🌸نماز جماعت
يكي از شبها، در سنگر اجتماعي نماز جماعت مغرب و عشا برپا بود. حدود 20 نفر بهراحتي ميتوانستيم در آن سنگر با هم نماز جماعت بخوانيم. يكي از برادران جلو رفت و شروع كرد به خواندن نماز. بقيه هم به او اقتدا كردند. ركعت دوم را كه خواند، نشست تا تشهد بگويد.
در همين حين يكي از بچههاي آذربايجاني - كه آن لحظه نماز نميخواند و فقط براي اذيت در صف اول پشت سر امام جماعت ايستاده بود - با سوزن و نخ انتهاي پيراهن او را به پتوي كف سنگر دوخت و به همان حال، در جاي خود نشست.
بقيه كه متوجه كار او شده بودند، به خود فشار آوردند تا جلوي خندهشان را بگيرند. امام جماعت تشهد را كه گفت، خواست براي خواندن ركعت سوم بلند شود كه احساس كرد لباسش به جايي گير كرده. بريده بريده گفت:
بحول ... بحول ... بحول ... ا... ا...
نتوانست بلند شود. ناگهان صداي انفجار خنده در سنگر پيچيد.
همه به دنبال او كه اين كار را كرده بود، دويدند و از سنگر دررفتند.
🌸رزم شبانه
موقع خواب بهمون خبر دادن که امشب رزم شب دارین ، آماده بخوابین
همه به هول و ولا افتادیم و پوتین به پا و با لباس کامل و تجهیزات نظامی خوابیدیم
تنها کسی که از رزم شب خبر نداشت حسین بود
آخه حسین خیلی زودتر از بچه ها خوابیده بود...
. نصفه های شب بود که رزم شب شروع شد
با صدای گلوله و انفجار از جا پریدیم
بچه ها مثل قرقی از چادر پریدند بیرون و به صف شدیم
خوشحال هم بودیم که با آمادگی کامل خوابیدیم و کارمون بی نقص بوده
اما یهو چشامون افتاد به پاهای بی پوتینمون
تنها کسی که پوتیش پاش بود حسین بود
از تعجب داشتیم شاخ در می آوردیم
آخه ما همه شب موقع خواب با پوتین خوابیده بودیم و حسین بی پوتین
به بچه ها نگاه کردم ، داشتن از تعجب کُپ می کردند
فرمانده با عصبانیت گفت: مگه نگفتم آماده بخوابین و پوتینهاتون رو دم در چادر بذارین؟
این دفعه رو تنبیه تون می کنم که دفعه دیگه خواستون جمع باشه
زود باشین با پای برهنه دنبالم بیاین...
... صبح روز بعد همه داشتیم پاهامون رو از درد می مالیدیم
مدام هم غُر می زدیم که چطور پوتین از پاهامون در اومده
یهو حسین وارد شد و گفت: پس شما دیشب از قصد با پوتین خوابیده بودین؟
همه با حیرت نگاش کردیم و گفتیم:
آره! مگه خبر نداشتی قراره رزم شب بزنن و ما تصمیم گرفتیم آماده بخوابیم؟
حسین با تعجب گفت: نه! من خواب بودم ، نشنیدم
بچه ها که شاکی شده بودند گفتند:
راستی چرا دیشب همه ی ماها پاهامون برهنه بود جز تو؟
حسین که عقب عقب راه می رفت گفت: راستش من نصف شب بیدار شدم
خواستم برم بیرون چادر که دیدم همه با پوتین خوابیدن
گفتم حتما خسته بودین و از خستگی خوابتون برده و نتونستین پوتیناتون رو در بیارین
واسه همین اومدم ثواب کنم و آروم پوتین هاتون رو در آوردم ، بد کاری کردم؟
بعد که رزم شروع شد من هم پوتینهایم را پوشیده بودم
آه از نهاد بچه ها در نمی یومد
حسین رو گرفتیم و با یه جشن پتوی حسابی حالشو جا آوردیم
با تجربه میگویم، میزان فرصتی که در
بحرانها وجود دارد در خود فرصت ها
نیست، اما شرطش این است نترسیم
و نترسانیم.
#شهید_قاسم_سلیمانی🤍
#راهیان_پیشرفت
•
.
همیشہ توجیبش یہ زیارتعاشورا داشت
کار هرروزش بود، بعد هرنماز باید زیارت
عاشورا میخوند، حتی اگہ خستہ بود،
حتی اگہ حال نداشت و خوابش میومد
شده بود تند میخوند ، ولی میخوند🌱...
#شهید_علی_عابدینی🤍
مهدی سلحشورdel-mizanam-be-darya.mp3
زمان:
حجم:
11.2M
-
راهی میشم، به سوی خاکی آسمونی
+جهت استفاده زائرین و خادمین عزیز 🌱
#راهیان_نور
ما آدم ها چرا اصرار داریم؛
خودمون رو نا امید نشون بدیم؟!
چرا میخوایم همه چیز رو
با یه دیدِ سیاه ببینیم؟!
چرا دوست داریم جوری وانمود کنیم
که غالبا شکست خورده و غمگینیم؟!
رفیق ، اسلامِ واقعی نظیر چمران ها رو میخواد که
تو اوجِ سختی ها ، با ایمانی مملو بگن
تا وقتی صدایِ اذان از گلدسته ها میاد
نا امیدی گناه کبیرهست!
نا امید نباش رفیق من...
اولین سنی عالم میشوم
پیغمبرم گوید اگر پایه های دین را
بنا کرده بدون یاعلی ؛