رایحـه؛
ـ
ابراهیم خندید و گفت :
ایبابا ، همیشه کاری کن که
اگر خدا تو رو دید خوشش بیاد ،
نه مَردم .
رایحـه؛
تو پلاکت را دادی که گمنام شوی من دویدم که نامدار شوم ..؛
حالا من ماندهام
زیر خروارها فراموشی
و نام تو در دلِ تمام انسانها...(: