‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_30 موقع شام که میشود کنار سفره مینشینم
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_31
-علی ناراحت میگوید.
-چه ربطی به آیه خانم داره؟
-الان بحث آبروی پدر آیست! کل این محله پدر آیه رو به نیکی یاد میکردن. به درستی و صالحی. با این قضیه مسخره دارن پدر آیه و پاکی آیه رو نشونه میگیرن . مخصوصا اون حاج قدیر نامروت!
علی دستش را مشت میکند. بابایی دست روی دستش میگذارد.
-میدونم این درخواستی که ازت دارم ناراحتت میکنه اما حق بده به من پیرمرد . نمیخوام هیچکدومتون رو از دست بدم. نه تو رو و نه آیه رو...می دونم حتی برات مهم نیست مردم چی میگن اما پسرم آبرو برای یک انسان و مسلمون خیلی با ارزشه . . !
علی سکوت میکند. خدایا من داشتم چه میشنیدم. چه اتفاقی افتاده بود که آبروی من و پدرم و علی در خطر بود؟
بابایی در فکر فرو میرود.
-نمیدونم حکمتش چیه! اما، اما اگر انسیه خانم اون روز شما رو نمیدید هیچ کدوم از این اتفاقا نمیافتاد . . .
علی همچنان سکوت کرده بود. خدایمن! یعنی یک هفته بود که آبروی بابایی دهان در دهان مردم داشت لکهدار میشد؟ یک هفته بود که علی و آبرویش برو در خطر بودند؟ آیپدرم؟ پدر پاکم؟ بغض میکنم. لکه ننگ پدرم شدم؟ حال بابایی میخواست با ازدواج من و علی به این حرف ها خاتمه بدهد؟ علی باید قبول میکرد؟ او بیچاره چرا باید قبول می کرد؟ هرچند آبروی خودش هم در میان بود! اما، اما همه این ها تقصیر من بود!
-میدونم سختته باباجان ولی میدونم تو از پسش بر میای . . .
علی پوفی میکشد.
-حتی اگر منم قبول کنم، آیه خانم قبول نمیکنند.
لب میگزم. یعنی سرنوشت انقدر مسخره بود که به راحتی عوض میشد؟ ببین چقدر کوچک شدهبودم که علی بر سرم منت میگذاشت. معلوم بود هیچوقت حاضر نبودم با یکی مثل تو ازدواج کنم اما بابا . . .
بابایی می خواهد چیزی بگوید که بیاختیار در حالی اشکی از چشمم میچکد وارد اتاق میشود. هردویشان با تعجب نگاهم میکنند که علی زود سرش را پاین می اندازد. پوزخندی
زده و خطاب به بابایی میگویم.
-من مشکلی ندارم . . !
بابایی حیرتزده شده و علی جفت ابروهایش بالا می روند. پوفی میکشم.
-همه حرفاتون رو شنیدم. منم حاضرم برای آبروی پدرم این مسئله رو قبول کنم.
روی « آبروی پدرم » تاکید میکنم!
بابایی با ناراحتی کنارم میایستد و دست دور شانهام می اندازد.
-مجبور نیستی ها بابا . .
لبخند تلخی میزنم.
-مهم نیست! من تصمیمم رو گرفتم!
یکدفعه صدای مامانی میآید.
-اینجا چهخبره؟!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_31 -علی ناراحت میگوید. -چه ربطی به آیه
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_32
امین از وقتی ماجرا را شنیده بود حسابی در فکر فرو رفته بود.
بابایی برای او هم همه جریانات را تعریف کرده بود. دو سه روزی بود خانه در سکوت و بهت فرو رفته بود. از وقتی تصمیمم را گرفته بودم هر روز مصمم تر میشدم. هرچند می دانستم علی انتخاب اشتباهیست اما اجبار برای انسان راه بهتری نمیگذاشت!
علی در این چند روز خانه نمیآمد. مامانی مدام بهش زنگ میزد و او میگفت سرش شلوغ است.
پوزخندی به حال و احوالم میزنم.
امروز بابایی برای آخرینبار برای تصمیمم از من سوال میکند و من با احترام پاسخ مثبتم را می گویم. بابایی خیلی زحمت کشیده بود برای ما در این سالها. همین که میدانستم پدرم چقدر عاشق پدر و مادرش بود کافی بود تا حتی خودم را هم فدای زندگی آنها بکنم! زندگی و آبرو که چیزی نیست! بعد از اینکه پاسخ قاطعم را میشنود از مامانی میخواهد تا جریان خواستگاری را با مامان در میان بگذارد!
