eitaa logo
‹ رایحۀمـٰاه ›
122 دنبال‌کننده
23 عکس
23 ویدیو
1 فایل
. وهوالمحبوب . محب‌عطر ِچای / شیعۀحضرت ِحیدر / دوست‌دار ِجبهه مقاومت 🥲🇵🇸☕>>> - جعبۀتقدیمی 🌟: @Jabe_tag و رایحۀماه / عطر ِماه 🌙. [ کپي ؟ یک صلوات برای حضرت‌ِحجة 🌝 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_49 همین که میرود لب میگزم. اگر صدایمان ر
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› سمیه لبخند پررنگی میزند که اخمم پررنگ‌تر می شود. وای ننه خنده هم بلدی! رو نمی کردی پس چرا!!!!؟ آش خوشمزه لیلاخانوم را که می خورم و همنشین‌های زشت کنارم را هم که تحمل میکنم بالاخره با بااجازه علی من هم تشکر مختصری کرده و به خانه میروم! تا وارد خانه می شوم بدون توجه به علی تشکم را پهن کرده و از شدت خستگی زودی به خواب می روم! · · ─ ·🍃· ─ · · صبح با کرختی از خواب بلند می شوم. علی مشغول کار با لبتابش بود. دستی به موهایم کشیده و نگاهی به ساعت مچی‌ام می اندازم. صبح زود بود! این بشر خواب نداشت؟ -چرا انقدر سر و صدا میکنی؟ بلوف میزدم. من اصلاً با سر و صدای او بیدار نشده بودم! بدون ان که سرش را بلند کند می‌گوید. -صبح بخیر..لیست دانش آموزاتون حاضره. متعجب نیم‌خیز میشوم که بی‌اختیار بند لباسم پایین می‌افتد. علی نگاهش را به سرعت پایین می اندازد. سخت می‌گوید. --چرا یکم مراعات نمی‌کنید؟ اخم میکنم. باز شروع کرد! -مراعات چیو؟ پوفی میکشد و برگه های مقابلش را تا میکند. -مراعات پوشش . . . -خونه خودمه . . . -خونه منم هست . . ! چشم و ابرویی بالا می‌اندازم و با شیطنت میخندم. -محرممی! سرد می‌گوید. -این لیست بچه های این روستاست. به ترتیب سن و به ترتیب جنسیت نوشته شده. قرارشده یکی از اهالی روستا یکی از اتاق‌های خونش رو به مدرسه اختصاص بده. امروز باهمدیگه می‌ریم و اون اتاق رو میبینیم. بعدشم شما فعالیتتون رو شروع می کنید انشاءالله . . با خوشحالی نگاهش میکنم. انگار نه انگار دو دقیقه پیش از دستش عصبی شده بودم! جدا از اخلاقش وای عجب بچه گلی بود این علی! با خوشحالی سمتش میروم و برگه ها را از دستش می گیرم. -واییی چقدر خوب! کارم نصف شد! به قدری خوشحال بودم که متوجه او نبودم. همین که سمتش میچرخم نگاه خیره علی را روی شانه‌هایم شکار میکنم. حق هم داشت. به قدری نزدیک بودیم که من هم بی‌اختیار ضربان قلبم بالا میرود. اما سریع به خودم آمده و میخواهم عقب بروم که یکدفعه فکری شیطنت آمیز به ذهنم خطور میکند. کمی شیطنت که بد نبود؟بود؟ علی بی حواس خیره به تنم بود که جلو میروم و یکدفعه انگاری که پایم پیچ خورده باشد با جیغ خفیفی خودم را رویش می‌اندازم. به قدری طبیعی این کار را انجام می دهم که برای یک لحظه خودم هم تپش قلب می‌گیرم. علی با چشمان گرد شده به چشمان شیطنت آمیزم خیره می‌شود که با ناله ساختگی زمزمه میکنم. -وای . . . ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_50 سمیه لبخند پررنگی میزند که اخمم پررنگ
