.🕊
سخن شهید:
یکی ازشرط های من در روز عقد این بود که
هرجای دنیا به اسم اسلام، شیعه و ائمه(ع)
جنگ باشد و بدانم ناموس ائمه ام در خطر
باشد ، چه جوان و چه پیر ، اقدام می کنم و
برای شیعه و حفظ اسلام خواهم جنگید.🥷🏻
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
🌷"بسم رب شهدا و صدیقین"🌷
سَلٰامْ بر آنانی که اَوَلْ
از ســیم خاردار نَـفْسـْ گُذَشْتَنْـ
و بَـعْد از سیم خار دار دشْمَنــــْ🥀
#سلامبـــَرشُهَـدآ... ✋💔
یه سلام از راه دور به حضرت عشق...❤️
به نیابت از شهید
#شهیدمحمدکاظمتوفیقی🍂
اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ
وَعَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَعَلی اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَعَلی اَصْحابِ الْحُسَیْن
#صبحتون_شهدایی 📿
https://eitaa.com/Ravie_1370🦋🦋
یهویی دلمون هوات رو میکنه سردار...
آسمان چه خبر؟؟؟
https://eitaa.com/Ravie_1370🦋🦋
•{﷽}•
و قَلبک فی قَلبی یا شهید...
قشنگه ها نه؟
قلب یه شهید تو قلبت باشه...🌱
باهاش یکی بشی
باهاش رفیق بشی
اونقدر رفیق و اونقدر عاشق
و اونقدر شبیه ...
که تهش مثل خودش شهید بشی :)♥️
#صبحتون_شهدایی🌇
#شهید_ابراهیم_هادی🌷
https://eitaa.com/Ravie_1370🦋🦋
شهید سید حسن موسوی که از شاخص شهرستان سیرجان می باشد در دهم آذر 1344،در روستايسعادتآباد از توابع شهرستان سيرجان به دنيا آمد. وی دانشآموز سال دوم متوسطه بود، به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. سرانجام در 18 سالگی و در بيستوچهارم اسفند1362، در جزيره- مجنون براثر اصابت تركش به شهادت رسید.
معجزه شهید سید حسن موسوی
روزي كنار قبر فرزندم مردي را ديدم، هر چه فكر كردم
نشناختمش از او پرسيدم آيا از همرزمان شهيد هستيد ، گفت نه،
پس چه شده كه بر قبر فرزندم آمده اي بعد از چند لحظه فرمود
شبي براي دعا كميل به بهشت زهرا آمده بودم خيلي تعريف فرزند
شما را شنيده بودم و لذا خيلي دوست داشتم همان شب بر سر
قبر سيد مظلوم موسوي برسم اما هوا تاريك بود،در حال گشتن
بودم ناگهان ديدم نوري از قبري به آسمان سيطره دارد خود را به
نزديك نور رساندم قسم به شهدا ديدم كه قبر خود سيد است از آن
شب به بعد هر پنجشنبه بر كنار قبر اين بزگوار مي آيم.
https://eitaa.com/Ravie_1370🦋🦋
معجزه برای مادر
فاطمه حوایی فقط سواد قرآنی داشته است. فقط قرآن خواندن مکتب خانه ای. خواندن و نوشتن رسمی و مدرسه ای اصلاً یاد نداشته است چه رسد به شعر گفتن و آن ها روی کاغذ نوشتن:
مادر شهید «سیدحسن موسوی» می گوید: با راهیان نور رفته بودیم دیدن محل شهادت پسرم، گفتم خدایا، می شود همین جا شعری بگویم که گفتم و نوشتم و شب در جمع خانواده های شهدا خواندم.
