‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_50 سمیه لبخند پررنگی میزند که اخمم پررنگ
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_51
آب دهانش را قورت میدهد. دستهای از موهای بازم را نامحسوس روی گردنش میریزم.
با ناز زمزمه میکنم.
-علی!
او اما یکدفعه به خودش آمده و تا بخواهد از از دستم فرار کند دوباره خودم را نزدیکش میکنم و این بار لبهایم را در گودی گردنش فرو میبرم. همین که لبم با پوست داغ تنش برخورد میکند انگار که برق سه فاز بهش وصل کرده باشند، به شدت هلم میدهد و به قدری سرعتی از خانه بیرون می زند که دم درب نزدیک بود زمین بخورد!
مات و مبهوت به درب نیمه باز خانه خیره میشوم که چیزی در قلبم فرو میریزد.
او..او..در این حد . . ؟
برای یک لحظه از خودم بدم آمد. چطور میتوانستم یک مرد را اینگونه امتحان کنم؟
او بیچاره چه تقصیری داشت؟ درست بود میخواستم اذیتش کنم ولی از این راه؟
خیلی نامردی بود!
خیلی بی انصافی بود از نقطه ضعف کسی استفاده کنی و . . .
یکدفعه به فکر فرو میروم.
شاید هم!
شاید هم میخواهم او را به خودم وابسته کنم..شاید می خواهم او را به خودم ملتمس کنم..ولی چرا آیه؟ آیا این کار درستی بود؟
دستی به قلبم میکشم. چه قدر بیمهابا میزد!
یعنی درست بود؟ کلافه برگه های روی زمین را جمع کرده و سمت لباس هایم می روم.
باید هرچه زودتر از خانه بیرون می رفتم.
او لباس مناسبی از خانه بیرون نزده بود. باید تنهایش میزاشتم! حداقل امروز!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
با ذوق فراوان برگههای چاپ شده را بین بچه ها توزیع میکنم.
-خب خب اینم از چندتا تمرین درست و حسابی که تا آخر هفته وقت دارید حلشون کنید.
عماد دانش آموز مودب کلاس اولی دستش را بالا می برد.
-خانم اجازه . .
-جانم؟
-میشه بیشتر برگه بدید؟
دلم ضعف می رود.
از اینکه می دیدم چه قدر شوق یادگیری دارند دلم می خواست شبانه روز با همهشان درس کار کنم!
-به مرور بهتون برگه داده میشه پسرم . .
گلرخ دختر شیطون کلاس سومی می گوید.
-خانم اجازه من؟
-جانم؟
-خانم کی جشن تکلیفمونه؟
لبخند کمرنگی می زنم .
-خیلی دوست داری زود مکلف بشی؟
چشمانش ستاره باران می شوند.
-آره خیلی خانم معلم!
محمد همکالسی گلرخ می گوید.
-خانم اجازه ما هم به سن تکلیف میرسیم؟
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_51 آب دهانش را قورت میدهد. دستهای از مو
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_52
میخندم.
-همتون به سن تکلیف می رسید اما دخترا وقتی به سن نه سالگی برسن و پسرا هم وقتی به سن پانزده سالگی برسن . . .
احمد بلند می شود.
-یعنی خانم ما امسال مکلف میشیم؟
-بله آقااحمد . . .
عماد با انگشت ها ی ش می شمارد.
-یعنی من هشتای دیگه بشم مکلف می شم . . .
مردم این منطقه برخی شیعه و برخی سنی نشین بودند . با این وجود شیعه و سنی به گرمی و مهربانی کنار همدیگر زندگي میکردند و از روحانی شیعه که علی باشد استقبال گرمی میکنند .
البته مسجد مخصوص خودشان را داشتند ولی از علی اجازه گرفته بودند گهگاهی در نماز جماعت شیعیان شرکت داشته باشند و علی هم با روی باز پذیرفته بود !
مردم این منطقه خیلی به اوامر دینی و آین های مذهبی عقیده و تعصب داشتند .
