eitaa logo
‹ رایحۀمـٰاه ›
121 دنبال‌کننده
23 عکس
23 ویدیو
1 فایل
. وهوالمحبوب . محب‌عطر ِچای / شیعۀحضرت ِحیدر / دوست‌دار ِجبهه مقاومت 🥲🇵🇸☕>>> - جعبۀتقدیمی 🌟: @Jabe_tag و رایحۀماه / عطر ِماه 🌙. [ کپي ؟ یک صلوات برای حضرت‌ِحجة 🌝 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_116 -الان که می‌ریم خرید. بعدش شما دستور
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -فکر میکنی میخوام چی درست کنم؟ با خنده میگویم: - فکر کنم میخوای کوکوسبزی درست کنی؛ آره؟ بلند بلند می خندد: - آخه به نظر تو اول که مهمونا میان باید بهشون کوکوسبزی بدیم؟ نه! ولی یه چیز دیگه هست که توش سبزی داره. نگاه عاقل اندر سفیهانه‌ای بهش میاندازم: - خب دیگه قطعا میخوای قرمه سبزی درست کنی. بشکنی می زند: - احسنت!باریکلا! خوب زدی به هدف. با ناز صدایش می کنم: - علی آقا؟ - جان دلم؟ - میشه منم کمکت کنم؟ اینطوری من واقعا حوصله‌ام سر میده! لبخند می زند: - آخه خانم جان من دلم نمی خواد اون انگشتای قشنگ شما خسته بشه، بعدشم شما هیچ وظیفه‌ای نداری کار ی انجام بدی تو خونه من! متعجب می گویم: - من وظیفه ندارم؟ مگه زن نباید کارای خونه رو بکنه مرد کارای بیرون رو؟ با سر تایید می کند: - بله درسته! اما یک تقسیم کاری هستش که اهل بیت [ع] قرار دادند و قطعاً اینجوری بهتره اما کار کردن برای مرد واجبه ولی فعالیت و کار کردن تو خونه برای خانم واجب نیست. بلکه الان اگه شما بیای یه خیارم واسه من پوست بکنی به بنده لطف کردی و من باید جبران کنم. - یعنی اینکه خب خانم باید ظرف بشوره، کارای خونه رو انجام بده و بچه داری کنه؛ اینا واقعا وظیفه اش نیست؟ یعنی الان اینا رو انجام نده گناه کار نیست؟ علی با صراحت می گوید. - نه چرا گناه کار باشه؟ تازه منت سر ماهم گذشته! ببین آیه‌خانم، زن تنها وظیفه ای که داره این هستش که در بیرون رفتن از خونه باید از همسرش اجازه بگیره. البته در مواردی مثل امر واجب مثال به سختی افتاده، دیگه داره از دست میره یا اتفاقی افتاده باید مثال دارم میگم کار واجب اطاعت خداها. مثال حج واجب بهش افتاده اینجور موارد نیازی به اجازه همسر نیست. ولی در موارد دیگر باید از همسرش اجازه بگیره. ولی اینکه بخواد تو خونه ظرف بشوره، جارو کنه، آشپزی کنه اصلاً بهش واجب نیست و وظیفه‌اشم نیست بلکه وظیفه مرده، اما اهل بیت [علیه السلام] برای این که زن توی اجتماع اذیت نباشه اومدن یک تقسیم کار کردن که مرد بیرون کار کنه و زن تو خونه. چرا؟ چون زن باارزشه، زن ظریفه، مثل گله! امام علی[ع]میفرماید: زن ریحانه است! یعنی لطافت داره نمیتونه بره کارای سنگین و سخت انجام بده، نمیتونه بره بنایی کنه نمیدونم... خیلی کارای دیگه! زن منبع آرامش هست، می تونه خونه رو آرامش بده، بچه ها رو با آرامشش بزرگ کنه، محبت بده. همه اینا باعث میشه مقام زن بالا بره! ولی در کل اینکه خانم این کارا رو انجام بده همش براش ثواب نوشته میشه. ذوق زده می گویم: - ثواب نوشته میشه؟ واقعا؟ علی چشم روی هم میگذارد و تندتند سبزی خورد می کند: - بله! ثواب براش نوشته میشه! چطور؟ ببین اصلاً اسلام بدجوری به خانم ها بها داده، ما مردا میتونیم بیایم اعتراض کنیم، همون جوری که شما یک سری تفکرات فمنیستی  دارید، ماهم میتونیم بیایم بگیم ماهم یک تفکر مردینستی میخوایم. میخندم: - حتی تفکرشم خنده داره! فکر کن! بیان واسه حقوقشون اعتراض کنن... اونم کجا؟ توی اسلام! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_117 -فکر میکنی میخوام چی درست کنم؟ با خ
