🕊🍂🕊🍂🕊🍂
#شهید_مدافع_حرم
#محمدرضا_دهقان_امیری
#قسمت_هفدهم
#خواهرشهید
حس و حال شما از لحظه دیدار پیکر #محمدرضا چه بود؟
من همیشه به برگشت #محمدرضا امیدوار بودم و مطمئن بودم به خاطر وعدههایی که میدهد برمیگردد. وقتی پدر آمد و گفت #محمدرضا تیر خورده خیلی امیدوار شدم و گفتم چیزی نیست. اما وقتی خبر #شهادتش را دادند یادم هست فقط در خانه راه میرفتم و زیر لب «الا بذکرالله تطمئن القلوب» را با خود تکرار میکردم.
زمانی که برای دیدنش به معراج #شهدا رفتیم من مطمئن بودم که #محمدرضا ایستاده و منتظر ما است. وقتی وارد معراج #شهدا شدیم و دوستهایش را یکی یکی میدیدم مطمئن شدم که #محمد ایستاده است. وقتی پیکرش را دیدم خیلی مات و مبهوت شدم و مانند یک غریبه به او نگاه میکردم و احساس کردم که ا و را نمیشناسم. احساس کردم که دارم کم میآورم سرم را نزدیک صورتش بردم و گفتم «تو همان #محمدرضایی یا نه؟». کم کم باورم شد و برایم اثبات شد که این #محمدرضاست.
با همان تیپ خواهر بزرگتری تهدیدش میکردم و گفتم «حالا که رفتی بالا این کار را بکنی و اینجاها بری». دوست داشتم انگشترش را به او بدهم و خیلی ذوق داشتم خودم این انگشتر را دستش کنم. یادم هست انگشترش را نزدیک صورتش بردم و ازش پرسیدم انگشترت قشنگ است؟ میپسندی؟. دیدارمان از نظر کلامی دیدار صمیمی بود اما فضای سنگینی داشت.
دلیل اینکه در امامزاده علی اکبر چیذر دفن شدند چه بود؟
خواست و وصیت خودش بود و به مادرم این قضیه را گفته بود.
#ادامه_دارد...
🌷👇🌷👇🌷http://eitaa.com/joinchat/1248526358C7ff8e8a58b