حلمك المُودع في أوطاننا قد بدأ
החלום שלך, שהופקד בארצות מולדתנו, החל
@Ravie_1370🌷
☆∞🦋∞☆
شهیدانـــــه🌿
شهید مرادے میگفتـــــ :
دعا ڪنید که مبتلا بشیم
با خودتون میگید به چے مبتلا بشیم؟!
میگفتـــــ ؛
دعا ڪنید به دردِ بـــــے قرار شدن
براے امام زمان مبتلا بشین: )🥀
میگفتــــــــ ؛
اون وقتـــــ اگه یه جمعه دعاے
ندبه رو نخوندین...
حس ڪسے رو دارین ڪه..
شبانه لشڪر امام حسین "علیه السلام" رو ترڪ ڪرده!
#یاصاحبـــــ_الزمان
@Ravie_1370🌷
☆∞🦋∞☆
﷽
🔹#سلام_برمهدےفاطمه
#سلام_برسیدعلےخامنه_اے🔹
گریه هاتونو، اشڪاتونو
براے غربتـــــ مهدے فاطمه بریزید
آقا صاحبـــــ الزمان عجل الله
خیلے غریبه و مظلومه...
قسم به عصمتـــــ زهرا
بیا ز غیبتـــــ ڪبرے
دگر بس استـــــ جدایـے
خدا ڪند ڪه بیایـے
🔹 اَللّهُــمَّ؏َجِّــللِوَلیِّڪَ الفَــرَجْ 🔹
🔸🔹🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸
#سلام_ودرود_برشهیدان
@Ravie_1370🌷
#سلام_امام_زمانم 💚
تنها
آرزو نمی کنم بیایی...
چون همه میدانند
میایی...
آرزو می کنم
وقتی می آیی ،
چشمانم شرمسار
نگاه مهربانت نباشد…
🦋 صبحت بخیر آقا 🦋
🌸 اللهم_عجل_لولیک_الفرج 🌸
@Ravie_1370🌷
ماه رمضان در سوریه اتفاق جالب افتاد. همه مساجد سنی اعلام کردن عید فطر شده است👏 ما هم که گشنه و خسته بودیم شروع کردیم به خوردن با چه فزع و جزعی...
بعد یه مقدار از بسته های شیرینی و آجیل های جیره جنگی برداشتم و رفتم تو سنگر برادران ارتش سوریه، ارتش سوریه هم معمولا آدم های مفیدی نیستن❗️؛ خواستم مثلا کار فرهنگی کنم😊. باز کردم و گفتم عیدتون مبارک و بهشون تعارف کردم گفتند روزه ایم. گفتم : بابا الان مساجد خودتون اعلام کردن که عیده! گفتند: ما از دفتر سید قائد - آن ها به مقام معظم رهبری میگن سید قائد - در زینبیه پرسیدیم گفتند فردا عیده...😍
زدم توی سرم و به خودم گفتم توی سوریه حرف های مفتی های خودشون رو قبول ندارند و میگن سید قائد گفته فردا عیده و ما خیلی راحت دیدیم سنی ها شروع کردن به خوردن و تبریک عید میگن ما هم خوردیم...🙁
اندیشه بسیجی و اندیشه های دفاع مقدس و اندیشه شهدا به اونجا تزریق شده است، ☝️بچه های حزب ا...، بچه های سوریه، بچه های زینبیون عاشق مقام معظم رهبری (مد ظله العالی) هستند و با یه عکس آقا در خانه شان خون می دهند❤️
خاطراتی از شهید مصطفی صدرزاده🌹
@Ravie_1370🌷
🔴چرا امر به معروف کنیم؟؟
🍃 چون اسلام یه دین فردی نیست که هر کسی برای خودش نماز بخونه و روزه بگیره و کاری به کار بقیه نداشته باشه. ❤️
✨اسلام یه دین #اجتماعیه.
نماز جماعت و جمعه داره.💎😇
نماز عید فطر و قربان داره....