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› دستی که چاقو داشت را بالا می برد: - آفرین دقیقا به نکته ظریفی اشاره کردی. به خاطر چی؟ به خاطر اینکه خداوند متعال گفته زنی که یک دونه آب دست شوهرش بده براش توی بهشت کاخ می سازن . بعد شما فکر کن یک پارچ آب بده، این همه غذا بده... چیکارا میکنه! بعد تو فکر کن اینجا دیگه چی قراره بهش بدن. ولی مرد این جوری نیست، وظیفشه! واجبه بهش! برای چی می گن جهاد زن خوب شوهر داری کردنه؟علتش همینه! اگر بتونه همین همسر خودش رو بهش کمک کنه، برای خودش بهشتش رو ساخته دیگه ام نیاز به چیزی نداره. علی در ادامه میگوید: - این رو بدون زن بودن یک موهبته! همه اهل بیت[علیه‌السلام]از دامن حضرت زهرا‌[سلام الله علیها] به دنیا اومدن. نمیبینی میگن حسین فاطمه؟! و نسبت داده میشن به مادرشون!؟ همینقدر بدونید که زنها واقعا جایگاه ویژه‌ای دارند و خدا طور دیگه‌ای بهشون نگاه کرده و اگر بخوایم نگاه کنیم در اسلام به جنس زن بیشتر اهمیت داده شده. هیجان زده میگویم: - ولی علی الان من نباید عذاب وجدان داشته باشم؟ میخندد: - خانم جان! این وظیفه منه این کارا رو انجام بدم، حالم که من تو خونه‌ام، چه غصه‌ای داری؟ من باید خدمت گذار شما باشم که هستم، نوکری‌تونم می کنم؛ غیر اینه؟ شما ساداتی! من انگار دارم به بچه‌های اهل بیت [علیه السلام] خدمت میکنم. بی‌اختیار بغض می کنم: - علی؟ - جان دلم؟ - واقعا نمیدونم بهت چی بگم؟ خیلی خوبی! او هم انگاری حالش دگرگون می شود، سرخ شده سرش را پایین می اندازد، متوجه حالش نمیشوم: - علی خوبی؟ لبخند تلخی می زند: - وقتی اینجوری ازم تعریف می کنی واقعا خجالت زده و شرمنده می شوم! من خیلی آدم بدی‌ام. اصلاً در وصف اون همه تعریف شما نیستم. سرم سوت می کشد، چقدر این فرد می تواند متواضع باشد؟ - علی بس کن! میفهمی چی میگی؟ مگه غیر اینه؟ من حتی یه ذره ام نمی تونم جبران زحماتت رو بکنم. سر تکان می دهد: - اینا زحمت نیست، وظیفه است! میخندم: - علی ممنون که هستی! · · ─ ·🍃· ─ · · علی با تلفن حرف میزد، بابابزرگ بود. قرار بود تا ظهر برسند اینجا. بابابزرگ تمام ماجرا را برای مامان تعریف کرده بود. علی با شرمندگی به حرف های بابابزرگ گوش میداد. خیلی ناراحت بودم، خیلی غصه داشتم برای مامان! نمی دانستم باید چه واکنشی نشان بدهم؟ بابابزرگ می گفت زمانی که بهش گفته است خیلی حالش بد شده، حالش آنقدر خراب می شود که زنگ میزنند اورژانس! اما خب خداروشکر فقط فشارش افتاده بود و بعد از زدن یک سرم به خانه برمی گردند. تا زمانی که این جا برسند دل در دلم نبود! کاش مامان زودتر برسد! نیاز داشتم به آغوشش، به آغوش گرم مادرانه‌اش! خیلی دلتنگش بودم و می دانستم به مامان احتیاج دارم!مامان درست بود خیلی در خانه نبود اما واقعا هم برایم پدری کرده بود و هم مادری! نگذاشته بود آب در دلم تکان بخورد. اما حال این گونه قرار بود همین دیگر را ملاقات کنیم. خدایا هم به من هم به مادرم صبر بده! علی تماس را که قطع میکند سمت من بر میگردد، لبخند میزند: - نگران نباش خانمم! بابابزرگ می گفت حال مادرت بهتر شده، فقط دلش میخواد ببینتت! خواهش می کنم نگران نشو! غصه‌ام نخور! بغض میکنم. - مگه میشه علی؟همین که فشارش افتاده و رفته بیمارستان، از کجا معلوم؟ شاید اتفاقات بدتری افتاده و بابابزرگ سر بسته برامون تعریف کرده. چشم روی هم می گذارد. - نگران نباش! بابابزرگ دروغ که نمیگن. اینم خاطرت جمع، بعدشم تا ظهر می رسن، فکر کنم یک الی دو ساعت دیگه اینجا باشند. -راستی . . . چشمک می زند. - یک خبر خوشم بدم؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_118 دستی که چاقو داشت را بالا می برد: -