مي روم با خون سرخم پرچمي بر پاكنم
در ميان لاله هاي كربلا معوا كنم
مي روم با شوق دل من در راه آزدگي
تا كه جاني در صف آزادگي پيدا كنم
مي روم تا در كنار لاله هاي نينوا
تا كه از خون شهيدان عشق را معني كنم
مادر شهيد «سید حسن موسوی» با این که از سواد چندانی برخوردا نبود و فقط سواد خواندن قران مکتب خانه را داشت ، پس از شهادت فرزندش به سرودن شعر پرداخت و کتاب شعر از ایشان به چاپ رسیده است. شعر بالا از سرودهای مادر شهید است
یک خانه کوچک و با صفا در محله ی آیت ا… بروجردی سیرجان چشمم تو چشم مادر شهیدی افتاد که قلب و دلش را به الطاف الهی گره زده است. سال های سال. بعد از شهادت پسر هجده ساله اش.
خانه ی مادر شهید بی شباهت به یک حسینیه نیست، از در و دیوارش انوار ایمانی و تبرک نام خداوند متعال و ائمه اطهار می تراود و به دیده ها روشنی می بخشد.
در اتاقی که چند تا عکس از فرزند شهید گذاشته شده، می نشینیم و مادر شهید با خوشرویی از خودش، پسرش، زندگی اش و چیزهای دیگر برایمان صحبت می کند.
فاطمه حوایی مادر شهید سیدحسن موسوی، می گوید: پنج تا فرزند، قد و نیم قد، چهار تا دختر و یک پسر داشتم که شوهرم توی یک تصادف جان باخت و رفت به رحمت خدا. سال ۵۷ . هنوز انقلاب پیروز نشده بود، خیلی مرد خوبی بود. انقلابی بود، راهپیمایی می رفت. با فوت همسرم خیلی تنها شدم. دلخوشی ام بچه ها بودند که می بایست کار کنم و بزرگشان کنم. دلخوشی ام تنها پسرم بود که می گفتم بزرگ می شود و کمک حالم هست. عصای دستم می شود.
سیدحسن عین پدرش خوب بود. خیلی به من کمک می کرد با اینکه خیلی سنی نداشت، مواظب خواهرهایش بود.
تا اینجای قصه تقدیر الهی برای زن جوان چنین رقم می خورد که بچه های یتیمش را با عزت نفس بزرگ کند. سی و یک شهریور سال ۵۹ جنگ در مرزهای کشور شروع می شود، خبرش به همه جا می رسد؛ فاطمه خانم که برای پسرش نقشه ها کشیده و شاید هر روز به این فکر می کند که خدا کند سیدحسن از سربازی معاف شود که حتماً می شود، گرفتار عشق ناخواسته پسرش می شود؛ تقصیر خودش هست، او پسرش را اینجور بزرگ کرده، مگر مردم دیگر می گذارند به همین راحتی بچه هایشان به این راه ها قدم بگذارند. حالا چه کند با این عشق و با این پسر و با دل خودش.
یکی بهش می گوید برو جلو بسیج بگو خودم را آتش می زنم اگر پسرم را ببرید جبهه… عشق شعله ور پسر فاطمه، جبهه است. شب و روز ندارد. عاشق شده است. بدجوری. عاشق شهادت. مادر تنها، خواهرها. چهار تا. نه. فایده ندارد. راه خدا و پیغمبر و امامان را رفتن همین هزینه ها را هم دارد. روضه خوانی، عاشورا و سینه زنی و « یا حسین» (ع) گفتن این آخر و عاقبت را دارد.
نه پسرت آرامش دارد و نه قلب خودت می تواند عشق به ولایت را پشت عشق به فرزند و قد و بالای رعنایش و محاسن ریز و نرمی که تازه تو صورتش جوانه زده، قایم کند، گم کند، و به روی خودش نیاورد.
پسر متولد سال ۴۴ در هجده سالگی به جبهه می رود و در آخرین روزهای سال ۶۲ در عملیات خیبر، در اوج جوانی، داوطلب معبر گشایی می شود و در چشم به هم زدنی ، ملائک هم عاشقش می شوند و بال و پرش می دهند و سیدحسن مثل هزار سیدحسن دیگر می شود نوداماد حوری های بهشتی.