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› آب دهانش را قورت میدهد. دسته‌ای از موهای بازم را نامحسوس روی گردنش می‌ریزم. با ناز زمزمه میکنم. -علی! او اما یکدفعه به خودش آمده و تا بخواهد از از دستم فرار کند دوباره خودم را نزدیکش میکنم و این بار لب‌هایم را در گودی گردنش فرو میبرم. همین که لبم با پوست داغ تنش برخورد میکند انگار که برق سه فاز بهش وصل کرده باشند، به شدت هلم میدهد و به قدری سرعتی از خانه بیرون می زند که دم درب نزدیک بود زمین بخورد! مات و مبهوت به درب نیمه باز خانه خیره میشوم که چیزی در قلبم فرو می‌ریزد. او..او..در این حد . . ؟ برای یک لحظه از خودم بدم آمد. چطور می‌توانستم یک مرد را اینگونه امتحان کنم؟ او بیچاره چه تقصیری داشت؟ درست بود می‌خواستم اذیتش کنم ولی از این راه؟ خیلی نامردی بود! خیلی بی انصافی بود از نقطه ضعف کسی استفاده کنی و . . . یکدفعه به فکر فرو میروم. شاید هم! شاید هم میخواهم او را به خودم وابسته کنم..شاید می خواهم او را به خودم ملتمس کنم..ولی چرا آیه؟ آیا این کار درستی بود؟ دستی به قلبم میکشم. چه قدر بی‌مهابا میزد! یعنی درست بود؟ کلافه برگه های روی زمین را جمع کرده و سمت لباس هایم می روم. باید هرچه زودتر از خانه بیرون می رفتم. او لباس مناسبی از خانه بیرون نزده بود. باید تنهایش میزاشتم! حداقل امروز! · · ─ ·🍃· ─ · · با ذوق فراوان برگه‌های چاپ شده را بین بچه ها توزیع میکنم. -خب خب اینم از چندتا تمرین درست و حسابی که تا آخر هفته وقت دارید حلشون کنید. عماد دانش آموز مودب کلاس اولی دستش را بالا می برد. -خانم اجازه . . -جانم؟ -میشه بیشتر برگه بدید؟ دلم ضعف می رود. از اینکه می دیدم چه قدر شوق یادگیری دارند دلم می خواست شبانه روز با همه‌شان درس کار کنم! -به مرور بهتون برگه داده میشه پسرم . . گلرخ دختر شیطون کلاس سومی می گوید. -خانم اجازه من؟ -جانم؟ -خانم کی جشن تکلیفمونه؟ لبخند کمرنگی می زنم . -خیلی دوست داری زود مکلف بشی؟ چشمانش ستاره باران می شوند. -آره خیلی خانم معلم! محمد همکالسی گلرخ می گوید. -خانم اجازه ما هم به سن تکلیف میرسیم؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_51 آب دهانش را قورت میدهد. دسته‌ای از مو
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› میخندم. -همتون به سن تکلیف می رسید اما دخترا وقتی به سن نه سالگی برسن و پسرا هم وقتی به سن پانزده سالگی برسن . . . احمد بلند می شود. -یعنی خانم ما امسال مکلف میشیم؟ -بله آقااحمد . . . عماد با انگشت ها ی ش می شمارد. -یعنی من هشتای دیگه بشم مکلف می شم . . . مردم این منطقه برخی شیعه و برخی سنی نشین بودند . با این وجود شیعه و سنی به گرمی و مهربانی کنار همدیگر  زندگي میکردند و از روحانی شیعه که علی باشد استقبال گرمی میکنند . البته مسجد مخصوص خودشان را داشتند ولی از علی اجازه گرفته بودند گهگاهی در نماز جماعت شیعیان شرکت داشته باشند و علی هم با روی باز پذیرفته بود ! مردم این منطقه خیلی به اوامر دینی و آین های مذهبی عقیده و تعصب داشتند . --خب بچه ها خبر خوب اینکه ما هرسال هر دانش اموزی که به سن تکلیف برسه براش هدیه میخریم و کنارش جشن می گیریم . . . چطوره؟ همه از شدت خوشحالی جیغ میکشند . -و امسال سهم هدیه جشن تکلیفیامون میرسه به . . . با ذوق بچه ها را نشان می دهم. -به گلرخ و مریم و زهرا و احمد و علی . . . هر پنج تایشان خوشحال می شوند. -خب بچه ها برای امروز دیگه کافیه . . . وسایالتون رو جمع کنید و تکلیفای فرداتونم حتما بنویسید . . . -خانم اجازه کلا س تموم شد؟ -آره عزیزم . . . میتونید برید . . . خدانگهدار همتون . . . -خانم اجازه . . . خداحافظ . . . -خانم خداحافظ. --خانم . . . · · ─ ·🍃· ─ · · با خستگی وسایلم را داخل کیفم گذاشته و شالم را روی سرم مرتب می کنم . درست بود خیلی در قید و بند حجاب نبودم اما بخاطر حرمت علی که اینجا به عنوان روحانی روستا فعالیت می کرد ، نمی خواستم بی ادبی کرده باشم. به همین خاطر وقتی بیرون میروم، موهایم را پنهان میکنم ! -خسته نباشید خانم معلم . . . سرم را بال می آورم . فواد بود. صاحب خانه این منزل که یکی از اتاق هایش را رایگان در اختیار مدرسه قرار داده بودند. لبخند کوتاهی می زنم . -متشکرم آقای محمدی  . . ‌. -کمکی نیاز ندارید؟ -نه ممنون . . . وسیله خاصی ندارم! سینی به دست نزدیک می آید. -براتون چایی آوردم . . . ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_52 میخندم. -همتون به سن تکلیف می رسید ام
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› واقعا دلم چای میخواست. خسته بودم اما از طرفی هم می ترسیدم دانشگاهم دیر شود! -خیلی زحمت کشیدید.. فکر میکردم منزل نباشید . . . -درسته. ظهرها برای نهار میام خونه . . -مادرتون تشریف دارند؟ سینی چای را روی میزم میگذارد. -بله چطور . . -میخواستم راجع به احمد باهاشون صحبت کنم . . کنجکاو نگاهم میکند. -خب به من بگید در خدمتم. بالاخره احمد برادر کوچیکمه . . ! سری تکان میدهم. -بله درسته. خب حقیقتا من هنوز دو ماهه دارم با بچه ها کار میکنم و تو این دوماه تونستم متوجه استعداد و علاقه بچه‌ها بشم. احمد پسر خیلی مهربان و خونگرمیه و به شدت درس‌خون..شنیدم بعد مدرسه میره بیابون و برای دام‌ها خار جمع میکنه، درسته؟ سر تکان میدهد. -بله. من داخل مغازه مشغولم و احمدهم میره بیابون . . -بله پسر خیلی کاری و آقایی هست. با این حال میخواستم با مادرتون راجع به این مسئله حرف بزنم که احمد یک ستاره خاصه. سطح یادگیری به شدت بالایی داره و عاشق پزشکیه . . . کمی اخم‌هایش درهم می رود. -بله می دونیم اینو . . !!! -سال دیگه باید انتخاب رشته کنه..تا به الانم متوجه شدم غیرحضوری خودش رو به این پایه رسونده و حتی یکسال هم از نظر سنی عقبه . . -بله نبود معلم باعثش شد . . . --اگر ممکنه با مادرتون حرف بزنید شرایطی مهیا بشه تا احمد بتونه بره شهر و رشته تجربی رو ادامه بده . . . کمی مکث میکند. یکدفعه میگوید. -خانم معلم، اینجا اکثرا مشغول دامداری و قالی بافی هستیم . اینجور چیزا به گروه خونی ما نمیخوره. احمدم بچه درس خونیه ولی فک کنم تا سیکل کافیه دیگه...من خودم شش کلاس بیشتر سواد ندارم! -خب این اشتباهه آقای محمدی..احمد نابغست..بزارید استعداداش شکوفا بشه! پوفی می کشد. -بعید میدونم..حتی اگر منم قبول کنم..بعید میدونم مادرم قبول کنه . . ! دلم می‌گیرد. -آخه چرا؟ -طاقت دوری از احمد رو نداره. بعدشم یک سری تعصبات خاصی وجود داره که بعید میدونم قبول کنه. آهی میکشم. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
قشنگه ها ولی زیادیه صورتیههه
اون که آره، من فقط به خاطر بستنی‌ش میرم و گلبرگاش🚶🏻‍♀.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بریم سراغ پارت‌گذاری 💆🏻‍♀🌙!