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› خوشحال می گویم: - چی؟ - امین هم قراره بیاد. - راست میگی؟ چیشده که آقا منت سر ما گذاشتن با اون همه مشغله های کاریشون؟ - دیگه گفته دلش واسه ما تنگ شده! - خیلی خبر خوبی بود! امیدوارم با اومدن امین خیلی جو متشنج نباشه! دست به آسمان بلند میکند: - قطعا همین طوره! توکل برخدا! سمت عبا و عمامه اش میرود: - خب خانم من تا اون موقع بروم مسجد، غذا که لیلاخانم میاد بهش سر می زنه؛ رو گازه! شما هم استراحت بکن، توکلت هم به خدا باشه! من زود برمی گردم... نماز رو که بخونم برگشتم! انشاءالله تا اون موقع هم بابابزرگ اینا میرسن. نزدیک درب می شود: - آیه خانم؟ - جانم؟ - نبینم فکرای تلخ کردی ها! توکلت به خدا باشه! لبخند که میزنم، دلش قرص می شود و میرود. همین که میرود بی‌اختیار گریه میکنم: - خدایا خودت درستش کن . . . ! · · ─ ·🍃· ─ · · بااسترس علی را صدا میزنم: - علی ؟ یک دقیقه بیا! علی ملاقه به دست نزدیکم می شود: - جانم؟ چیشده؟ - علی بیا همون لباس من رو بده، یهو میبینی میرسند! یهو می گوید: - آخ آخ راست میگی! بذار زیر گاز رو کم کنم، الان میام. دوباره به آشپزخانه برگشته و بعد از کم کردن زیر گاز نزدیکم میشود: - خب لباست کدومه؟ کدوم رو قراره بپوشی؟ دستی بین موهایم میکشم: - وای نمیدونم چی بپوشم، به نظرت چیکار کنم؟ - خب نمی دونم... میخوای چندتاش رو انتخاب کن، بعد باز از بین اون ها دوباره یکی انتخاب کن! از داخل سبد لباس هایم چندتا تونیک بیرون می کشد: - خب ببین اینا . . . یهو می گوید: - میگم آیه خانم؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_119 خوشحال می گویم: - چی؟ - امین هم قر
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› - جانم؟ - این تونیک ها یکم کوتاه نیست؟ با کنجکاوی نگاهش میکنم: - آره راست میگی! متوجه می شوم که منظورش به حضور امین بود، خنده‌ام میگیرد! این لباس ها همه مربوط به زمانی بود که خیلی در قید و بند حجاب نبودم. خجالت زده میگویم: - یک دونه تونیک سفید دارم، اون اندازه اش خیلی بلنده! میخوای همون رو بهم بده! واسه الان هم مناسبه... چون هوا یکم خنکه! با دیدن تونیک سفیدم سری تکان می دهد: - آره! فکر کنم این یکی مناسبه! تونیک را به دستم داده و لپم را می کشد: - احسنت به خانم سنگین خودم! ذوق زده می شوم، از این که حتی زیر پوستی تشویقم کرده بود حس خوبی بهم دست میداد،با هیجان به ساعت اشاره می کنم: - فکر کنم الانا برسن، نه؟ شانه را برداشته و موهایش را شانه می زند: - احتمال زیاد! - علی آقا؟ یک دقیقه برو تو آشپزخونه دیگه! چشمانش درشت میشود: - چرا؟من که اون موقع اونجا بودم! - علی! می خوام لباسم رو عوض کنم. آهانی می گوید و با شیطنت می خندد: - خب راحت باش، مشکلی نیست. من که شوهرتم! حرص میخورم: - علی الان می رسن، الان وقت شیطنت کردن نیست! -شیطنت؟ کی شیطنت میکنه؟ من؟ نه بابا! مگه دروغ میگم؟ مگه شوهرت نیستم؟ با حرص می گویم: - علی! میخندد: - خیلی خب! خودت رو زشت نکن...! الان میرم، صبر کن دو دقیقه! شانه را که کنار میگذارد، با خنده و سروصدا وارد آشپزخانه میشود. واقعا بعضی کارهایش خیلی عجیب بود. بهش نمی آمد! اگر یکی بیرون از خانه تصور میکرد که حاج آقای روستا، حاج آقا با آن همه سرسنگینی و محجوبیت و سر به زیری! در خانه اینقدر شیطنت می کند، قطعا باور نمی کرد! و چقدر من این حجب و حیایش را دوست داشتم، حجب و حیایی که مختص من بود، برای خانه مان بود! این نشان دهنده این بود که تعهد در زندگی ما موج می زد، تعهدی که علی با نگاه سر به زیرش ساخته بود؛ و من چقدر در تلاش بودم که همانند او عمل کنم. این طوری زندگی ، رنگ و بوی زیبایی دارد! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_120 - جانم؟ - این تونیک ها یکم کوتاه نی
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› به این نتیجه رسیده بودم اگر من، نگاهم هرز باشد و هر چهره‌ای مهمان نگاه من باشد، بدون اختیار ممکن است که از همسرم دل سرد شوم! باب مقایسه باز شود! من این را نمی خواستم، میخواستم علی تنها برای من باشد. چه میشد کرد؟ آدم یزادیم... نمیشود گفت همسر ما بهترین فرد روی کره زمین است! چه بسا با یک نگاه شیفته یک نفر دیگر یا شیفته و مجذوب صدا و رفتار دیگری بشویم و خب این نه در دین گنجانده شده است و نه در منطق و انسانیت! شاید باورمان نشود اما اگر یک بار این کار را انجام بدهیم می بینیم چه شیرینی عجیبی وارد زندگی مان میشود! البته این حفظ نگاه تنها مختص متاهل ها نبود؛ این حفظ نگاه برای مجرد ها هم باعث فایده است! اگر در جامعه ما همه یاد می گرفتن که وارد حریم دیگران نشوند؛ چه کسی که در اجتماع با پوشش بد عمل می کند و باعث نابودی خانواده ها می شود و چه کسی که با نگاه کردن خودش این اجازه رو میدهد که دخالت فرد دیگری وارد زندگی‌اش بشود و آسیبش گربیان گیر خانواده اش شود! پس هردو مقصرند...هم کسی که نگاهش را حفظ نمی کند و هم کسی که حجابش را! این نگاه مرد و حجاب زن، تنها مختص آنها نیست! بلکه نگاه زن و حجاب مرد هم از این امر مستثنا نیست! هم نشینی با علی، موجب شده بود که نگاه و تفکراتم عمیقتر بشوند، برای هر مسئله ای که میخواستم یاد بگیرم علی به من زمان میداد! شاید یک هفته طول می کشید تا یک مسئله و احکام را بتوانم بپذیرم و قبول کنم. اونم نیخواست از روی هیجان، مسئله ای را بپذیرم؛ بهم مهلت می داد تا درمورد مسئله فکر کنم، تحقیق کنم و با عقلم بپذیرم! ترجیح میدادم به گفته قرآن و خدا عمل کنم، به زنان و مردان مسلمان بگو نگاه خود را از نامحرم حفظ کنند! خودش نیز در امر به من کمک می کرد و کتاب های مورد نظر رو معرفی می کرد، چقدر هم ممنون‌اش بودم بابت این کار که نگاه من را به این دریچه از زندگی باز کرده بود و تازه فهمیده بودم هرکه عاقل است، دین دار است! چرا که دین اسلام، دین عاقل است! به قول علی خداوند متعال در آیه دوم سوره مبارکه بقره میفرماید: -بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم که این کتاب قرآن فقط مختص متقین و با تقوایان هست، خدا دین رو برای هرکس نیا فریده که هرکسی بیاید و شیفته دین شود! تنها کسانی که میتوانند مجذوب دین شوند که عاشق باشند، عاقل