‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_121 به این نتیجه رسیده بودم اگر من، نگاه
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_122
علی لبخند گرمی میزند و قرآن را می بوسد:
- انشاءالله که اون ها هستند.
قرآن را روی رحلی که بر روی طاقچه بود گذاشت و سمت درب می رود.
میدانستیم که لیلاخانم، اکثراً مهمان نداشتند و این صدای درب خانه در این ساعت روز،
مطمئناً نشان از مهمانان ما بود.
بیاختیار بغض میکنم، ندیده دلم برای مامان تنگ شده بود:
- خدایا خودت درستش کن، خودت یک کاری کن مامان زیاد اذیت نشه! من...به من صبر
بده، به منی که تا به حال تحمل کرده بودم و مشکلی با این مسئله نداشتم، انشاءالله این صبر را به مادر هم حواله کن!
از آمدن علی کمی میگذرد؛ حتما مراسم دیده بوسی کمی طول کشیده بود، فقط امیدوار بودم مامان چیزی را از چشم علی نبیند که واقعا عذاب وجدان رهایم نمی کرد.
بالاخره انتظار سر میرسد و درب خانه باز میشود، اول از همه قامت بابابزرگ را میبینم.
با دیدنش تمام دلتنگیها به جانم هجوم میآورد، چقدر دلم برای لبخند پدرانهاش تنگ شده بود! با دیدناش یاد بابا میافتم، همان قدر مهربان، همان قدر خوش قلب و خوش خنده! بابابزرگ با دیدنم که روی تشک دراز کشیده بودم، بغض میکند و سمت من می آید و محکم در آغوش خودش مرا جا میدهد.
بعد از آن مادربزرگ و بعد مادرم وارد خانه میشوند! نمیدانم چرا اما انگار از نگاه به مادر
گریزان بودم، گویا خجالت می کشیدم.
مادربزرگ تا مرا می بیند می زند زیر گریه... مطمئن بودم خیلی در تلاش بود که گریه نکند اما انگاری نمیتواند، همین که چشمم در چشم نگران و دلتنگ مامان می افتد من هم بیاختیار میزنم زیر گریه! مامان نزدیکام آمده و محکم در آغوشم می گیرد و با صدای بلند شروع میکند به گریه کردن؛ در میان گریه فقط یک جمله می گوید:
- خدا یاشکرت!
میان بغض نگاهم خیره علی می شود.
که شرمنده و سربه زیر گوشه ای از خانه ایستاده و امین هم دستش را دور شانه های برادرش انداخته و سعی میکند او را دلداری دهد!
چقدر دلم برای امین هم تنگ شده بود، همگی دورم را احاطه کرده بودند و یکی میگریست و دیگری سعی در آرام کردن دیگری داشت! حسابی که در آغوش مادر اشک می ریزم و او هم خودش را خالی می کند، کنار می کشیم!
مادربزرگ گونه ام را و پدربزرگ پیشانی ام را میبوسد! مامان با بغض می گوید:
- این چه کاری بود که کردی با خودت آیه؟
شرمنده می گویم:
- مامان! حکمت خدا بوده، دست من که نبود! شما ببخشید که بهت نگفتم، خیلی شرمنده!
بغض می کند:
- من الان باید بفهمم؟ من الان باید بفهمم؟ میگم چرا این همه بهت زنگ می زدم خاموش بودی ، سراغت رو از علی هم که می گرفتم میگفت سرت شلوغه... هردفعه یک بهانه!
مامان جان چطور تونستی؟
با بغض می گویم:
- مامان من واقعا نمیخواستم اذیت بشی
کی راضیه به این وضعیت؟ ولی خداروشکر سالم موندم، زنده موندم! الان به راحتی میتونم نفس بکشم، حرف بزنم، دستام رو تکون بدم! فقط پاهام اینطوری شده، تازه پزشک ها بهمون گفتن زیاد هم اوضاعامون بدخیم نیست. انشاءالله امید هست که خوب بشه! دارم فیزیوتراپی میرم، نگران نشو!
با ناراحتی به اطراف اشاره می کند:
- اینجا؟ فیزیوتراپی؟ واقعا فکر کردی اینجا قراره درمان بشی؟
دست روی دستش میگذارم:
- مامان جان! نگران نشو! همه چیز به خدا برمی گرده، شاید خدا بهبودی من رو تو دست
همین یکی از ضعیفترین پزشک های کره زمین گذاشته باشه.
