‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_10 --ممنونم بابایی.. -درساخوبه؟ -خدار
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_11
--دوستدارم . . .
-خب پس میای؟
سر تکان میدهم.
-ولی خب باید درس بخونم . . !
متفکر نگاه میکند.
-خیلی خب پس بخون افرین دخترخوب .
بغض میکنم.
-یکم دیگه اصرار می کردی شاید میاومدم!
میخندد.
-اتفاقاً نباید اصرار کنم. بشین درستو بخون وروجک!
به ظاهر قهر میکنم. اتاق امین رو به روی من بود. کنار اتاق امین یک اتاق دیگر هم بود که
فکرکنم خالی بود. به اتاقش که می رود پوفی میکشم و دوباره مشغول میشوم. این بشر هم
مرا گیر آورده بود!
حدود یک ساعت بعد امین با کلی تیپ زدن می رود. اذان مغرب را که می گویند نمازم را می خوانم و اینبار روی تخت چوبی نشسته و به درس خواندنم ادامه میدهم. هنوز نیم ساعت از اذان نگذشته بود که مامانی و بابایی از خانه بیرون می زنند.
-آیهجان اینجایی مادر ؟
-آره مامانی؛چیزی شده؟
-نه دخترم. من و بابابزرگت تا خونه همسایه کناری میریم یک سر بزنیم و برمی گردیم. تازه از کربلا اومدن . .
نزدیک در میشوند.
-فقط یک زحمتی برات دارم. قابلمه غذا روی گازه. بیزحمت یکساعت دیگه برو زیرشو خاموش کن . . !
لبخند میزنم.
-باشه مامانی . .
بابایی قبل از آن که درب را ببندد میگوید.
-هوا دیگه تاریک شده. کمکم برو تو اتاقت دخترم . .
با گفتن چشمم میروند. نفس عمیقی میکشم و کش و غوصی به تن کوفتهام میدهم.
درس خواندن هم عجب انرژی از انسان میگرفت.
فکر کنم برای امروز کافی بود. مشغول جمع کردن کتابهایم میشوم که یکدفعه صدای گفتگویی آهسته از پشت درب حیاط می آید.
چون حیاط خیلی بزرگ نبود به راحتی میشد فهمید کسی پشت درب است. متعجب و با چشم هایی گرد شده از تخت بیرون میپرم و نزدیک درب میشوم.
نزدیک درب خیلی تاریک بود. بی اختیار می ترسم.
این مامانی و بابایی با خودشان نمی گفتند یک دختر را این وقت شب نباید تنها بگذارند؟ قلبم به تپش می افتد. نکند دزد باشد؟ نه نه! شاید امین باشد.
آخر امین؟ او که مهمانی بود.
گوشم را به درب می چسبانم.
صدا مشخص نبود فقط زمزمههایی نامفهوم می آمد.
خدایا، من چه کنم!
در همین گیر و دار فکر کردن و نقشه ریختن بودم که یکدفعه صدای پا به در نزد یک میشود.
وای نکند از بالای دیوار به داخل بپرد؟
آب دهانم را قورت میدهم و به د یوار میچسبم. نگران نباش آیه. اصلاً نگران نباش. خیر سرت کمربند مشکی ووشو داری!
ثانیه ای بعد کلید روی در می چرخد.
یاخود خدا. کلید هم داشت!!!!!!!
نفس هایم به شماره می افتند.
دیگر کاری نمیشد کرد.
فقط باید خفتش میکردم.
وگرنه او زودتر مرا خفت می کرد.
درب حیاط باز شده و قامت مردی ظاهر می شود.
با دیدن کلاه سیاهش قلبم به دهانم می آید.
همین که درب را می بندد زیر لب بسم اللهی گفته و با یک حرکت سریع از پشت سر یک دستم را روی دهانش گذاشته و با دست دیگرم تکه چوب سر تیزی را که از روی زمین پیدا کرده بودم در گودی کمرش فشار می دهم.