در این دو سه روز جز مواقع نهار و شام از اتاقم بیرون نمی آمدم. امین هم کمتر سراغم میآید. انگار او هم در بهت بود. جز او همه در بهت بودند ولی انگار چاره ای نبود.
همه باید خودشان را با این اتفاق وفق می دادند. هم محلهای بابایی حاج قدیر هم مدام با طعنههایشان در کوچه و بازار دل بابایی و مامانی را میشکستند اما بابایی با صبوری چیزی نمیگفت. این را از بین حرفهای مامانی با امین می شنیدم!
علی هم که نبود. اصلا برایم مهم نبود! بهتر که نبود، کمتر میدیدمش خیالم راحتتر بود!
روی تخت دراز کشیده و به سقف زل می زنم که گوشیام زنگ می خورد. با دیدن اسم مامان لبند تلخی میزنم و تماس را وصل میکنم.
-جانم؟
-سلام آیه! خوبی مامان؟
-سلام مامانم خوبم. شما خوبید؟
-آیه امروز بابایی زنگ زد . . .
سعی میکنم خودم را بی تفاوت نشان دهم. به خواست بابایی قرار بود از حقیقت چیزی به
مامان نگویم. بالاخره مادر است دیگر!
-خب؟
-نگو که خبر نداری . . !
سعی می کنم خونسرد باشم.
-در مورد علی؟
یکدفعه هیجان زده می شود.
-آره!
-خب؟ چیگفت؟
-گفت اگر اجازه بدین برای علی بیایم خواستگاری آیه جان. منم گفتم این چه حرفیه آیه دختر خودتونه و این حرفا. واسه فرداشب خواستن بیان خونه ما تا مراسم خواستگاری انجام شه . .
یکدفعه نفسی می گیرد.
-ولی آیه مامان تو مطمئنی؟
در دل آه میکشم.
-آره مامان. اگر نبودم که بابایی اجازه نمیداد!
مکث میکند.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_32 امین از وقتی ماجرا را شنیده بود حسابی
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_33
-آخه چیشد یهو؟ تصمیم ازدواج گرفتی یهویی!
پوزخند میزنم.
-مامان جان کار دله دیگه، وقت و زمان نمیشناسه!
از آن طرف خط هم می توانستم لبخند ذوق زده اش را ببینم.
همیشه علی و امین را دوست داشت و حال هم داشت به آرزویش می رسید!
-وای خیلی خوشحالم آیه برات. همین که میدونم با کسی که دوستش داری ازدواج کنی و اون ادم درستی باشه کافیه . . .
لبخند کمرنگی میزنم .
-فردا صبح میام خونه انشاءالله . .
-منتظرتم!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
با لبخند به شیطنتهای نرگس نگاه میکنم. با حساسیت داشت موهایم را درست میکرد.
مامان وارد اتاق می شود و با حرص به من نگاه می کند.
-مطمئنی عاشق علی شدی؟ شاید اشتباه کردی ! شاید از امین خوشت اومده!!!
میخندم.
-واسه چی؟
-والا هیچیت به ایده الهای علی نمی خوره. آیه بدون روسری امشب نمیای بیرون . .
اخم می کنم.
--مامان بزار منو بخاطر خودم بخواد.
مامان متفکر می شود.
-من هنوز موندم علی از چیه تو خوشش اومده . .
نرگس چشمک می زند.
-شاید در یک جای حساس دلشو برده . .
بیاختیار یاد ظهر همان روز سرنوشتساز می افتم.
بی اختیار جانم گر میگیرد اما سریع اخم میکنم.
آره، بدجوری هم دلمون رفت! یک جوری که تا عمر داریم باید پاسوزش بشیم!
مامان پوفی میکشد.
-نه من تا خود علی امشب نیاد باور نمی کنم. شاید اشتباه شده. شاید منظور بابابزرگ امین بوده!
با خنده سر تکان میدهم.
مامان در حالی که دستی به کت و دامنش می کشید با داد میگوید.
-بدون روسری بیای کشتمت!
همین که میرود پقی میزنیم زیر خنده. نرگس مشکوک صندلی جلوی میز آرایش را میچرخاند سمت خودش.