فاطمه حوایی پنج سال بعد از فوت همسر، دوباره عزادار می شود. برای پسرش. دل داغدارش را هیچ جوری نمی تواند آرامش ببخشد، همان ها که سرکوفتش می زدند : چطور راضی می شوی تنها پسرت برود جبهه، دو چشم داشتند و دو تا دیگر قرض گرفتند که ببینند چطور مادر از خود گذشته تحمل فراق پسر را می کند، که تحمل کرد، خوب خوب هم تحمل کرد، مثل همه ی مادرهای آن روزها، او دریغ از یک ناشکری یا بی تابی، دل داغده اش را سپرد به خدا و صبر خواست و صبر خواست. اشک ریخت اما در خفا، نالید اما فقط در تاریکی شب و در پیشگاه قادر متعال، تا اینکه خدا پاداش استقامتش را داد و مزدش این شد: خواب بودم یا نبودم احساس می کردم حرف هایی، صحبت هایی ، دردل هایی شبیه آنچه احساس خودم هست، می آید توی ذهنم که انگار بهم می گفتند این ها را بنویس.
https://eitaa.com/Ravie_1370🦋🦋
فاطمه حوایی فقط سواد قرآنی داشته است. فقط قرآن خواندن مکتب خانه ای. خواندن و نوشتن رسمی و مدرسه ای اصلاً یاد نداشته است چه رسد به شعر گفتن و آن ها روی کاغذ نوشتن: هر وقت می خوابیدم کاغذ و قلم می گذاشتم بالای سرم تا اگر شعری به ذهنم رسید آن را فوراً بنویسم.
مادر شهید دفتری دارد پر از حرف های منظم، شعرهای الهامی، دردل های ناگفتنی و گفتنی.
تازه متوجه نوشته هایی شدم که بر در و دیوار اتاق چسبانده شده بود. شعرها می شوند مونس مادر و استقامتش روز به روز بیشتر می شود. می پرسم حالا هر چه بگویند می توانید بنویسید که می گوید: بله، به لطف خدا. چندین کتاب شعر از این مادر شهید چاپ شده است
غروب می شود و ما دلمان نمی آید خانه ی شهید را ترک کنیم که باید ترک کنیم. بغض راه گلویم را بیرون از خانه می گذارم آب شود، دلم نمی خواهد تصویر مادری صبور، محکم و استوار که رابطه اش با خدا آنقدر زیاد و کامل و عطرانگیز است که همه ی حرف هایش توصیه به توکل به خداست، پشت پرده ای از اشک تار و لرزان شود.
https://eitaa.com/Ravie_1370🦋🦋
#سلام_بر_شهدا
یه سلام از راه دور به حضرت عشق...❤️
به نیابت از #شهیدمصطفیاحمدیروشن
اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ
وَعَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَعَلی اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَعَلی اَصْحابِ الْحُسَیْن
#روزتون_شهدایی📿
https://eitaa.com/Ravie_1370🦋🦋
همّت کنیم
نمازمان را اول وقت
بجا آوریم ....
#شهید_همت
#نماز_سفارش_یاران_آسمانی
https://eitaa.com/Ravie_1370🦋🦋
📨#خاطرات_شهدا
🟣شهیدمدافعحرم #سلمان_برجسته
🌻وقتی آموزشی بودیم،یک عکس دوتایی با لباس نظامی گرفتیم و درشبکه اجتماعی گذاشتیم.بعضیها گفتند دارید میرید برادرکُشی داعش!
☂ما آنجابودیم ودیدیم.مسلمان ماشه اسلحهاش را در دهان کودک ششساله نمیچکاند.اطراف حرم حضرت زینب خیلی خوب میشد رد جنایت داعش را دید.مدافعان حرم مثل جان شیرین خودشان از حرم دفاع میکردند.ناموس اسلام برای همه ما، چه شیعه چه سنّی عزیز بود.
🌻داعشیهاخودشان را مسلمان جا زده بودند. با یک پرچم دروغین سیاه با نوشته «لا اله الاّ الله» تا چهره مسلمانها را بد کنند اما نتیجه آن، اتحاد بیشتر و بهتر اهل سنّت و شیعه برای نابودیشان شد. واقعیت را از نزدیک دیدم از یکمتریِ ویرانههای جنگ.