صورتش را نمیدیدم ولی شوکه شدنش حسابی مشهود بود.
قدش بلند بود اما روی پاشنه پا میایستم و با حرص زمزمه میکنم.
-بخوای حرکت اضافی بکنی کشتمت . .
تا صدایم را میشنود با یک حرکت سریع از زیر دستم بیرون می رود و مقابلم می ایستد.
حرکتش به قدری سریع و حرفهای بود که بهت زده دستانم در هوا خشک می شوند.
زیر آن تاریکی هیچ چیز مشخص نبود. یادم باشد به بابایی بگویم یک لامپ هم اینجا بگذارد!
-تو کی هستی؟
صدای عصبانی مرد مقابلم مرا به خودم می آورد.
چشمم روشن! شب تاریک به دزدی آمده آن وقت می پرسد تو کی هستی!
عصبانی دستانم را مشت میکنم.
-عجب دوره زمونهای شده. دزدام طلبکارن!
پوفی میکشد.
-گفتم شما کی هستید؟
اخم میکنم.
-عجب پرویی هست یاااا. تو اومدی دزدی اونوقت از من میپرسی؟
-دزدی چی؟ اینجا خونه منه!
-باز خوبه دزدام پـ...
یک لحظه ماتم میبرد. او چه گفت؟ خانهاش؟
کمی جلوتر میروم.
او هم قدمی به عقب برمی دارد.
من اما با چشمانی کنجکاو جلوتر رفته تا اینکه بالاخره زیر نور لامپ قرار میگیریم.
تا اینکه با دیدن فرد مقابلم وامی مانم.
این...این که امین بود!!!
متعجب سمتش می روم و نگاهی به لباس های حاج آقایی اش می اندازم.
-امین! تو کی اومدی؟
او هم تا نگاهش به من می افتد، یکه خورده و فورا سر به زیر می اندازد. چیزی نمیگوید اما زیر لب مدام چیزی زمزمه میکند.
-امین . .
همین که دستم روی بازویش می نشیند فورا دستش را می کشد.
با عصبانیت میگوید.
-معلوم هست شما دارید چیکار می کنید خانوم محترم؟ گفتم شما کی هستید؟
اخم کرده دست به سینه میزنم.
-معلوم هست چته امین؟ مگه نرفته بودی مهمونی؟ باز چی شده با این تیپ و قیافه برگشتی ؟
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_11 --دوستدارم . . . -خب پس میای؟ سر تک
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_12
تا بخواهد چیزی بگوید یکدفعه درب حیاط باز شده و مرد دیگری وارد میشود.
تا بخواهم واکنشی نشاندهم صدای آشنایی به گوش میرسد.
-آیه تو اینجا چیکار میکنی؟
متعجب به فرد روبهرویم خیره میشوم.
-بسم الله . . !
دوباره به فرد پشت سرم خیره میشوم.
-خدایا، توبه!
با چشمانی وحشت کرده دوباره به امین خیره میشوم. خدایا، این امین بود یا این؟
تا بخواهم از شدت حیرت سکته ناقص بزنم امینی که لباس حاجآقایی نداشت به سرعت نزدیکم میشود و بازویم را میگیرد.
-خوبی آیه؟
چشمهایم را روی هم میفشارم.
-اینجا چه خبره امین؟
امین خندهاش میگیرد. تا می خواهد چیزی بگوید، امین حاجآقا با عصبانیت زمزمه میکند.
-منم خیلی دوستدارم بدونم اینجا چهخبره امین آقا . .
امین خندهاش را میخورد و خطاب به من زمزمه میکند.
-بابا نترس آیهخانم. این علیآقا برادر منه . .
آب دهانم را قورت میدهم و به علی خیره میشوم. مگر میشود این همه شباهت؟!
-خالی نبند . .
این بار بلند میخندد.
-خالی بستن چیه دختر خوب...علی آقا داداش دوقلوی منه . .
با دهان باز نگاهشان میکنم.
علی کلافه به زمین چشم دوخته بود و امین هرهر میخندید.
