eitaa logo
راویار | روایت مردم گلستان🇮🇷
296 دنبال‌کننده
582 عکس
51 ویدیو
1 فایل
🌿همدل، همراه، هم‌قلم؛ بیایید همیار روایت شویم!🇮🇷 ارسال روایت‌ها به آیدی زیر : @revayet_golestan
مشاهده در ایتا
دانلود
راویار | روایت مردم گلستان🇮🇷
🇮🇷خیابان‌های مقدس _خاطرات، روایت‌ها و مشاهده‌های میدانی ایام جنگ تحمیلی سوم_ 🔻🇮🇷در روزهایی که شهرها تنها محل عبور و مرور نبودند، بلکه به صحنه‌ای از هم‌دلی، ایستادگی و حضور مردمی تبدیل شدند، خیابان‌ها معنایی تازه یافتند؛ معنایی آمیخته با خاطره، ایمان، خلاقیت و روایت. آنچه در ایام جنگ تحمیلی سوم در کوچه‌ها، میدان‌ها، مسیرهای تجمع، موکب‌ها و میان مردم جریان دارد، فقط یک رخداد اجتماعی نیست، بلکه بخشی از تاریخ زنده‌ی این سرزمین هست؛ تاریخی که باید دیده، شنیده و روایت شود. این فراخوان از شما دعوت می‌کند تا از لحظه‌هایی بنویسید که شاید در ظاهر ساده بوده و هستند، اما در عمق خود، تصویری روشن از همبستگی ملی و حماسه‌ی مردمی آفریده‌اند و باید در تاریخ مانا شوند.🇮🇷🔺️ 📝محورهای روایت: 🔸️روایت شب‌های خیابان (خانواده در کنار هم، عکاسان، پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها، پرچم‌گَردان‌ها و پرچم به دست‌ها) 🔸️روایت ابتکارات مردمی در تجمع‌ها ( شعارنوشته‌ها، دست‌سازه‌های مردمی و...) 🔸️روایت‌های خودرویی (کاروان خودرویی خودجوش، اتوبوس‌های مسیر تجمع و...) 🔸️روایت‌ خادمین موکب‌ها (تأمین هزینه‌های مردمی، نوآوری فرهنگی و...) 🔸️روایت مغازه‌دارها (به خصوص کسبه‌ی اطراف محل تجمع هر شهرستان) 🔸️واکنش و خاطرات شما در قبال شهدای گلستان و کشور (میناب، دریانورد، امنیتی، بسیجی، مردمی، خانواده شهدا و...) 🔸️عوامل پشت‌صحنه اجرا کنندگان 💠شرایط: 🔸️هر شرکت‌کننده حداکثر مجاز به ارسال ۵ اثر می‌باشد. 🔸️روایت‌ها نهایتا ۵۰۰ کلمه به صورت word نگاشته شود. 🔸️هر اثر باید دارای مشخصات کامل، شماره تماس و شماره فضای مجازی نگارنده باشد. 🔸️ترجیحا همراه با تاریخ وقوع خاطره و عکس مربوط به آن ارسال گردد. جوایز: 🔸️اهدای سکه طلای پارسیان 🔸️روایت‌های منتخب در کتابی چاپ و به منتخبین اهدا می‌گردد. شیوه‌ ارسال آثار: 🌐• از طریق صفحه مجازی به نشانی @revayet_golestan 📱• از طریق صفحه اختصاصی به نشانی https://ble.ir/ravi_yar https://eitaa.com/Ravi_yar مهلت ارسال آثار: ⏱تا ۳۱ خرداد ماه ۱۴۰۵.🇮🇷
راویار | روایت مردم گلستان🇮🇷