باشند! دین محفلی عاشقانه است... عاشقان خدا! خدایی که صاحب قلب انسان هاست و بقیه ساکن آن...! از امروز به بعد علی ساکن قلب من بود، ساکن قلبی که صاحبش خدا بود...! استرس امانم را بریده بود، علی کنارم نشسته و مشغول خواندن قرآن بود؛ آن هم با صدای بلند! میخواست آرامش را با کلمات خدا به جان هردویمان تزریق کند. بابابزرگ گفته بود که مامان، خیلی بی قراری میکرده، اما الان خیلی بهتر است. فقط دلش می خواهد من را زودتر ببیند ، باید الان ها می رسیدند دیگر! غذا آماده بود و علی تمام مقدمات مهمانی را چیده بود، واقعا ازش ممنون بودم که یک تنه تمام زحمت ها را کشیده بود... هم زحمت استرس ها و هم زخمت میزبانی! بی‌اختیار ناخن هایم را درون دهانم برده و میخواهم مشغول کندشان بشوم که یک دفعه صدای درب بلند می شود، با استرس می لرزم و به علی می گویم: - اومدن؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_121 به این نتیجه رسیده بودم اگر من، نگاه
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› علی لبخند گرمی میزند و قرآن را می بوسد: - انشاءالله که اون ها هستند. قرآن را روی رحلی که بر روی طاقچه بود گذاشت و سمت درب می رود. میدانستیم که لیلاخانم، اکثراً مهمان نداشتند و این صدای درب خانه در این ساعت روز، مطمئناً نشان از مهمانان ما بود. بی‌اختیار بغض میکنم، ندیده دلم برای مامان تنگ شده بود: - خدایا خودت درستش کن، خودت یک کاری کن مامان زیاد اذیت نشه! من...به من صبر بده، به منی که تا به‌ حال تحمل کرده بودم و مشکلی با این مسئله نداشتم، انشاءالله این صبر را به مادر هم حواله کن! از آمدن علی کمی می‌گذرد؛ حتما مراسم دیده بوسی کمی طول کشیده بود، فقط امیدوار بودم مامان چیزی را از چشم علی نبیند که واقعا عذاب وجدان رهایم نمی کرد. بالاخره انتظار سر میرسد و درب خانه باز میشود، اول از همه قامت بابابزرگ را میبینم. با دیدنش تمام دلتنگی‌ها به جانم هجوم می‌آورد، چقدر دلم برای لبخند پدرانه‌اش تنگ شده بود! با دیدن‌اش یاد بابا می‌افتم، همان قدر مهربان، همان قدر خوش قلب و خوش خنده! بابابزرگ با دیدنم که روی تشک دراز کشیده بودم، بغض می‌کند و سمت من می آید و محکم در آغوش خودش مرا جا میدهد. بعد از آن مادربزرگ و بعد مادرم وارد خانه میشوند! نمیدانم چرا اما انگار از نگاه به مادر گریزان بودم، گویا خجالت می کشیدم. مادربزرگ تا مرا می بیند می زند زیر گریه... مطمئن بودم خیلی در تلاش بود که گریه نکند اما انگاری نمیتواند، همین که چشمم در چشم نگران و دلتنگ مامان می افتد من هم بی‌اختیار میزنم زیر گریه! مامان نزدیک‌ام آمده و محکم در آغوشم می گیرد و با صدای بلند شروع میکند به گریه کردن؛ در میان گریه فقط یک جمله می گوید: - خدا یاشکرت! میان بغض نگاهم خیره علی می شود. که شرمنده و سربه زیر گوشه ای از خانه ایستاده و امین هم دستش را دور شانه های برادرش انداخته و سعی میکند او را دلداری دهد! چقدر دلم برای امین هم تنگ شده بود، همگی دورم را احاطه کرده بودند و یکی میگریست و دیگری سعی در آرام کردن دیگری داشت! حسابی که در آغوش مادر اشک می ریزم و او هم خودش را خالی می کند، کنار می کشیم! مادربزرگ گونه ام را و پدربزرگ پیشانی ام را میبوسد! مامان با بغض می گوید: - این چه کاری بود که کردی با خودت آیه؟ شرمنده می گویم: - مامان! حکمت خدا بوده، دست من که نبود! شما ببخشید که بهت نگفتم، خیلی شرمنده! بغض می کند: - من الان باید بفهمم؟ من الان باید بفهمم؟ میگم چرا این همه بهت زنگ می زدم خاموش بودی ، سراغت رو از علی هم که می گرفتم میگفت سرت شلوغه... هردفعه یک بهانه! مامان جان چطور تونستی؟ با بغض می گویم: - مامان من واقعا نمیخواستم اذیت بشی کی راضیه به این وضعیت؟ ولی خداروشکر سالم موندم، زنده موندم! الان به راحتی میتونم نفس بکشم، حرف بزنم، دستام رو تکون بدم! فقط پاهام اینطوری شده، تازه پزشک ها بهمون گفتن زیاد هم اوضاعامون بدخیم نیست. انشاءالله امید هست که خوب بشه! دارم فیزیوتراپی میرم، نگران نشو! با ناراحتی به اطراف اشاره می کند: - اینجا؟ فیزیوتراپی؟ واقعا فکر کردی اینجا قراره درمان بشی؟ دست روی دستش میگذارم: - مامان جان! نگران نشو! همه چیز به خدا برمی گرده، شاید خدا بهبودی من رو تو دست همین یکی از ضعیفترین پزشک های کره زمین گذاشته باشه. قانع نمیشود: - آیه! منطقی صحبت کن دخترم... من که به مهربونی و رئوف خدای مهربون که شک ندارم! اما الان بحث فلج بودن هست! می فهمی دختر؟ می فهمی واقعا داری چی میگی؟ بابابزرگ سعی میکند مامان را آرام کند: - عیبی نداره دخترم! به نظرم فعلاً یکم بشینیم استراحت کنیم، درموردش حرف میزنیم وقت زیاده! مامان بزرگ هم تائید می کند: - آره اینطوری بهتره! علی با لبخند می گوید: - خیلی خوش اومدید. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_122 علی لبخند گرمی میزند و قرآن را می بو
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› خطاب به مامان می گوید: - باز هم ازتون عذر میخوام که این قدر دیر شد، دست خودمون نبود، نمی خواستیم نگرانتون کنیم! مامان گله‌مند بود، از چهره اش مشخص بود: - از شما توقع نداشتم علی آقا، من یک مادرم! وقتی جگرگوشه من اینطوری شده من باید آخر از همه بفهمم؟ اینه رسمش؟ علی چیزی نداشت بگوید، جلوی مامان را میگیرم: - مامان من ازش خواستم، لطفا دلگیر نشو، حق بده! ما که نمیدونستیم که قراره چه اتفاقی بیافته... منتظر جواب بودیم که بعدش به همتون بگیم. علی دوباره عذرخواهی میکند و به آشپزخانه میرود تا برای مهمان هایمان چایی بیاورد، امین با لبخند کنارم می نشیند، همان طور که نگرانی در نگاهش پیدا بود اما با شوخی می‌گوید: - چطوری دخترعمو؟ می بینم بازم زبونت درازه ها! میان بغض می خندم: - زبونم درازه؟ نگران نباش! من تا زمانی که خدا بهم عمر بده همچنان در خدمت شما هستم. با خنده میگوید: - عیبی نداره در خدمت باش! فقط با زبونت نیش نزن! باشه؟ ابرو بالا می اندازم: - باشه روش فکر میکنم . . ! دوباره سمت مامان برمی گردم: - مامان؟ من رو ببخش واقعا... خیلی دلم برات تنگ شده بود! خیلی خوشحالم که این جایی. مامان لبخند می زند: - همین که دیدمت، انگار خدا دنیا رو دو دستی بهم داده، آیه تو هنوز مادر نشدی ببینی تا وقتی اینجا برسم چی کشیدم؟! شرمنده سر خم می کنم: - حق با توعه مامان ولی خب این اتفاق تقصیر هیچ کس نیست! پس باید بپذیرماش... پس کمکم کن، بتونم بپذیرم اش؛ سخت تر نکن این راه رو برای من. سر تکان می دهد: - درسته مامان جان! درسته! حق با تو هست و خیلی خوشحالم این قدری بزرگ شدی که تونستی با این مسئله به خوبی کنار بیای! لبخند تلخی میزنم: - باهاش کنار نیومدم، دارم میپذیرم اش... به عنوان یک واقعیت زندگی! علی با