-مگه ممکنه؟ چرا من خبر نداشتم؟
امین با خنده روی تخت حیاط می نشیند.
-فکر می کردم میدونستی . .
علی بیتوجه به ما سمت همان اتاقی که فکر میکردم خالیست میرود.
پس این اتاق متعلق به او بود! آخ چه بیتربیت!
با چشمغره نگاهش میکنم.
-نخیر از کجا میدونستم. من فکر میکردم
عمو یک پسرداره!!
با خنده به دست هایش تکیه میدهد.
-از بس ارتباط فامیلیمون صفر بوده .
سری تکان داده و به سمت خانه میروم.
حسابی گیج شدهبودم.
زیرقابلمه را که خاموش میکنم امین صدایم میزند.
-مامانی بابایی کجان؟
--رفتن خونه همسایه . .
خیاری از داخل یخچال برمیدارد.
-واسه چی؟
-انگاری از کربلا اومدن . . .
هومی میگوید و پشت میز مینشیند و مشغول گاز زدن خیار میشود.
-وای امین نشستیش . .
شانهای بال می اندازد.
-بیخیال بابا میکروب واسه بدن لازمه!
باتاسف نگاهش میکنم و پشت میز مینشینم و مشغول درست کردن سالاد شیرازی میشوم.
-واقعا بزرگ نشدی امین . .
لپم را میکشد.
-مثل تو تپلو و گوگولی موندم!!!
هاج و واج نگاهش میکنم.
-من کجام تپله؟ به این بی بی فیسی . . ؟
تکه گوجهای برمیدارد که پشت دستش میکوبم.
-بابا بیبی فیس وحشی . . .
میخندم. یهو یاد مدرسه میافتم!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_12 تا بخواهد چیزی بگوید یکدفعه درب حیاط
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_13
-پس بگو!
نچی میکند.
-وای وای دخترعمومون خل شد . .
پرحرص فوتی میکشم.
-چرت و پرت نگو امین
-خب چیشده؟
-پس علی شما بوده که میومد مدرسه . .
سوالی نگاهم میکند. با خنده ماجرا را برایش توضیح میدهم که شروع به خندیدن میکند.
-واقعا؟ فکر میکردی منم؟
-آره فکر میکردم دوشخصیتی هستی . .
انقدر میخندد که اشک از چشمانش خارج میشود.
-خب یکم برام بگو . .
-از چی؟
-از داداشت دیگه...چطوریه اون انقدر یقهبستست و تو انقدر ولی؟
اهمی می گوید و جدی میشود.
-کی گفته دخترجون من ولم؟ من فقط یکم راحتم . .
میخندم.
-هیچی دیگه معلوم نیست مامان ما سرحاملگیش چیکار می کرده دو موجود متفاوت به دنیا آورده!
-اون که صددرصد . .
میخندم. با لودگی ادامه میدهد.
-احتمال من سمت چپ مامانم بودم و علی سمت راست. این بوده شیطان تسلط خاصی رو من داشته و فرشتههام پیش علی بودن .
با خنده به سالاد؛ ابلیمو اضافه میکنم.
-خب کم نمک بریز . .
-اصلا ببینم من چرا باید از داداشم برای تو بگم؟ خودت ناموس نداری ؟
با حرص که نگاهش میکنم با خنده میگوید.
-خیلی خب منو نخور...هیچی دیگه دیپلممون رو که گرفتیم داداش علی کنکور قبول شد. یعنی هردومون قبول شدیم. من رشته مورد علاقم برق قبول شدم و علی پزشکی قبول شد!
هنگ میکنم.
-علی؟ پزشکی؟ اینکه اخونده؟
با خنده ادامه میدهد.
-نزدیک به یکسالی علی درس خوند تا اینکه بورسیه گرفت برای کانادا. رفت تا اونجا ادامه تحصیل بده...بعد اینکه درسش تموم شد و تخصصش رو گرفت اومد ایران اما این علی دیگه اون علی سابق نبود.