--خب بچه ها خبر خوب اینکه ما هرسال هر دانش اموزی که به سن تکلیف برسه براش هدیه میخریم و کنارش جشن می گیریم . . . چطوره؟
همه از شدت خوشحالی جیغ میکشند .
-و امسال سهم هدیه جشن تکلیفیامون میرسه به . . .
با ذوق بچه ها را نشان می دهم.
-به گلرخ و مریم و زهرا و احمد و علی . . .
هر پنج تایشان خوشحال می شوند.
-خب بچه ها برای امروز دیگه کافیه . . . وسایالتون رو جمع کنید و تکلیفای فرداتونم حتما بنویسید . . .
-خانم اجازه کلا س تموم شد؟
-آره عزیزم . . . میتونید برید . . . خدانگهدار همتون . . .
-خانم اجازه . . . خداحافظ . . .
-خانم خداحافظ.
--خانم . . .
· · ─ ·🍃· ─ · ·
با خستگی وسایلم را داخل کیفم گذاشته و شالم را روی سرم مرتب می کنم .
درست بود خیلی در قید و بند حجاب نبودم اما بخاطر حرمت علی که اینجا به عنوان روحانی روستا فعالیت می کرد ، نمی خواستم بی ادبی کرده باشم.
به همین خاطر وقتی بیرون میروم، موهایم را پنهان میکنم !
-خسته نباشید خانم معلم . . .
سرم را بال می آورم .
فواد بود. صاحب خانه این منزل که یکی از اتاق هایش را رایگان در اختیار مدرسه قرار داده بودند.
لبخند کوتاهی می زنم .
-متشکرم آقای محمدی . . .
-کمکی نیاز ندارید؟
-نه ممنون . . . وسیله خاصی ندارم!
سینی به دست نزدیک می آید.
-براتون چایی آوردم . . .
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_52 میخندم. -همتون به سن تکلیف می رسید ام
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_53
واقعا دلم چای میخواست.
خسته بودم اما از طرفی هم می ترسیدم دانشگاهم دیر شود!
-خیلی زحمت کشیدید.. فکر میکردم منزل نباشید . . .
-درسته. ظهرها برای نهار میام خونه . .
-مادرتون تشریف دارند؟
سینی چای را روی میزم میگذارد.
-بله چطور . .
-میخواستم راجع به احمد باهاشون صحبت کنم . .
کنجکاو نگاهم میکند.
-خب به من بگید در خدمتم. بالاخره احمد برادر کوچیکمه . . !
سری تکان میدهم.
-بله درسته. خب حقیقتا من هنوز دو ماهه دارم با بچه ها کار میکنم و تو این دوماه تونستم متوجه استعداد و علاقه بچهها بشم.
احمد پسر خیلی مهربان و خونگرمیه و به شدت درسخون..شنیدم بعد مدرسه میره بیابون و برای دامها خار جمع میکنه، درسته؟
سر تکان میدهد.
-بله. من داخل مغازه مشغولم و احمدهم میره بیابون . .
-بله پسر خیلی کاری و آقایی هست. با این حال میخواستم با مادرتون راجع به این مسئله حرف بزنم که احمد یک ستاره خاصه. سطح یادگیری به شدت بالایی داره و عاشق پزشکیه . . .
کمی اخمهایش درهم می رود.
-بله می دونیم اینو . . !!!
-سال دیگه باید انتخاب رشته کنه..تا به الانم متوجه شدم غیرحضوری خودش رو به این پایه رسونده و حتی یکسال هم از نظر سنی عقبه . .
-بله نبود معلم باعثش شد . . .
--اگر ممکنه با مادرتون حرف بزنید شرایطی مهیا بشه تا احمد بتونه بره شهر و رشته تجربی رو ادامه بده . . .
کمی مکث میکند. یکدفعه میگوید.
-خانم معلم، اینجا اکثرا مشغول دامداری و قالی بافی هستیم . اینجور چیزا به گروه خونی ما نمیخوره. احمدم بچه درس خونیه ولی فک کنم تا سیکل کافیه دیگه...من خودم شش کلاس بیشتر سواد ندارم!
