eitaa logo
❣️فقط کلام شهید❣️
465 دنبال‌کننده
12.7هزار عکس
2.4هزار ویدیو
7 فایل
یا صاحب الزمان ادرکنی ✹﷽✹ #شهید_سید_مرتضی_آوینی🍂 ✫⇠شرط ورود در جمع شهدا اخلاص است و اگر این شرط را دارے، ✦⇠چہ تفاوتی مے ڪند ڪہ نامت چیست و شغلت•√ #اللهم_عجل_لولیڪ‌_الفرج #ما_ملت_شهادتیم مدیرکانال👇 @Khadim1370 آی دی کانال👇 Ravie_1370
مشاهده در ایتا
دانلود
شهیدی که مادرش را صدا می‌کرد!! مادر: نیمه_شعبان بدنیا اومد؛ بخاطر همین اسمشو "سیدمهدی" گذاشتم.🌹 هر سال روز مادر که می شه خواب می بینم سیدمهدی روی سرم گلاب می پاشه، هدیه ای به من می ده و پیشانی ام را می بوسه. جدش سنگینه بشین واسش فاتحه بخون...! بسیاری از افراد محل اگر حاجتی داشتند و یا اگر گره ای به کارشان بود، جدّ سیدمهدی را نذر می کردند و حاجت روا می شدند. تو همین لحظه به یه جا خیره شد و لبخندی زد و پیش خودش گفت: وسایلشو هنوز دارما...پیراهنش_کفش_شونه ش... هر هفته پنج شنبه ها سر مزارش میام می شورم، ناگهان از دِل قبر سید مهدی منو صدا می کنه و چند بار میگه: - مامان!❤️ شهید مستجاب الدعوه سید مهدی غزالی، از شهدای لشکر ۲۵ کربلا در عملیات والفجر۶. محل شهادت چیلات... مزار شهید: مازندران.قائمشهر. آرامگاه سید نظام الدین ❣❣ ┄┅═✼✿‍✵❣✵✿‍✼═┅┄ https://eitaa.com/Ravie_1370 ┄┅═✼✿‍✵❣✵✿‍✼═┅┄
سلام به نیابت از شفای همه مریضا بخصوص پسرم عزیزم هرچه زود تر با سلامتی کامل به آغوشم برگرده فعالیت هامو شروع میکنم التماس دعا 🙏🙏🤲
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
«شوهر من نرود چه کسی برای دفاع برود؟» 🔹از اوضاع سوریه باخبر بودم اما نمی دانستم می خواهد برود. عادت نداشت وقتی می خواهد جایی برود به من زود بگوید، معمولا می گذاشت نزدیک رفتن، خبر می داد. 🔸خیلی ناراحت بودم از رفتنش اما با خودم می گفتم: «شوهر من نرود چه کسی برای دفاع برود.!!» وقتی اینها را به خودش هم گفتم، خیلی خوشحال شد. 🔹دفعه اول تا زمانی که به تهران برگشت نمی دانستم زخمی شد. بعد از آمدنش خبر دادند به بیمارستان رفته و حالش خوب شد. 🔸علی واقعا خیلی شجاع بود و تازه بعد از شهادتش دارم او را می شناسم. دفعه دوم که می خواست برود مخالفت کردم، اما بعد دلم را گذاشتم پیش حضرت زینب(س) و گفتم برو. 🔹گفت: «خیلی خوشحالم از اینکه تو به من روحیه می دهی و می گویی برو.» همسر بعضی ها خبر نداشتند اما من می دانستم. 🌷 https://eitaa.com/Ravie_1370🦋🦋
بسم الله الرحمن الرحیم هر روز را با یاد شهدا آغاز کنیم 🌷 بسیجی شهید نبی الله کریمی 🌷 تولد ۵ فروردین ۱۳۴۲ تاکستان استان قزوین 🌷 شهادت ۸ آبان ۱۳۶۰ مهاباد، توسط عوامل ضد انقلاب کومله و دمکرات کردستان وابسته به دولت تروریست آمریکا 🌷 سن موقع شهادت ۱۸ سال 🌷 امروز سالگرد شهادت این شهید عزیز می‌باشد ✍ بخش‌هایی از وصیتنامه این شهید عزیز که مدتی قبل در فضای مجازی منتشر شده بود. ✅ اینجانب نبی الله کریمی وصیت می کنم: ♦️ طلبکاری‌هایم را بخشیدم، « از مال دنیا یک تیشه و ماله دارم و آن را به جهاد سازندگی بدهید » ✅ من، یکی از افراد حزب الله هستم که در جبهه‌ی جنگ حق علیه باطل در مهاباد مشغول نبرد با کفار می باشم و اگر چنانچه شهادت نصیبم شد، وصیت می کنم : ♦️ من جز راه الله و راه امام امت، خمینی کبیر، راه دیگری نداشته و با کمالِ عقلِ خود به این میدان نبرد پا نهادم تا از اسلام و مسلمین دفاع نمایم 🤲 هدیه به ارواح طیبه شهدا، امام شهدا و شهدایی که امروز سالگرد شهادتشان می‌باشد و این شهید عزیز فاتحه باصلوات 🤲 دعای این شهید عزیز بدرقه امروزتان ان شاء الله https://eitaa.com/Ravie_1370🦋🦋
آخرین باری که ابراهیم به تهران آمده بود، کمتر غذا میخورد، وقتی با اعتراض ما مواجه میشد میگفت: باید این بدن را آماده کنم، در شب های سرد زمستان بدون بالش و پتو میخوابید و میگفت: این بدن باید عادت کند روزهای طولانی درخاک بماند، میگفت: من از این دنیا هیچ نمیخواهم حتی یک وجب خاک، دوست‌دارم انتقام سیلی حضرت زهرا (س) را بگیرم، دوست‌دارم بدنم در راه خدا قطعه قطعه شود و روحم در جوار خانم حضرت زهرا (س) آرام گیرد. 🌷 🌷 ✍ راوی: خواهر شهید https://eitaa.com/Ravie_1370🦋🦋
قسمت جدید رمان خاطرات یک مجاهد🍁
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗رمان_خاطرات_یک_مجاهد💗 قسمت59 دستم را به آسفالت می زدم. به سنگ ریزه هایی که به دستم می چسبد و مرا آزار می دهد، توجه نمی کنم. فقط سعی دارم بلند شوم. قلبم سوز عجیبی می گیرد و خودم را از درد مچاله می کنم. برادر مرضیه خانم به من نگاه می کند و می پرسد: _چیزیتون شده؟ حالتون خوب نیس؟ به سختی پلک هایم را کنار می زنم و می گویم: _آسپرین... تو کیفمه. سریع به طرف در عقب ماشین می رود و کیفم را بیرون می کشد. کیف را مقابلم می گیرد. دستم را به سختی حرکت می دهم و قوطی قرص را برمی دارم و قرص را بدون آب می خورم. دستم را روی قلبم می گذارم و در دلم به او می گویم:" اذیت نکن قلب کوچولوم، هنوز خیلی کارا داریم که انجام بدیم‌." به هر جان کندنی هست از جا بلند می شوم و صندلی عقب می نشینم. او هم سریع ماشین را به حرکت در می آورد و از آنجا دور می شویم. آدرس خانه را به او می دهم و کمی بعد جلوی کوچه می ایستد. انگار میخواهد چیزی بگوید اما فقط خداحافظی می کند. از ماشین پیاده می شوم و به سختی به طرف خانه می روم. از پشت سر صدای کفش می آید و بعد هم صدای مرتضی می آید و می گوید: _ریحانه خانم! به طرفش برمی گردم و تا میخواهم چیزی بگویم به من می گوید: _بریم خونه. از سرما می لرزد و دستانش را ها می کند. حرفی نمیزنم و به خانه می رویم. ناگهان معده ام مچاله می شود و حالت تهوع به من دست می دهد و سریع به دستشویی می روم. نفس کشیدن برایم سخت می شود و هر چه عق می زنم، راه تنفسم باز نمی شود. آبی به دست و صورتم میزنم و با بی حالی به اتاقم می روم. میخواهم در را قفل کنم که مرتضی پشت در می آید و با دست در را هول می دهد. داد می زنم:" میخوام تنها باشم!" دست از تقلا برمی دارد و با صدایی گرفته ای که رگه هایی از خشم در آن جریان دارد، می گوید: _من چند ساعت توی کوچه وایستادم و مثل چی میلرزیدم. شما نمیتونین اندازه ی دو دقیقه برای شنیدن حرفای من وقت بزارین؟ _برای چی وایستادین؟ من که نگفتم. _شما نگفتین اما این قَل... یکهو سکوت می کند و بعد از کمی ادامه می دهد: _عقلم کشید که بمونم اونجا! دلم به حالش می سوزد. یاد کاری می افتم که چند ساعت پیش با غرورش کردم. در را رها می کنم و زیر لب زمزمه می کنم: _خب... فقط یکم لطفا! در را کمی هل می دهد و همان دم در می ایستد. نگاهش را از من پنهان می کند و می گوید: _اون آقا کی بود؟ _لطفا فکر بد نکنین! من ساعت سختی رو گذروندم. ازم نخواین توضیح بدم چون برام سخته! بغضم می شکند و اشک در چشمانم می دود. سرش را پایین می اندازد و تن صدایش را پایین می آورد. _ببخشید... من نمیخوام شما رو ناراحت کنم. _همش تقصیر من بود. مَ... من باید میرفتم کمکش! یک لحظه تصویر کتک زدن مرضیه خانم از ذهنم دور نمی شود. دستم را به سرم می گیرم و به خودم می گویم: _کاش این ذهنم خالی شه! من نمیتونم... سرم را روی میز می گذارم و هق هقم بالا می گیرد. به ریختن اشک هایم پیش چشمان مرتضی اهمیتی نمی دهم و فقط میخواهم زمان به عقب برگردد و به او کمک کنم. صدای آرامبخشی فضای اتاق را پر می کند. _اللّهُمَ غَیر سُوءَ حالِنا بِحُسنِ حالِکَ خداوندا، حال بد مارا به حال خوب خودت تغییر بده. قامت مرتضی را محو می بینم انگار از در فاصله نگرفته هنوز، دعایش به دلم می نشیند و فکر نمی کردم گرایش مذهبی اش اینگونه باشد. اشکم را پاک می کنم و به او می گویم: _میتونم باهاتون حرف بزنم؟ قول میدین سرزنشم نکنین؟ دلم میخواهد با کسی حرف بزنم، این غم در دلم سنگینی می کند و نمی توانم به تنهایی آن را به دوش بکشم. نگاهش را به زمین می دوزد و با حیای زیبایش می گوید: _اگه لایق میدونین. _من و اون خانمی که امروز اومد دم در، رفتیم یه محله رو اعلامیه بدیم. محله ای بود که چنتا مسئول شهربانی توش زندگی می کردن. همه چی خوب بود تا اینکه رفتم اخرین اعلامیه ها رو بدم که سر و کله ی یه مسئول شهربانی پیدا شد. فکر می کنم با سربازا اسکورتش کرده بودن تا بره خونه تا اینکه مرضیه خانمو دید! من هر چی علامت دادم نگام نکرد... خواستم برم کمکش که یاد قولی افتادم که بهش داده بودم. _چه قولی؟ _اینکه اگه لو رفت کمکش نکنم تا منم لو نرم. ای کاش باهم فرار می کردیم! گریه خفه ام می کند و دیگر نمیتوانم حرف بزنم. کمی بین مان سکوت می شود و او می گوید: _کاش نمیزاشتم برین! کاش به حرفم گوش می دادین. _مرضیه خانم میرفت، اونوقت بازم عذاب وجدان داشتم که چرا نرفتم. _خیلی کار خطرناکی کردین! اگه شما هم لو میرفتین چی؟ خدا رو شکر دوستتون قواعد مبارزه رو میدونسته. _ولی کاش... 🍁نویسنده_مبینار (آیة)🍁🌸🌸 https://eitaa.com/Ravie_1370🦋🦋