از جشن ولادت تا شب شهادت برای ولادت حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها، یک جشن باشکوه و خیلی بزرگ در مدرسه راهنمایی محله حسن‌آباد گرفتیم، با کمک گروه جهادی شهید ذورقی و پایگاه بسیج خواهران. ما عمو روحانی و مولودی‌خوان را هم از استان دعوت کرده بودیم. حدود هزار نفر توی این جشن شرکت کرده بودند. بعد از آن، دلمان خواست برای ولادت آقاجان امام رضا هم یک جشن باشکوه دیگر در همان مدرسه بگیریم. برایش دُهُل و ساز هماهنگ کرده بودیم و شیرینی‌ها را سفارش داده بودیم و همه چیز را آماده کرده بودیم که جشن ولادت امام رضا را روز سی‌ویکم اردیبهشت ۱۴۰۳ برگزار کنیم. اما روز قبلش ناگهان خبری در رسانه‌ها پیچید: هلیکوپتر رئیس‌جمهور که از افتتاح سد برمی‌گشت، دچار سانحه شده. همان فرود سختی که گفتند. لحظه اول برایمان این سوال پیش آمد که «فرود سخت» یعنی چی؟ من آن شب در درمانگاه شیفت بودم، از آن شیفت‌هایی که هفت شب می‌رفتم تا هشت صبح فردا. از بعدازظهر که آماده شدم به درمانگاه بروم، دیدم تلویزیون‌های درمانگاه خراب بود. هر چند دقیقه، شاید هر ده دقیقه یک بار، می‌رفتم پذیرش و به تلویزیونشان سر می‌زدم تا ببینم رئیس‌جمهور پیداش شده یا نه. آیت‌الله آل‌هاشم تماس گرفته بود و ما فهمیدیم که ظاهراً حالشان خوب است. ما فکر کردیم که حالشان خوب است و اتفاق بدی برایشان نیفتاده. همه این تصور را کردند. تمام آن شب، پر از استرس و پر از دغدغه، خیلی به سختی گذشت. شاید بتوانم بگویم طولانی‌ترین شبی بود که تا آن لحظه از عمرم در درمانگاه سپری کرده بودم. کارم شده بود این که بعد از رسیدگی به بیمارها، هر ده دقیقه، ربع ساعت یک بار، بروم و تلویزیون پذیرش را چک کنم. نیروهای هلال‌احمر همیشه در حال گشتن بودند. همان شب بود که برای اولین بار فامیلی آقای «کولیوند» در ذهنم ماند. چون ایشان مسئول هلال‌احمر بودند و آن شب مدام گزارش کار می‌دادند و وضعیت جستجو را دنبال می‌کردند. در حال تماشای تلویزیون بودیم. با همکارانم صحبت می‌کردیم، همه نگران و ناراحت این اتفاق بودیم. صلوات می‌فرستادیم و هر دعایی که بلد بودیم، زیر لب زمزمه می‌کردیم که اتفاق بدی نیفتاده باشد. مسئول پذیرش آن شب، آقای خواجه بود. ایشان خیلی نگران بود، اما با این‌ حال به من دلداری می‌داد و می‌گفت:« نگران نباش، انشاءالله که اتفاقی نیفتاده». همین حرف‌ها به من آرامش می‌داد و من فقط دعا می‌کردم که اتفاقی نیفتاده باشد. بعد از نماز صبح بود که بی‌اختیار خوابم برد. تقریباً یکی دو ساعت بعد بیدار شدم. اولین کاری که کردم این بود که تلویزیون گوشی را چک کنم. یک دفعه دیدم یک نوار مشکی به گوشه شبکه خبر خورده بود و تلویزیون داشت اعلام می‌کرد: «إنا لله و إنا إلیه راجعون». آن لحظه فهمیدم که دیگر شهید رئیسی نیست. رئیس‌جمهورمان شهید شده. و واقعاً درک کردم حس آن‌هایی را که در دهه شصت، رئیس‌جمهورشان را از دست دادند، رئیس مجلسشان را از دست دادند، نخست‌وزیرشان را از دست دادند. واقعاً داغ سخت و سنگینی بود. وقتی خبر شهادت توی ذهنم پیچید، یاد آن روز افتادم. سال ۱۴۰۰، روزی که برای اولین بار در عمرم پای صندوق رأی