-خب این اشتباهه آقای محمدی..احمد نابغست..بزارید استعداداش شکوفا بشه!
پوفی می کشد.
-بعید میدونم..حتی اگر منم قبول کنم..بعید میدونم مادرم قبول کنه . . !
دلم میگیرد.
-آخه چرا؟
-طاقت دوری از احمد رو نداره. بعدشم یک سری تعصبات خاصی وجود داره که بعید میدونم قبول کنه.
آهی میکشم.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_53 واقعا دلم چای میخواست. خسته بودم اما
- 10 پآرت تقدیم چشمای اکلیلیتون 🪴🌝!(:
نظرتون درمورد رمان رو میشنوم ☕️🚶🏿♂: https://eitaa.com/biinam_app/app?startapp=i_nSXphT3A&btn=رایحۀمآه.؛
یکی از بستنی فروشیهای مورد علاقهام ، باید به خاطرش تا مدینه برم و برگردم 🥲💗🚶🏻♀:
‹ رایحۀمـٰاه ›
یکی از بستنی فروشیهای مورد علاقهام ، باید به خاطرش تا مدینه برم و برگردم 🥲💗🚶🏻♀:
این حجم از صورتی بودن برام قابل هضم نیست 💆🏻♀
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_53 واقعا دلم چای میخواست. خسته بودم اما
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_54
-حالا شما باهاشون حرف بزنید. امیدوارم که جواب بده . . !
سری تکان میدهد.
-باشه چشم. چایتون رو بفرماید.سرد شد . .
لبخند میزنم.
-ممنونم!
همین که میرود با نگرانی حبه قندی داخل دهانم میگذارم. یعنی میشد احمد به هدفش
برسد؟
خدای احمد، خودت مراقبش باش!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
مشغول نوشتن جزوه بودم که ساجده صدایم میزند.
-آیه..این جزوههارو هم میخوای؟
لبخند میزنم.
-وای آره. میشه برام کپی بگیری؟ بعدا باهات حساب میکنم . .
-این چه حرفیه بابا ولی خب چرا خودت نمیبری؟
به ساعت مچیام اشاره میکنم.
-فرصت ندارم. باید زود برسم روستا..وگرنه به شب میخورم . . !
استرس می گیرد.
-وای آره آ یه یک وقتی شب تو جاده نشینی ها . .
سر تکان میدهم و وسایلم را سریع جمع میکنم.
-الانم داره تاریک میشه..من میرم دیگه!
-فردا میبینمت . .
-فعلنی . . .
مقنعهام را مرتب کرده و به سرعت از دانشگاه بیرون میزنم. سوار ماشین که می شوم گوشی همراهم زنگ می خورد. با دیدن شماره ناشناس تعجب میکنم. با اینحال فرصت نداشتم جواب بدهم.
با تمام سرعت پایم را روی پدال گاز میفشارم و به سمت روستا حرکت می کنم. چه قدر از
مامان ممنون بودم که درست فردای روز تولدم اجازه داد کلاس رانندگی ثبت نام کنم!
یکی از ضروریات زندگی همین یادگیری رانندگی است!
حدود یکساعتی راه داشتم. به خانه که میرسم هوا تاریک میشود. نفس عمیقی کشیده و خسته و کوفته وارد خانه می شوم. چراغ خانه لیلاخانوم خاموش بود.
صدای به هم خوردن ظرف و ظروف از آشپزخانه می آمد. علی با شنیدن صدای درب خانه از آشپزخانه بیرون میآید. با دیدنش چشمانم گرد می شود. موهای بورش خیس بودند و به حالت خوش فرمی روی صورتش ریخته بودند.
-سلام . . .
سری تکان میدهم.
-سلام . .
مانتوام را از تنم خارج میکنم. یک تاب حلقه آستین زیرم پوشیده بودم.
-شام درست کردم. میخورید؟
تا اسم شام را میبرد دلم ضعف می رود. وای که چه قدر گرسنه بودم. تا به حال دستپخت علی را هم نخوره بودم . .
پوزخند میزنم!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