-ببینم کلک، منم مشکوکم! کار مار اشتباهی کردین؟
متعجب نگاهش میکنم.
-یعنی چی؟
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_33 -آخه چیشد یهو؟ تصمیم ازدواج گرفتی یهو
- 6 پآرت تقدیم چشمای اکلیلیتون🥲🎀!(:
نظرتون درمورد رمان رو میشنوم ☕️🚶🏿♂: https://eitaa.com/biinam_app/app?startapp=i_nSXphT3A&btn=رایحۀمآه.؛
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_33 -آخه چیشد یهو؟ تصمیم ازدواج گرفتی یهو
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_34
--یعنی طرف از اون آخوندای آب زیرکاهه؟ نکنه صیغش شدی؟
با حرص پس کلهاش میزنم.
-به نظرت کسی می تونه منو خام کنه ابله؟
میخندد و شانه ای بالا می اندازد.
-نمیدونم والا. از این آخوندا هرچیزی بر میاد!
پوفی میکشم.
-نه نگران نباش.فعال برو یک روسری برام پیدا کن . . .
پس کلهام میزند.
-یعنی یک روسری نداری تو؟
-تو اتاقمه. نیوردم . .
-کشته مرده ذوق و شوقتم.
خودم را در آینه برانداز میکنم. کت و شلوار مشکی رنگی پوشیده بودم و موهایم را هم بافته بودم. نرگس آرایش ملیحی روی صورتم می کارد که به اصرار من رژ لبم را حسابی قرمز میکند.
عجیب دوست داشتم برخالف گفته ها و عقاید علی کار کنم. مجبور بودم با او ازدواج کنم ولی مجبور نبودم ان طور که او میخواست زندگی کنم!
انگاری دوست داشتم اذیتش کنم. از این ازدواج بدم هم نمی آمد. شاید می توانستم به هدفم نزدیکتر شوم.
این تنها شرطم بود. امشب تصمیم داشتم شرطم را برای علی بگویم.
نمیدانم قبول می کرد یا نه اما من روی تصمیمم مصمم بودم!
نرگس روسری بلند زرشکی رنگی برایم انتخاب میکند که وقتی سرم می کنم پوست سفید و لب های سرخم بیشتر به نمایش در می آیند.
به انتخابش آفرین گفته و با سر و صدای مامان که دیر شد و همه امدن و هیچ کاری نکردیم با عجله به پایین میرویم!
نرگس میوه ها را میچیند که صدای ایفون بلند میشود. آقای صادقی کت و شلوار پوشیده به استقبال مهمان ها می رود. مامان چادر رنگی سرش کرده و همه به اتفاق محمد که حسابی تیپ زده بود دم درب ورودی میایستیم.
یکی یکی به همه سلام کرده و خوش آمد میگویم. مامانی و بابایی حسابی بغلم میکنند و امین لبخند گرمی به رویم می پاشد و آخر از همه خودش وارد می شود.
با دیدنش در آن کت و شلوار طوسی بی اختیار چشمانم گرد می شوند. موها و ریش های روشنش مثل همیشه مرتب بودند اما در آن تیپ صد و هشتاد درجه عوض شده بود. بی اختیار زیر لب می نالم:
-کاش اخلاقت هم مثل قیافهات بود!
دسته گل سرخی در دست داشت که بعد گفتن سلامی خشک و خالی به دستم داده و بدون آن که ذرهای نگاهم کند با بقیه هم احوالپرسی کرده و می نشیند. با حرص نگاهش می کنم. واقعا فکر می کرد کی هست؟ فکر می کرد من برای دیدنش لحظه شماری میکردم؟
چنان رفتار سرد و بی تفاوتش قلبم را خون می کند که خودم هم تعجب می کنم.
این همه عصبانیت به چه علت بود؟
همگی داخل پذیرایی می نشینیم و خدمه مامان، انیس خانم شربت اورده و پخش میکند.
همگی ساکت بودیم و نرگس ریز ریز با من حرف می زد و می خندید و باعث میشد مدام
خندهام بگیرد.
از آن طرف هی به تیپ و قیافه امین و علی اشاره می کرد که انگار قرص ماهی باشند و خدا از وسط نصفه شان کرده است!