رفتم. اولین رأی من بود به شهید ابراهیم رئیسی. کسی که من انتخابش کرده بودم، الان شده بود شهید ملت، شهید خدمت، رئیس‌جمهور شهید ایران. الان سال ۱۴۰۵ است، شب شهادت شهید رئیسی، شهید امیرعبداللهیان، شهید رحمتی و آیت‌الله آل‌هاشم. و من یاد ۲ سال پیش مشهد افتادم. هوای مشهد خیلی ابری، بارانی و بد شده بود و اصلاً بعید بود هنگام ولادت امام رضا این اتفاق برای مشهد بیفتد. یک دو بیتی به ذهنم آمد که وصف حال آن روزهای مشهد بود: دیدم این مشهد چرا بی‌قراری می‌کند جای باران، سیل در این شهر جاری می‌کند دیر فهمیدم که او در فراق خادمش عزم خود را جذب کرده است، گریه زاری می‌کند. فاطمه سندگل ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ | گرگان 🌿همدل، همراه، هم‌قلم؛ بیایید همیار روایت شویم!🇮🇷 ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان ‌@revayet_golestan 🍀ایتا | بله
20.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠خیابان نامهـ... روایتی از قلب شب های خیابان این قسمت: رئیسی مظلوم تماشای کیفیت بالا 📍کاری از استودیو نجوا و راوینا ▪︎از نجوا بشنوید ایتا | روبیکا | اینستاگرام
🇮🇷خیابان‌های مقدس _خاطرات، روایت‌ها و مشاهده‌های میدانی ایام جنگ تحمیلی سوم_ 🔻🇮🇷در روزهایی که شهرها تنها محل عبور و مرور نبودند، بلکه به صحنه‌ای از هم‌دلی، ایستادگی و حضور مردمی تبدیل شدند، خیابان‌ها معنایی تازه یافتند؛ معنایی آمیخته با خاطره، ایمان، خلاقیت و روایت. آنچه در ایام جنگ تحمیلی سوم در کوچه‌ها، میدان‌ها، مسیرهای تجمع، موکب‌ها و میان مردم جریان دارد، فقط یک رخداد اجتماعی نیست، بلکه بخشی از تاریخ زنده‌ی این سرزمین هست؛ تاریخی که باید دیده، شنیده و روایت شود. این فراخوان از شما دعوت می‌کند تا از لحظه‌هایی بنویسید که شاید در ظاهر ساده بوده و هستند، اما در عمق خود، تصویری روشن از همبستگی ملی و حماسه‌ی مردمی آفریده‌اند و باید در تاریخ مانا شوند.🇮🇷🔺️ 📝محورهای روایت: 🔸️روایت شب‌های خیابان (خانواده در کنار هم، عکاسان، پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها، پرچم‌گَردان‌ها و پرچم به دست‌ها) 🔸️روایت ابتکارات مردمی در تجمع‌ها ( شعارنوشته‌ها، دست‌سازه‌های مردمی و...) 🔸️روایت‌های خودرویی (کاروان خودرویی خودجوش، اتوبوس‌های مسیر تجمع و...) 🔸️روایت‌ خادمین موکب‌ها (تأمین هزینه‌های مردمی، نوآوری فرهنگی و...) 🔸️روایت مغازه‌دارها (به خصوص کسبه‌ی اطراف محل تجمع هر شهرستان) 🔸️واکنش و خاطرات شما در قبال شهدای گلستان و کشور (میناب، دریانورد، امنیتی، بسیجی، مردمی، خانواده شهدا و...) 🔸️عوامل پشت‌صحنه اجرا کنندگان 💠شرایط: 🔸️هر شرکت‌کننده حداکثر مجاز به ارسال ۵ اثر می‌باشد. 🔸️روایت‌ها نهایتا ۵۰۰ کلمه به صورت word نگاشته شود. 