قانع نمیشود:
- آیه! منطقی صحبت کن دخترم... من که به مهربونی و رئوف خدای مهربون که شک ندارم! اما الان بحث فلج بودن هست! می فهمی دختر؟ می فهمی واقعا داری چی میگی؟
بابابزرگ سعی میکند مامان را آرام کند:
- عیبی نداره دخترم! به نظرم فعلاً یکم بشینیم استراحت کنیم، درموردش حرف میزنیم وقت زیاده!
مامان بزرگ هم تائید می کند:
- آره اینطوری بهتره!
علی با لبخند می گوید:
- خیلی خوش اومدید.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_122 علی لبخند گرمی میزند و قرآن را می بو
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_123
خطاب به مامان می گوید:
- باز هم ازتون عذر میخوام که این قدر دیر شد، دست خودمون نبود، نمی خواستیم نگرانتون کنیم!
مامان گلهمند بود، از چهره اش مشخص بود:
- از شما توقع نداشتم علی آقا، من یک مادرم! وقتی جگرگوشه من اینطوری شده من باید
آخر از همه بفهمم؟ اینه رسمش؟
علی چیزی نداشت بگوید، جلوی مامان را میگیرم:
- مامان من ازش خواستم، لطفا دلگیر نشو، حق بده! ما که نمیدونستیم که قراره چه اتفاقی
بیافته... منتظر جواب بودیم که بعدش به همتون بگیم.
علی دوباره عذرخواهی میکند و به آشپزخانه میرود تا برای مهمان هایمان چایی بیاورد، امین با لبخند کنارم می نشیند، همان طور که نگرانی در نگاهش پیدا بود اما با شوخی میگوید:
- چطوری دخترعمو؟ می بینم بازم زبونت درازه ها!
میان بغض می خندم:
- زبونم درازه؟ نگران نباش! من تا زمانی که خدا بهم عمر بده همچنان در خدمت شما هستم.
با خنده میگوید:
- عیبی نداره در خدمت باش! فقط با زبونت نیش نزن! باشه؟
ابرو بالا می اندازم:
- باشه روش فکر میکنم . . !
دوباره سمت مامان برمی گردم:
- مامان؟ من رو ببخش واقعا... خیلی دلم برات تنگ شده بود! خیلی خوشحالم که این جایی.
مامان لبخند می زند:
- همین که دیدمت، انگار خدا دنیا رو دو دستی بهم داده، آیه تو هنوز مادر نشدی ببینی تا وقتی اینجا برسم چی کشیدم؟!
شرمنده سر خم می کنم:
- حق با توعه مامان ولی خب این اتفاق تقصیر هیچ کس نیست! پس باید بپذیرماش... پس کمکم کن، بتونم بپذیرم اش؛ سخت تر نکن این راه رو برای من.
سر تکان می دهد:
- درسته مامان جان! درسته! حق با تو هست و خیلی خوشحالم این قدری بزرگ شدی که
تونستی با این مسئله به خوبی کنار بیای!
لبخند تلخی میزنم:
- باهاش کنار نیومدم، دارم میپذیرم اش... به عنوان یک واقعیت زندگی!
علی با سینی چای بر میگردد و یکی یکی خم شده و به همه چای تعارف می کند، بابابزرگ به گرمی شانهاش را فشرده و چای بر می دارد.
- می بینم که کدبانویی شده آقا!
علی خجالت زده سر ی تکان می دهد:
- کدبانو نشدیم... کدآقا شدیم!
علی و امین با شوخی و خنده سفره را پهن میکنند و همگی پشت سفره می نشینند!
مامان بزرگ مشغول کشیدن غذا می شود، مامان اما از کنارم جم نمی خورد و دستانم را در دستانش می گیرد!
- منم همین جا می خورم.
علی با لبخند حرفش را تائید کرده و یک سینی برای مامان و یک سینی برای من میآورد:
- راحت باشید همینجا بخورید.
سفره دقیقاً کنار تشک من پهن شده بود، با دیدن خانواده قشنگمان دلم ضعف میرود! چقدر زیبا بود، چقدر زیبا بود که همگی دور هم جمع بودیم و می خندیدیم!
انگار نه انگار که کسی پایش فلج شده باشد و کسی بغض گرفته باشد... همه و همه خوش
بودیم! خدایا برای این لحظات ازت شکر میکنم... خدایاشکرت!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
بابابزرگ و امین و علی برای نماز باهم به مسجد رفته بودند. مامان بزرگ مشغول صحبت با لیلاخانم بود که تازه به جمع ما پیوسته بود و مامان هم کنار من نشسته بود و دستم را نوازش میکرد.