البته همیشه بچه مسجدی بود ولی خب خیلی سفت و محکم نبود. وقتی اومد به بابام گفت که قصد نداره بیمارستان بره و مطب بزنه و میخواد طلبه بشه.
هممون تعجب کردیم.
از این اتفاق بابایی و بابام خیلی خوشحال شدن.
طوریکه فهمیدیم علی همزمان با تحصیل پزشکی مشغول تحصیل در حوزه علمیه بوده و سطح سه رو تموم کرده و میخواد داخل ایران سطح خارجش رو ادامه بده . .
متعجب به حرفاش فکر میکردم.
-چقدر عجیب؟ نفهمیدی چی باعث شده انقدر تغییر کنه؟
لبخند میزند.
-راستش این رو فقط به من گفته و ازم قول گرفته به کسی نگم.
لب میچینم.
-خب به منم بگو دیگه . .
با چشمانی خبیث نگاهم میکند.
-برو دخترجان فضولی کار خوبی نیست .
خواستم چیزی بگویم که مامانی و بابایی وارد خانه می شوند.
سریع به کمک امین سفره را پهن میکنیم که صدای علی [یاالله] گویان می آید.
با خنده میگو یم.
-بابایی حجاب کن دیگه بنده خدا هلاک شد!
امین میزند زیر خنده و مامانی و بابایی با لبخند و نگرانی به همدیگر خیره می شوند. خب به من چه.
من که نمیتوانستم بخاطر اعتقادات یک نفر دیگر پا روی اعتقادات خودم بگذارم..
علی سر به زیر وارد خانه میشود. لباسهایش را عوض کرده بود.
یک پیراهن کرم و شلوار راحتی مشکی. دلم با دیدن موهای ساده و یک طرف شانهزدهشان میرود.
اخی گوگولی چه . . .
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_13 -پس بگو! نچی میکند. -وای وای دخترعم
- 𝟕 پآرت تقدیم چشمای اکلیلیتون 🥲🎀!(:
‹ 𝓡𝓪𝔂𝓮𝓱𝓮 𝓶𝓪𝓱 ›
‹ رایحۀمـٰاه ›
یک سال از این قاب گذشت😭🖤 ‹ 𝓡𝓪𝔂𝓮𝓱𝓮 𝓶𝓪𝓱 ›
تهران کربلا شده ❤️🩹:)
هدایت شده از مثلا پرایوت
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این ویدئو هم خیلی در حال دست به دست شدنه
چون شخص داخل ویدئو خیلی شبیه به رهبر معظم انقلاب هستش
البته صحت این تایید شده نیست ولی ویدئوی مربوط به اعلام مجری مصلی تایید شده است و دوستانی،که مصلی بودن هم میتونن شهادت بدن
#باید_برخاست #امام_شهید #رهبر_شهید #اقای_شهید #تشییع
@perayvet✍️
‹ رایحۀمـٰاه ›
از آن دم که خویش را شناختم ،
تمنای دیدنت را داشتم و گویا
لیاقت میخواست این دیدار ؛
لیاقتی که این عاشق نداشت
تا لحظهای معشوقش را از نزدیک ببیند .
با کولهباری از اندوه به وداع ِعشق میروم ،
عشقی که مانندش را ندیدهاند ..
خود باور کردهام که او رفته است ،
اما دل ، نه ..
غمش مثل غم ِمولایمان حسین ،
همه را گرد هم آورد
و خود نیز رفت ؛ او شوق ِرفتن داشت
در این دنیای زمینگیر .
نگرانم که آیا خاک میتواند به خوبی
از عزیزِ دلم پاسداری کند ؟
و او را برای قرنهای بعد نگه دارد
که اگر کسی از مقاومت پرسید ،
علی را به او نشان بدهیم
تا معنای حقیقی مقاومت را
در چهرهی پرصلابت او باز شناسند ؛
. بهقلم ِ| الفمیم .
‹ 𝓡𝓪𝔂𝓮𝓱𝓮 𝓶𝓪𝓱 ›