eitaa logo
❣️فقط کلام شهید❣️
465 دنبال‌کننده
12.7هزار عکس
2.4هزار ویدیو
7 فایل
یا صاحب الزمان ادرکنی ✹﷽✹ #شهید_سید_مرتضی_آوینی🍂 ✫⇠شرط ورود در جمع شهدا اخلاص است و اگر این شرط را دارے، ✦⇠چہ تفاوتی مے ڪند ڪہ نامت چیست و شغلت•√ #اللهم_عجل_لولیڪ‌_الفرج #ما_ملت_شهادتیم مدیرکانال👇 @Khadim1370 آی دی کانال👇 Ravie_1370
مشاهده در ایتا
دانلود
حلمك المُودع في أوطاننا قد بدأ החלום שלך, שהופקד בארצות מולדתנו, החל ‍‎‌‌‎‎‎‎@Ravie_1370🌷
‏ یا صاحب الزمان (عج)🍃 گله کردم به شما ... "آمدنت دیر شده" گله کردم به شما ... "عاشقتان پیر شده" گله کردم، ولی ... مشکل ‌از این قلب من است گله‌ای نیست ... اگر صاف شود این دل من ✨اَلّلهُمَّـ عَجِّل ‌لِوَلیِّڪَ الفَرج✨ ✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
☆∞🦋∞☆ ‌ شهیدانـــــه🌿 شهید‌‌ مرادے میگفتـــــ : دعا‌ ڪنید‌ که‌ مبتلا‌ بشیم با خودتون‌ میگید‌ به‌ چے مبتلا‌ بشیم؟! میگفتـــــ ؛ دعا ڪنید به‌ درد‌ِ‌ بـــــے قرار‌ شدن‌ براے امام‌ زمان مبتلا‌ بشین: )🥀 میگفتــــــــ ؛ اون‌ وقتـــــ اگه‌ یه‌ جمعه‌ دعاے ندبه‌ رو نخوندین... حس‌ ڪسے‌ رو دارین‌ ڪه.. شبانه‌ لشڪر‌ امام‌ حسین‌ "علیه السلام" رو ترڪ‌ ڪرده! @Ravie_1370🌷
☆∞🦋∞☆ ﷽ 🔹 🔹 گریه هاتونو، اشڪاتونو براے غربتـــــ مهدے فاطمه بریزید آقا صاحبـــــ الزمان عجل الله خیلے غریبه و مظلومه... قسم به عصمتـــــ زهرا بیا ز غیبتـــــ ڪبرے دگر بس استـــــ جدایـے خدا ڪند ڪه بیایـے 🔹 اَللّهُــمَّ‌؏َجِّــل‌لِوَلیِّڪَ الفَــرَجْ 🔹 🔸🔹🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸 @Ravie_1370🌷
💚 تنها آرزو نمی کنم بیایی... چون همه میدانند میایی... آرزو می کنم وقتی می آیی ، چشمانم شرمسار نگاه مهربانت نباشد… 🦋 صبحت بخیر آقا 🦋 🌸 اللهم_عجل_لولیک_الفرج 🌸 @Ravie_1370🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ماه رمضان در سوریه اتفاق جالب افتاد. همه مساجد سنی اعلام کردن عید فطر شده است👏 ما هم که گشنه و خسته بودیم شروع کردیم به خوردن با چه فزع و جزعی... بعد یه مقدار از بسته های شیرینی و آجیل های جیره جنگی برداشتم و رفتم تو سنگر برادران ارتش سوریه، ارتش سوریه هم معمولا آدم های مفیدی نیستن❗️؛ خواستم مثلا کار فرهنگی کنم😊. باز کردم و گفتم عیدتون مبارک و بهشون تعارف کردم گفتند روزه ایم. گفتم : بابا الان مساجد خودتون اعلام کردن که عیده! گفتند: ما از دفتر سید قائد - آن ها به مقام معظم رهبری میگن سید قائد - در زینبیه پرسیدیم گفتند فردا عیده...😍 زدم توی سرم و به خودم گفتم توی سوریه حرف های مفتی های خودشون رو قبول ندارند و میگن سید قائد گفته فردا عیده و ما خیلی راحت دیدیم سنی ها شروع کردن به خوردن و تبریک عید میگن ما هم خوردیم...🙁 اندیشه بسیجی و اندیشه های دفاع مقدس و اندیشه شهدا به اونجا تزریق شده است، ☝️بچه های حزب ا...، بچه های سوریه، بچه های زینبیون عاشق مقام معظم رهبری (مد ظله العالی) هستند و با یه عکس آقا در خانه شان خون می دهند❤️ خاطراتی از شهید مصطفی صدرزاده🌹 @Ravie_1370🌷