-آیه مامان، اینجا چی کارا میکردی؟
-هم درس میخوندم هم درس میدادم . .
غمگین می گویم.
-ولی الان دیگه نمیشه درس بخونم. فقط درس میدم.
متعجب می گوید.
-درس میدی؟واقعا؟ چطوری؟
لبخند محوی می زنم.
-بچه ها میان اینجا. تو خونمون. علی هم کمک میکنه!
لبخند کمرنگی می زند.
-آیه..زندگی خوبه؟!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_123 خطاب به مامان می گوید: - باز هم ازت
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_124
بی اختیار میگویم.
-مامان من دارم واقعا زندگی می کنم!
بغض میکند.
-ولی شرایط زندگی اینجا خیلی سخته که..آبتون رو که یک روز در میون میارن . چیزی که زیاده گرد و خاکه...سرویس بهداشتی تونم که بهتره نگم..
آیه چطور ممکنه؟! دختر نازنازی من؟ اینجا؟
میخندم.
-میبینی مامان دنیارو؟ ولی راضیم! حس میکنم دارم بزرگ می شم
موهای م را نوازش می کند.
-درست مثل پدرتی. سخت و محکم!
هیجان زده میشوم.
-واقعا؟
چشم روی هم می گذارد.
-هم از نظر چهره هم اخلاق خیلی به پدرت شباهت داری. واسه همین اخلاقاش بود شیفتش شدم و مهرش به دلم افتاد!
انگاری مادر دوباره داشت سر دلش را برایم باز میکرد. در این سالها بارها شده بود برایم از بابا بگوید.
خودمم مشتاق بودم. دلم میخواست از پدرم همه چیز بدانم. ندیده اسطوره زندگی ام بود!
-مامان، ازم راضی هستی؟
لبخند گرمی میزند.
-مگه میشه نباشم؟ دختر قوی من!
لیلاخانم با ذوق می گوید.
-ماشاءالله چه دختری تربیت کردید. وقار و متانت از سر و روش میباره. کل بچه های روستا عاشق آیه جان هستند. از علی آقا هم که نگم. بیشتر جوونای روستا مسجدی شدن. خیلی رابطه گرم و صمیمی با جوونا دارن. مسجد کوچیک روستامون پر شده از جوونایی که واسه هیئت و مراسم و مولودی سر و دست می شکونند!
مامان بزرگ لبخند خوشحالی می زند.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_124 بی اختیار میگویم. -مامان من دارم وا
- 𝟭𝟬 پآرت تقدیم چشمای عسلیتون 🎀🌙!(:
نظرتون درمورد رمان رو میشنوم ☕️🚶🏿♂: https://eitaa.com/biinam_app/app?startapp=i_nSXphT3A&btn=رایحۀمآه.؛
‹ رایحۀمـٰاه ›
- 𝟭𝟬 پآرت تقدیم چشمای عسلیتون 🎀🌙!(: نظرتون درمورد رمان رو میشنوم ☕️🚶🏿♂: https://eitaa.com/biinam_a
سلام رمان آیه و علی عالیه فقط اینکه کلا چند تا پارته
*
سلام عزیزکرده، حدوداً 190پارت ✨
‹ رایحۀمـٰاه ›
- 𝟭𝟬 پآرت تقدیم چشمای عسلیتون 🎀🌙!(: نظرتون درمورد رمان رو میشنوم ☕️🚶🏿♂: https://eitaa.com/biinam_a
ببین رمان عالیه... شما هم خیلی مهربونی.! ولی خب درک کن ذهن مون درگیر میشه... لطفاً سریع تر آخرشم بزار....ممنونم
*
عزیزمی شما، حتماً میزارم 💕✨.
‹ رایحۀمـٰاه ›
- 𝟭𝟬 پآرت تقدیم چشمای عسلیتون 🎀🌙!(: نظرتون درمورد رمان رو میشنوم ☕️🚶🏿♂: https://eitaa.com/biinam_a
این چند پارت خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ععبی نهایت عالی بود من که از ذوق نمیدونم چیکار کنم 🙃♥️
*
عزیزکم ❤️✨
‹ رایحۀمـٰاه ›
- 𝟭𝟬 پآرت تقدیم چشمای عسلیتون 🎀🌙!(: نظرتون درمورد رمان رو میشنوم ☕️🚶🏿♂: https://eitaa.com/biinam_a
برام سه بار میگین الهی به رقیه ؟🥺 انشالله مشکلم تا فردا حل بشه🥲
*
حتماً، انشاءالله 🌸💕.