان بخواہ از پدر! علیِ من!
حسین (ع) یڪ دستش را بہ دور تن نحیف علے پیچید و با شور او را بہ سینہ چسباند!
سپس دست دیگرش را بہ سوے ستون مسجد دراز ڪرد،پیرمرد دید ڪہ هالہ اے از نور ستون را فرا گرفت و سپس خوشہ اے انگور از قلب ستون بہ سمت دست حسین (ع) روانہ شد!
چشم هاے ڪم سویش از هم باز شدند و دهانش از حیرت!
حسین (ع) انگور را مقابل علے گرفت،علے با ذوق خندید و همہ ے چشم هاے اهالے مسجد بہ آن دو بود!
علے خندید و پیرمرد عطر گل محمدے بہ مشامش رسید!
.
✍🏻نویسنده:لیلے سلطانے
@Ayeh_Hayeh_Jonon