سینی چای بر میگردد و یکی یکی خم شده و به همه چای تعارف می کند، بابابزرگ به گرمی شانه‌اش را فشرده و چای بر می دارد. - می بینم که کدبانویی شده آقا! علی خجالت زده سر ی تکان می دهد: - کدبانو نشدیم... کدآقا شدیم! علی و امین با شوخی و خنده سفره را پهن میکنند و همگی پشت سفره می نشینند! مامان بزرگ مشغول کشیدن غذا می شود، مامان اما از کنارم جم نمی خورد و دستانم را در دستانش می گیرد! - منم همین جا می خورم. علی با لبخند حرفش را تائید کرده و یک سینی برای مامان و یک سینی برای من می‌آورد: - راحت باشید همینجا بخورید. سفره دقیقاً کنار تشک من پهن شده بود، با دیدن خانواده قشنگمان دلم ضعف میرود! چقدر زیبا بود، چقدر زیبا بود که همگی دور هم جمع بودیم و می خندیدیم! انگار نه انگار که کسی پایش فلج شده باشد و کسی بغض گرفته باشد... همه و همه خوش بودیم! خدایا برای این لحظات ازت شکر میکنم... خدایاشکرت! · · ─ ·🍃· ─ · · بابابزرگ و امین و علی برای نماز باهم به مسجد رفته بودند. مامان بزرگ مشغول صحبت با لیلاخانم بود که تازه به جمع ما پیوسته بود و مامان هم کنار من نشسته بود و دستم را نوازش میکرد. -آیه مامان، اینجا چی کارا میکردی؟ -هم درس میخوندم هم درس میدادم . . غمگین می گویم. -ولی الان دیگه نمیشه درس بخونم. فقط درس میدم. متعجب می گوید. -درس میدی؟واقعا؟ چطوری؟ لبخند محوی می زنم. -بچه ها میان اینجا. تو خونمون. علی هم کمک میکنه! لبخند کمرنگی می زند. -آیه..زندگی خوبه؟! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_123 خطاب به مامان می گوید: - باز هم ازت
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› بی اختیار میگویم. -مامان من دارم واقعا زندگی می کنم! بغض میکند. -ولی شرایط زندگی اینجا خیلی سخته که..آبتون رو که یک روز در میون میارن . چیزی که زیاده گرد و خاکه...سرویس بهداشتی تونم که بهتره نگم.. آیه چطور ممکنه؟! دختر نازنازی من؟ اینجا؟ میخندم. -میبینی مامان دنیارو؟ ولی راضیم! حس میکنم دارم بزرگ می شم موهای م را نوازش می کند. -درست مثل پدرتی. سخت و محکم! هیجان زده میشوم. -واقعا؟ چشم روی هم می گذارد. -هم از نظر چهره هم اخلاق خیلی به پدرت شباهت داری. واسه همین اخلاقاش بود شیفتش شدم و مهرش به دلم افتاد! انگاری مادر دوباره داشت سر دلش را برایم باز میکرد. در این سالها بارها شده بود برایم از بابا بگوید. خودمم‌ مشتاق بودم. دلم میخواست از پدرم همه چیز بدانم. ندیده اسطوره زندگی ام بود! -مامان، ازم راضی هستی؟ لبخند گرمی میزند. -مگه میشه نباشم؟ دختر قوی من! لیلاخانم با ذوق می گوید. -ماشاءالله چه دختری تربیت کردید. وقار و متانت از سر و روش میباره. کل بچه های روستا عاشق آیه جان هستند. از علی آقا هم که نگم. بیشتر جوونای روستا مسجدی شدن. خیلی رابطه گرم و صمیمی با جوونا دارن. مسجد کوچیک روستامون پر شده از جوونایی که واسه هیئت و مراسم و مولودی سر و دست می شکونند! مامان بزرگ لبخند خوشحالی می زند. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
صبر کنید تا به تك تكه پیام‌هاتون جواب بدم عزیزای ِندیده ❤️✨*
‹ رایحۀمـٰاه ›
- 𝟭𝟬 پآرت تقدیم چشمای عسلی‌تون 🎀🌙!(: نظرتون درمورد رمان رو میشنوم ☕️🚶🏿‍♂: https://eitaa.com/biinam_a
سلام رمان آیه و علی عالیه فقط اینکه کلا چند تا پارته * سلام عزیزکرده، حدوداً 190پارت ✨