‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_12 تا بخواهد چیزی بگوید یکدفعه درب حیاط
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_13
-پس بگو!
نچی میکند.
-وای وای دخترعمومون خل شد . .
پرحرص فوتی میکشم.
-چرت و پرت نگو امین
-خب چیشده؟
-پس علی شما بوده که میومد مدرسه . .
سوالی نگاهم میکند. با خنده ماجرا را برایش توضیح میدهم که شروع به خندیدن میکند.
-واقعا؟ فکر میکردی منم؟
-آره فکر میکردم دوشخصیتی هستی . .
انقدر میخندد که اشک از چشمانش خارج میشود.
-خب یکم برام بگو . .
-از چی؟
-از داداشت دیگه...چطوریه اون انقدر یقهبستست و تو انقدر ولی؟
اهمی می گوید و جدی میشود.
-کی گفته دخترجون من ولم؟ من فقط یکم راحتم . .
میخندم.
-هیچی دیگه معلوم نیست مامان ما سرحاملگیش چیکار می کرده دو موجود متفاوت به دنیا آورده!
-اون که صددرصد . .
میخندم. با لودگی ادامه میدهد.
-احتمال من سمت چپ مامانم بودم و علی سمت راست. این بوده شیطان تسلط خاصی رو من داشته و فرشتههام پیش علی بودن .
با خنده به سالاد؛ ابلیمو اضافه میکنم.
-خب کم نمک بریز . .
-اصلا ببینم من چرا باید از داداشم برای تو بگم؟ خودت ناموس نداری ؟
با حرص که نگاهش میکنم با خنده میگوید.
-خیلی خب منو نخور...هیچی دیگه دیپلممون رو که گرفتیم داداش علی کنکور قبول شد. یعنی هردومون قبول شدیم. من رشته مورد علاقم برق قبول شدم و علی پزشکی قبول شد!
هنگ میکنم.
-علی؟ پزشکی؟ اینکه اخونده؟
با خنده ادامه میدهد.
-نزدیک به یکسالی علی درس خوند تا اینکه بورسیه گرفت برای کانادا. رفت تا اونجا ادامه تحصیل بده...بعد اینکه درسش تموم شد و تخصصش رو گرفت اومد ایران اما این علی دیگه اون علی سابق نبود.
البته همیشه بچه مسجدی بود ولی خب خیلی سفت و محکم نبود. وقتی اومد به بابام گفت که قصد نداره بیمارستان بره و مطب بزنه و میخواد طلبه بشه.
هممون تعجب کردیم.
از این اتفاق بابایی و بابام خیلی خوشحال شدن.
طوریکه فهمیدیم علی همزمان با تحصیل پزشکی مشغول تحصیل در حوزه علمیه بوده و سطح سه رو تموم کرده و میخواد داخل ایران سطح خارجش رو ادامه بده . .
متعجب به حرفاش فکر میکردم.
-چقدر عجیب؟ نفهمیدی چی باعث شده انقدر تغییر کنه؟
لبخند میزند.
-راستش این رو فقط به من گفته و ازم قول گرفته به کسی نگم.
لب میچینم.
-خب به منم بگو دیگه . .
با چشمانی خبیث نگاهم میکند.
-برو دخترجان فضولی کار خوبی نیست .
خواستم چیزی بگویم که مامانی و بابایی وارد خانه می شوند.
سریع به کمک امین سفره را پهن میکنیم که صدای علی [یاالله] گویان می آید.
با خنده میگو یم.
-بابایی حجاب کن دیگه بنده خدا هلاک شد!
امین میزند زیر خنده و مامانی و بابایی با لبخند و نگرانی به همدیگر خیره می شوند. خب به من چه.
من که نمیتوانستم بخاطر اعتقادات یک نفر دیگر پا روی اعتقادات خودم بگذارم..
علی سر به زیر وارد خانه میشود. لباسهایش را عوض کرده بود.
یک پیراهن کرم و شلوار راحتی مشکی. دلم با دیدن موهای ساده و یک طرف شانهزدهشان میرود.
اخی گوگولی چه . . .
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_13 -پس بگو! نچی میکند. -وای وای دخترعم
- 𝟕 پآرت تقدیم چشمای اکلیلیتون 🥲🎀!(:
‹ 𝓡𝓪𝔂𝓮𝓱𝓮 𝓶𝓪𝓱 ›
‹ رایحۀمـٰاه ›
یک سال از این قاب گذشت😭🖤 ‹ 𝓡𝓪𝔂𝓮𝓱𝓮 𝓶𝓪𝓱 ›
تهران کربلا شده ❤️🩹:)
هدایت شده از مثلا پرایوت
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این ویدئو هم خیلی در حال دست به دست شدنه
چون شخص داخل ویدئو خیلی شبیه به رهبر معظم انقلاب هستش
البته صحت این تایید شده نیست ولی ویدئوی مربوط به اعلام مجری مصلی تایید شده است و دوستانی،که مصلی بودن هم میتونن شهادت بدن
#باید_برخاست #امام_شهید #رهبر_شهید #اقای_شهید #تشییع
@perayvet✍️
‹ رایحۀمـٰاه ›
از آن دم که خویش را شناختم ،
تمنای دیدنت را داشتم و گویا
لیاقت میخواست این دیدار ؛
لیاقتی که این عاشق نداشت
تا لحظهای معشوقش را از نزدیک ببیند .
با کولهباری از اندوه به وداع ِعشق میروم ،
عشقی که مانندش را ندیدهاند ..
خود باور کردهام که او رفته است ،
اما دل ، نه ..
غمش مثل غم ِمولایمان حسین ،
همه را گرد هم آورد
و خود نیز رفت ؛ او شوق ِرفتن داشت
در این دنیای زمینگیر .
نگرانم که آیا خاک میتواند به خوبی
از عزیزِ دلم پاسداری کند ؟
و او را برای قرنهای بعد نگه دارد
که اگر کسی از مقاومت پرسید ،
علی را به او نشان بدهیم
تا معنای حقیقی مقاومت را
در چهرهی پرصلابت او باز شناسند ؛
. بهقلم ِ| الفمیم .
‹ 𝓡𝓪𝔂𝓮𝓱𝓮 𝓶𝓪𝓱 ›
مابین اعضای چنل که میگردم یه اکانتهای نازی میبینم، مثل این اکانت ِقشنگمون 💘:))