همونطور که آدم مسئول کارهای خودشه، #مسئول_گناهان کسی که میتونست نجاتش بده ولی #نداد هم هست☝️
امر به معروف مانند نماز #واجبه🌹
ترک #واجب نکنیم🌹
@Ravie_1370🌷
*•••••┅═✧🦋❁﷽❁🦋✧═┅•••••*
#رمان_حسین_پسر_غلامحسین 📖
زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی":
🔸به روایت "مادرشهید"
🔹صفحه۱۹۱_۱۹۰
#قسمت_هشتاد_و_سوم🦋
((شیمیایی اول_بیمارستان لبّافی نژاد))
چند ماهی گذشت. #غلامحسین و محمّدشریف از #جبهه برگشتند، تقریبا از سال ۶۲ داشت به پایان میرسید که همسرم مرا صدا زد:
«خانم!...اینجا بشین کارت دارم.»
دل تو دل من نماند، چون از قیافش معلوم بود مرا برای شنیدن یک خبر تلخ آماده میکند.
کنارش نشستم :«بفرما حاج آقا!
من سراپا گوشم.»
گفت:« متاسفانه #محمّد_حسین مجروح شده و الان هم توی بیمارستان لبّافی نژاد تهران بستری است.»
گفتم:« چرا تهران؟! مگرکرمان چطور بود که او را به تهران فرستادند؟»
گفت:« نمیدانم خانم !
میگویند شیمیایی شده و فقط بیمارستان های تهران امکانات لازم برای بستری شدن چنین مجروحینی را دارند.»
حال غلامحسین خوب نبود و معلوم بود که خیلی دمغ است😔.
از کنارش بلند شدم و به حیاط خانه رفتم.
برای اولین بار بود که این کلمه را میشنیدم « مجروح شیمیایی.»
برای دیدن محمّدحسین بیقراری میکرد، پنهان از چشم همسرم عقده های دلم را خالی کردم و بعد اومدم کنارش: « میخواهم به ملاقاتش بروم.»
گفت :«حالا شما مقدمات سفر را آماده کن ! ان شاءالله به زودی حرکت
می کنیم.»
چیزی نگذشت که راهی تهران شدیم.
فقط #خدا بود که از حال دلم خبر داشت.
وقتی رسیدیم، وارد بیمارستان که شدم، حال خودم را نمی فهمیدم.😥
چهره مظلوم محمّدحسین لحظهای از جلوی چشمم دور نمی شد.
قلبم تند تند میزد و دنبال اتاقی میگشتم که محمّدحسین در آن بستری بود.
از جلوی اتاقی رد شدم.
یک مرتبه صدای محمّد حسین را شنیدم که گفت :« مادر جان!...من اینجا هستم ،بیا اینجا!»
من تند برگشتم و داخل اتاق را نگاه کردم، دیدم محمّدحسین روی تخت خوابیده است .
هراسان به طرفش رفتم ،با دیدن وضعیّت او تمام بیمارستان روی سرم چرخید و برای اینکه تعادلم بر هم نخورد، روی صندلی کنارش نشستم.
دستانش را بوسه می زدم.
بغض گلویم را گرفته بود و تا لحظاتی هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد.😔
چشمانش بسته بود و اشک چشمم را نمی دید. برای اینکه ناراحت نشود، بغضم را پنهان کردم و به حضرت زینب (سلام الله علیها) متوسل شدم تا بتوانم صبور باشم.🤲
همچنان که اشک می ریختم یک مرتبه یادم آمد که محمّدحسین چگونه با چشمان بسته مرا دید و صدا زد.
برای اینکه سکوتم را بشکنم،گفتم:«مادرجان! تو که چشمات بسته بود و آشنایی هم که توی اتاقت نبود...ما هم که سر و صدایی نداشتیم، از کجا فهمیدی من از در اتاق رد شدم؟»
گفت :«مادر فراموشش کن! دیگر نمیخواهد بپرسی.»
گفتم: «به من که مادرت هستم باید بگویی، چارهای نیست.»
گفت :«مادر! از همان ساعتی که از کرمان راه افتادی، متوّجه حرکت شما شدم و تا الان آمدن شما را حس
می کردم.»
خیلی متعجّب و متحیّر شدم😳.
محمّدحسین آن ،روز حتی نوع ماشینی را که ما با آن به تهران آمده بودیم برایم گفت، امّا بیشتر از این به سوالاتم جواب نداد.
*•••••┅═✧🦋❁🌼❁🦋✧═┅•••••*