☂الحمد لله سلمان مرا پیش خدا و اسلام روسپید کرد.حراج ناموس مردم میدانی یعنیچه؟ کشتهشدن بچههای ۸،۷ساله و سربُریدهشدن آنهابه این دلیل که مسلمان واقعی هستند یا مثل وحشیها، خانه بندگان خدا را ویرانکردن یعنی چه؟من اینها را، حال بد وغصّه مردم سوریه را از نزدیک دیدم. داعشیها بویی ازمسلمانی نبرده بودند.
📀راوے:پدرشهید
•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•
#کانال
❣#فقط_ کلام _شهید❣
┄┅═✼✿✵❣✵✿✼═┅┄
https://eitaa.com/Ravie_1370
┄┅═✼✿✵❣✵✿✼═┅┄
#شهدا_به_ترتیب
نیمه دوم بهمن ماه سال ٩٣ بود که حاج #قاسم_سلیمانی قبل از یک عملیات بسیار مهم و کلیدی در جمع مدافعین حرم حضور پیدا کرد و بچه ها با او عکس های یادگاری متعددی انداختند.
در زمان انداختن عکس زیر ، سردار شهید علیرضا توسلی( #ابوحامد ) فرمانده دلاور تیپ #فاطمیون به شوخی و لبخندزنان گفت:
#شهدا_به_ترتیب !
اتفاقا این شوخی و یا بهتره بگم این پیش بینی درست از آب در آمد و همه عزیزانی که در این جمع پشت و کنار سردار بودن یکی یکی پر کشیدند و در نهایت فرمانده دل ها به یاران شهیدش پیوست
از سمت راست
👈(به تاریخ شهادتها دقت کنید)
شهیدان:
#علی_سلطانمرادی 93/11/22
#عباس_عبداللهی 93/11/22
#علیرضا_توسلی 93/12/9
#حسین_بادپا 94/1/31
#مصطفی_صدرزاده 94/8/1
و سردار دلها حاج #قاسم_سلیمانی
روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد.
•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•
#کانال
❣#فقط_ کلام _شهید❣
┄┅═✼✿✵❣✵✿✼═┅┄
https://eitaa.com/Ravie_1370
┄┅═✼✿✵❣✵✿✼═┅┄
اهل نماز اول وقت و امر به معروف بود، با جذبه، خوشرو و کم حرف بود و در رشته های هاپکیدو و جودو و کونگ فو فعالیت داشت و استاد هم بود، چندین بار مقام اول کشوری را بدست آورد . از ۲۱سالگی مشتاق دفاع از حرم و اعزام به سوریه بود، ولی بدلیل اینکه تک پسر بود و پدرش جانباز ۸ سال دفاع مقدس بود اعزامش نمیکردند، بعد از ۳ سال تلاش، در سفرش به کربلا، با توسل و مددگرفتن از امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) نذر کرده بود تا زمانی که پایش به حرم حضرت زینب (ع) نرسد آب به لبانش نزند، نذرش هم قبول شد، فردای روزی که از کربلا برگشت پدرش او را همراه خود برای آموزش به پادگان برد، بعد از یک ماه در تاریخ ۱۲دی ماه ۹۴ ساعت ۱۱ ظهر تماس گرفتند که سریع به محل گفته شده برود، سریع غسل شهادت کرد و راه افتاد .
سرانجام در۱۳ دی ماه ۹۴ به سوریه اعزام شد . همیشه آرزو داشت روی شناسنامه اش مهر شهادت بخورد که به آرزویش رسید .
🌷شهید #عباس_آبیاری🌷
یاد شهدا با صلوات
•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•
#کانال
❣#فقط_ کلام _شهید❣
┄┅═✼✿✵❣✵✿✼═┅┄
https://eitaa.com/Ravie_1370
┄┅═✼✿✵❣✵✿✼═┅┄