🔸️هر اثر باید دارای مشخصات کامل، شماره تماس و شماره فضای مجازی نگارنده باشد. 🔸️ترجیحا همراه با تاریخ وقوع خاطره و عکس مربوط به آن ارسال گردد. جوایز: 🔸️اهدای سکه طلای پارسیان 🔸️روایت‌های منتخب در کتابی چاپ و به منتخبین اهدا می‌گردد. شیوه‌ ارسال آثار: 🌐• از طریق صفحه مجازی به نشانی @revayet_golestan 📱• از طریق صفحه اختصاصی به نشانی https://ble.ir/ravi_yar https://eitaa.com/Ravi_yar مهلت ارسال آثار: ⏱تا ۳۱ خرداد ماه ۱۴۰۵.🇮🇷
پناهگاه شبانه‌ی من هوا هنوز تاریک نشده بود که از خانه پا به بیرون گذاشتم. نسیم خنکی گونه‌هایم را نوازش می‌داد و حس آشنایی در من زنده می‌کرد. مقصدم؟ پناهگاه شبانه‌ام، مکانی که روح و قلبم در آن جان می‌گرفت. همان‌طور که در افکارم غرق بودم، رسیدم و مشغول به کار شدم. گاهی بر چهره کودکان نقش پرچم می‌کشیدم و گاهی در سالن بزرگ سینما، در میان کودکانی که با کوله‌باری از خاطرات آمده بودند غرق می‌شدم. آخر مجلس اصلا حال و هوای خودش را داشت. کنار میز کوچک‌مان، استکان‌های دمنوش تازه دم، طعم دیگری داشت. درست زمانی که مشغول ریختن دمنوش بودم، صدای زنی را شنیدم که با بچه‌های موکب صحبت می‌کرد: «ببخشید، میشه این سینی رو چند لحظه با چند استکان ازتون امانت بگیرم؟ می‌خوام برای بچه‌ها داخل ماشین چای ببرم.» بچه‌های موکب با روی باز استقبال کردند. چند دقیقه بعد، زن را دیدم که با لبخندی دلنشین، سینی به دست می‌آمد. با شور و شوق گفت: «آخ خدا... دلم رفت برای این استکان‌ها! می‌دونید چرا؟ چون یاد نجف افتادم؛ همون فضا و حس و حال...» این جمله کافی بود تا ذهنم به پرواز درآید. آیا ممکن است روزی ما نیز در این سرزمین، خادم امیرالمومنین و آقا امام حسین (ع) باشیم؟ این فکر، حس عمیقی از امید و اشتیاق را در من بیدار کرد. نرگس زاهدی ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ | گنبدکاووس 🌿همدل، همراه، هم‌قلم؛ بیایید همیار روایت شویم!🇮🇷 ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان ‌@revayet_golestan 🍀ایتا | بله
اتوبوس محله‌ی ما ساعتم را چند بار چک کردم. باید دقیقاً رأس هفت و نیم از خانه حرکت می‌کردیم و کنار آتش‌نشانی محله می‌ایستادیم تا سوار اتوبوس واحدی شویم که قرار بود ما را به گرگان برساند. هماهنگی اتوبوس تجمعات و مردم با مادرم بود؛ فرمانده بسیج محله‌. وقتی سوار اتوبوس شدیم، نواهای حماسی پخش کردیم. اسپیکر بزرگی که برای موکبمان داشتیم را چند ساعت قبل از حرکت زده بودیم تا شارژ شود، بعد آن را با خودمان به اتوبوس بردیم. خواهرم مسئول پخش نواهای حماسی بود. پشت سر هم آهنگ‌ها را از اسپیکر داخل ماشین پخش می‌کرد. بچه‌ها، مخصوصاً پسرها، شعار می‌دادند. افرادی که دوست داشتند نوا یا آهنگ مورد نظرشان پخش بشود، به خواهرم نازنین‌ زهرا می‌گفتند: «میشه لطفاً اینو برامون دانلود کنی و توی اتوبوس پخشش کنی؟» افراد زیادی در این حرکت شرکت داشتند؛ از بچه‌های کوچک همراه با مادرانشان گرفته تا پیرزن‌هایی که با عصا می‌رفتند و صندلی کوچکی هم همراه خودشان می‌آوردند. حال و هوای حرکت از محله‌مان تا میدان وحدت گرگان خیلی جالب بود. هرچند تقریباً بیست تا بیست و پنج دقیقه بیشتر در راه نبودیم، اما همان مسیر کوتاه با اتوبوس واحد، حال و هوای عجیبی داشت. همه چیز برایم خیلی جذاب بود. ملت ما مبعوث شده بود؛همان مردمی که پای کارند و حماسه می‌آفرینند، و این شیرین است که ما و اعضای محله‌مان جزوی از همین مردم بودیم. فاطمه سندگل ۲ خرداد ۱۴۰۵ | گرگان 🌿همدل، همراه، هم‌قلم؛ بیایید همیار روایت شویم!🇮🇷 ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان ‌@revayet_golestan 🍀ایتا | بله
راویار | روایت مردم گلستان🇮🇷
پسر کوچک، همت بزرگ خیابان پاسداران... نه؛ بگذارید درست بگویم. از خیابان پاسداران به سمت ورزشگاه آزادی گرگان که می‌رفتی، آن طرف خیابان، روبروی درِ ورزشگاه، هیاهویی بود. ورزشکارهای نینجا رنجر داشتند اجرا می‌رفتند. هرکسی یک جوری شادی می‌کرد. توی آن شلوغی و ذوق، چشمم به یک پسر بچه افتاد. نه به خاطر قد و قیافه‌اش. به خاطر چیزی که دست گرفته بود. یک ماکت موشک. با لوله درستش کرده بود. روی ماکت با خطی درشت نوشته بود: «خرمشهر 4». کنجکاو شدم. رفتم جلو. بدون مقدمه گفتم: «این چیه که درست کردی؟» پسرک نگاهی به موشکش انداخت، بعد به من. با خونسردی گفت: «خرمشهر چهاره. با لوله درستش کردم. هر وقت از خونه حرکت می‌کنم، میام و اینو دستم می‌گیرم. تا آخر تجمعات هم دستمه.» مکثی کرد و بعد اضافه کرد: «به نشونه اینکه خرمشهر چهار خیلی قویه!» انگار نه انگار که دارد با یک غریبه حرف می‌زند. محکم ایستاده بود، با همان موشک لوله‌ای‌اش. گفت اسمش سهیل است. از اعتماد به نفس بچه‌گانه‌اش خوشم آمد. گفتم: «خیلی هم عالی آقا سهیل. ان شاءالله موفق باشی. کارت برام خیلی جالب بود.» از همان شب، قیافه سهیل توی ذهنم ماند. شب‌های بعد هرجا می‌رفتم، دنبالش می‌گشتم. گاهی می‌دیدمش، گاهی نه. یک هفته گذشت. یک هفته از آن روزهای داغ و شلوغ. داشتم به موکب‌ها سر می‌زدم که چشمم به دو تا پسر افتاد. خم شده بودند و چیزی از روی زمین برمی‌داشتند. نزدیکتر که رفتم، دیدم سهیل است با یک دوست دیگرش. گفتم: «عه! سهیل؟ تو اینجا چیکار می‌کنی؟» سهیل کمی خجالت کشید، بعد با لبخندی گفت: «داریم آشغال جمع می‌کنیم. دلمون نمی‌خواد شهرمون کثیف باشه. مردم دارن میان واسه کشورمون... ما هم دوست داریم یه کار کوچولو بکنیم.» نزدیکتر رفتم. دیدم لیوان‌های کاغذی و زباله‌های ریز را با کیسه پلاستیکی جمع می‌کنند. اسم دوستش را پرسیدم. گفت: «محمد.» گفتم: «چه خوب. مثل سهیل ورزش هم می‌کنی؟» گفت: «آره. ورزش باستانی می‌رم، بدمینتون هم انجام می‌دم.» و بعد دوباره برگشت به جمع کردن زباله‌ها. ماکت خرمشهر 4 هنوز کنارش بود، روی زمین. برایم جالب بود. این بچه هم موشک می‌ساخت، هم زباله جمع می‌کرد، هم ورزشکار بود. انگار می‌خواست بگوید ما بچه‌های ایران، هم بلدیم قوی باشیم، هم بلدیم برای شهرمان کار کنیم. یک عکس از او با همان موشک گرفتم. شاید روزی به سهیل بزرگ‌تر نشان دهم که ببیند وقتی ده یازده سال داشت، چطور مرد بود. فاطمه سندگل ۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ | گرگان 🌿همدل، همراه، هم‌قلم؛ بیایید همیار روایت شویم!🇮🇷 ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان ‌@revayet_golestan 🍀ایتا | بله
راویار | روایت مردم گلستان🇮🇷
دنیای خاص بچه‌ها آدم‌ها جالبند. کوکان هم. دنیای خاص و زیبای خودشان را دارند. گاهی کارهایی می کنند که می‌مانی چطور به ذهنشان رسیده. گاهی برای آدم بزرگ‌ها درس می‌شوند. توی خیابان، نزدیک میدان، جایی در پیاده‌رو که تقریبا هیچ نوری برای روشن کردن و جلب توجه نبود، نگاهم به او جلب شد. چراغ قوه‌ گوشی را انداخته بود روی صفحات کتابی که یک پسربچه که او هم رها و فارغ از همهمه اطراف، حسابی غرق داستان در دستش بود. ‌ چند قدم رفت آن طرف‌تر و این‌بار نور گوشی‌اش را روی نوشته‌ها انداخت: «موکب کتابخوانی» یک‌هو انگار چیزی به شیرینی قند درونم جوشید. کیف کردم و جگرم حال آمد. ‌ رفتم جلو. دوستش هم سریع آمد. گفتم: «چه کار خوبی کردین. اسماتون چیه؟» _«من فاطمه‌ام؛ منم سارا...» آن‌قدر با معرفت بودند که اسم دوستانشان که نبودند را هم بیاورند. پرسیدم: «این ایده از کدومتونه؟ اصلا چطوری به ذهنتون رسید؟» گفتند: «به خودمون گفتیم اینجا چکار کنیم؟ اول رنگ آوردیم و روی دست‌ها پرچم ایران می‌کشیدیم، بعدش روز کتابخوانی شد. با خودمون گفتیم خوبه کاری کنیم تا بقیه کتاب بخونن... الان دو هفته‌ای هست کتاب‌هامون رو میاریم که هرکی دوست داشت بخونه.» واقعا داشتند به سرانه مطالعه این کشور کمک می‌کردند! به درس هایی که از این بچه ها آموختم فکر کردم. اینکه منتظر امکانات و توجه نماندند. توی آن تاریکی شارژ چراغ اضطراری شان که تمام شد، با چراغ گوشی ادامه دادند! ‌ صدای خیابان و مردم می‌آمد، من اما چشمم به کتاب های کودکانه‌ای بود که ردیف روی پله جلو چیده بودند. فکرم روی ریل کتاب‌ها رفت. به کودکی، علاقه‌ام به کتاب. به اسم و عکس موکب این بچه ها... به اوی که عاشق کتاب و کتابخوانی بود، و نمایشگاهی که امسال چیز مهمی را کم داشت... هادی رعیت ۴ خرداد ۱۴۰۵ | گرگان 🌿همدل، همراه، هم‌قلم؛ بیایید همیار روایت شویم!🇮🇷 ارسال روایت و صوت از طریق پیامرسان ‌@revayet_golestan 🍀ایتا | بله