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗رمان خاطرات یک مجاهد💗 قسمت60 حرفم را به حرفش قطع می کند و می گوید: _شما اصلا میدونین ساواک با خرابکارا چیکار میکنه؟ کار هر کسی نیست که جلوی اون همه شکنجه حرف نزنه. شاید دوست شما بتونه حرف نزنه اما اگه شما نمی تونستین چی؟ ابرو هایم را در هم می کشم و می گویم: _در مورد من چه فکری کردین؟ _من منظور بدی نداشتم فقط گفتم همچین احتمالایی هست. همان طور که ایستاده می گوید: _من میرم تا استراحت کنین. در را که می بندد نفسی می کشم و چادرم را آویز می کنم. روی تخت دراز می کشم و کلی طول می کشد تا خوابم ببرد. توی خواب کابوس می بینم و دوباره همان صحنه ها برایم تداعی می شود. با جیغ از خواب بیدار می شوم که دایی هراسان وارد می شود و می گوید: _چیشده؟ خواب بد دیدی؟ دست دایی را می گیرم و باز گریه می کنم. دایی دلداری ام می دهد؛ انگار مرتضی همه چیز را به او گفته است. دایی هم انگار مشوش است. تمام بند بند بدنم درد دارند و روحم خسته است. دایی شروع می کند به حرف زدن و آرام آرام می گوید: _باید یه چیزی رو قبل اینکه دیر بشه بهت بگم هر چند که وقتش نیست. _چیشده؟ _باید از اینجا فرار کنیم. جایی که اعلامیه ها چاپ می کردیمو گرفتن و دنبالمن. اگه یکی از بچه ها جامونو بگه بدبختیم. استرس بیشتری به من وارد می شود و با دست پاچگی می گویم: _چیکار باید بکنم؟ _تموم اعلامیه ها و کتاباتو بردار. چند دست لباسم بردار که بریم. سریع کارهایی که دایی می گوید را انجام می دهم و یک ربع بعد با دایی و مرتضی از خانه خارج می شوم. سپیده ی صبح بالا آمده و دایی با ماشینی ما را به جایی می برد. می گوید ماشین مال دوستش است. جلوی یک ساختمان قدیمی و بزرگ می ایستد و می گوید که پیاده شویم. سردر ساختمان نوشته حوزه ی علمیه برادران. من که وارد می شوم همه ی نگاه ها به من می افتد و یک نفر به دایب می گوید که خانم نباید بیاد. دایی به جایی اشاره می کند و مرد سر تکان می دهد. سرم را پایین می اندازم و به دنبال دایی وارد حجره ای می شویم. مرد مسنی و عبا به دوش پشت میز کوچکی نشسته و با دیدن ما بلند می شود‌. رو به دایی می گوید: _به به دلیر مرد کوچک! راه گم کردی برادر؟ دایی سرش را پایین می اندازد و می گوید: _نه حاجی این چه حرفیه. حاج آقا دست را به طرف دایی دراز می کند و با خنده می گوید: _پس سلام علیکم! دست بده برادر. محکم دست دایی را می گیرد بعد هم با مرتضی سلام و علیک می کند. بعد هم من را میبیند و من سلام می دهم. سرش را پایین می اندازد و جوابم را می دهد. حاج آقا می گوید: _نکنه آتیش سوزونی دلاور؟ اگه آتیشه که من آتیش نشان نیستم ولی از بچه ها یاد گرفتم شبای چارشنبه سوری چطو از رو اتیش بپرم. به نظر شوخ طبع می رسید و می خواست حال و هوایمان را عوض کند. 🍁نویسنده_مبینار (آیه)🌸🌸 https://eitaa.com/Ravie_1370🦋🦋