🔴چرا امر به معروف کنیم؟؟ 🍃 چون اسلام یه دین فردی نیست که هر کسی برای خودش نماز بخونه و روزه بگیره و کاری به کار بقیه نداشته باشه. ❤️ ✨اسلام یه دین . نماز جماعت و جمعه داره.💎😇 نماز عید فطر و قربان داره.... همونطور که آدم مسئول کارهای خودشه، کسی که می‌تونست نجاتش بده ولی هم هست☝️ امر به معروف مانند نماز 🌹 ترک نکنیم🌹 @Ravie_1370🌷
*•••••┅═✧🦋❁﷽❁🦋✧═┅•••••* 📖 زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی": 🔸به روایت "مادرشهید" 🔹صفحه۱۹۱_۱۹۰ 🦋 ((شیمیایی اول_بیمارستان لبّافی نژاد)) چند ماهی گذشت. و محمّدشریف از برگشتند، تقریبا از سال ۶۲ داشت به پایان می‌رسید که همسرم مرا صدا زد: «خانم!...اینجا بشین کارت دارم.» دل تو دل من نماند، چون از قیافش معلوم بود مرا برای شنیدن یک خبر تلخ آماده می‌کند. کنارش نشستم :«بفرما حاج آقا! من سراپا گوشم.» گفت:« متاسفانه مجروح شده و الان هم توی بیمارستان لبّافی نژاد تهران بستری است.» گفتم:« چرا تهران؟! مگرکرمان چطور بود که او را به تهران فرستادند؟» گفت:« نمی‌دانم خانم ! می‌گویند شیمیایی شده و فقط بیمارستان های تهران امکانات لازم برای بستری شدن چنین مجروحینی را دارند.» حال غلامحسین خوب نبود و معلوم بود که خیلی دمغ است😔. از کنارش بلند شدم و به حیاط خانه رفتم. برای اولین بار بود که این کلمه را میشنیدم « مجروح شیمیایی.» برای دیدن محمّدحسین بی‌قراری می‌کرد، پنهان از چشم همسرم عقده های دلم را خالی کردم و بعد اومدم کنارش: « می‌خواهم به ملاقاتش بروم.» گفت :«حالا شما مقدمات سفر را آماده کن ! ان شاءالله به زودی حرکت می کنیم.» چیزی نگذشت که راهی تهران شدیم. فقط بود که از حال دلم خبر داشت. وقتی رسیدیم، وارد بیمارستان که شدم، حال خودم را نمی فهمیدم.😥 چهره مظلوم محمّدحسین لحظه‌ای از جلوی چشمم دور نمی شد. قلبم تند تند میزد و دنبال اتاقی میگشتم که محمّدحسین در آن بستری بود. از جلوی اتاقی رد شدم. یک مرتبه صدای محمّد حسین را شنیدم که گفت :« مادر جان!...من اینجا هستم ،بیا اینجا!» من تند برگشتم و داخل اتاق را نگاه کردم، دیدم محمّدحسین روی تخت خوابیده است . هراسان به طرفش رفتم ،با دیدن وضعیّت او تمام بیمارستان روی سرم چرخید و برای اینکه تعادلم بر هم نخورد، روی صندلی کنارش نشستم. دستانش را بوسه می زدم. بغض گلویم را گرفته بود و تا لحظاتی هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد.😔 چشمانش بسته بود و اشک چشمم را نمی دید. برای اینکه ناراحت نشود، بغضم را پنهان کردم و به حضرت زینب (سلام الله علیها) متوسل شدم تا بتوانم صبور باشم.🤲 همچنان که اشک می ریختم یک مرتبه یادم آمد که محمّدحسین چگونه با چشمان بسته مرا دید و صدا زد. برای اینکه سکوتم را بشکنم،گفتم:«مادرجان! تو که چشمات بسته بود و آشنایی هم که توی اتاقت نبود...ما هم که سر و صدایی نداشتیم، از کجا فهمیدی من از در اتاق رد شدم؟» گفت :«مادر فراموشش کن! دیگر نمی‌خواهد بپرسی.» گفتم: «به من که مادرت هستم باید بگویی، چاره‌ای نیست.» گفت :«مادر! از همان ساعتی که از کرمان راه افتادی، متوّجه حرکت شما شدم و تا الان آمدن شما را حس می کردم.» خیلی متعجّب و متحیّر شدم😳. محمّدحسین آن ،روز حتی نوع ماشینی را که ما با آن به تهران آمده بودیم برایم گفت، امّا بیشتر از این به سوالاتم جواب نداد. *•••••┅═✧🦋❁🌼❁🦋✧═┅•••••*