انگاری نرگس هم بدجوری از امین خوشش آمده بود و امین کله خراب هم با صحبت های خوشمزه اش حسابی در دل آقای صادقی و نرگس جا خوش می کند.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_34 --یعنی طرف از اون آخوندای آب زیرکاهه؟
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_35
در تمام این مدت بابایی و آقای صادقی حرف می زدند و گاهی هم مامان و امین و محمد در
بحثشان شرکت می کردند. در این بین من و علی بودیم که بی حرف به بقیه خیره شده بودیم و به سرنوشت نامعلوم پیش رویمان فکر میکردیم. علی مشغول بازی با انگشتانش بود که بابایی خطاب به مامان و آقای صادقی میگوید.
-خب بهتره بیشتر از این دیگه کش ندیم حرف هارو و بریم سر اصل مطلب. راستش ما فامیل هستیم و بهتر از هر کسی همدیگه رو می شناسیم. علی آقا و امین جان هردو دست من امانت هستند هرچند برای خودشون مردی هستند اما خواستم از شما دخترم که عروس گلمم هستی اجازه بگیرم تا علی آقای ما با دخترم آیه حرف هاشون رو بزنند. این دو نفر که به توافق برسند بین ما حرفی نیست . درست نیست آقایصادقی؟
آقایصادقی متواضعانه تایید میکند و مامان با لبخند می گوید.
-آیه هم دختر خودتونه آقاجون. هرطور خودتون صلاح می دونید. دخترم به قدری بزرگ شده که بتونه برای آیندش تصمیم بگیره. انشاءالله بتونند به نتیجه دلخواهشون برسند . .
نفس عمیقی میکشم. با اشاره مامان من و علی از جاهایمان بلند شده و به سمت اتاق نرگس می رویم. قبلاً اتاق را مرتب کرده بودیم. اول من وارد اتاق میشوم و روی صندلی میز آرایش می نشینم و پشت سر من هم علی وارد می شود و روی تخت می نشیند. همانطور که انتظار می رفت درب را کامل نمی بندد. دقایقی به سکوت میگذرد که بالاخره به حرف میآید.
-هم شما و هم من میدونیم که به چه دلیلی داریم ازدواج میکنیم. یعنی شاید نه شما و نه
من اونطور که می خواستیم قرار نیست ازدواج کنیم. اما این ازدواج بالاخره داره صورت میگیره و ما هردو نفرمون پذیرفتیم. در نتیجه باید باهمدیگه سر یک سری مسائل کنار بیایم تا انشاءالله بهتر بتونیم پیش بریم.
همین اول کاری خنجر را از رو بسته بود. پوزخندی میزنم. از سردی کلامش چیزی جز اجبار، اجبار و اجبار دیده نمی شد!
بی تفاوت می شوم.
-دقیقا! مجبوریم هردومون به این اجبار تن بدیم. اما این ازدواج فقط اجبار هست و امیدوارم بقیه موارد زندگی اجباری برامون به وجود نیاره . . !
-خوشحال میشم بدونم توقعتون از من چیه؟
سرد می گویم.
-هیچ توقعی ازت ندارم. فقط دوست دارم از الان بگم درسته قراره باهم ازدواج کنیم اما من زندگی خودم رو دارم با رفتارها و عقاید خودم. انقدری هم عاقل هستم بدونم چطور باید رفتار کنم که مجددا آبروی پدرم در خطر نیفته . .
سردتر می گوید.
-مشکلی نیست. اما شما چه بخواید نخواید دارید همسر یک طلبه میشید. ازتون نمیخوام
چادر بپوشید یا چی...فقط ازتون درخواست دارم حجابتون رو کمی بهتر رعایت کنید و
ارتباطتون با نامحرم رو کم کنید . . !
دستانم مشت می شوند. می خواهم چیزی بگویم که سکوت میکنم. بیخیال آ یه، قرار نیست همه چی آنطور که او میخواهد پیش برود!
-من یک شرط دارم!
همچنان نگاهش به فرش بود. یک تای ابرویش بالا میرود.
-بفرمایید . .
-من تصمیم داشتم در یکی از شهر های دور افتاده درسم رو ادامه بدم. به همین خاطر و بر همین اساس دانشگاه انتخاب کردم. رتبه من بالا بود اما من تصمیم داشتم معلم بشم.
معلمی در مناطق دور افتاده و مرزی. این رویا از بچگی همراهم بوده و حتی قبل از اینکه . .
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